فارسی
دوشنبه 16 تير 1399 - الاثنين 15 ذي القعدة 1441

حلال و حرام مالی، ص: 497

باشد كه پرنده ها سهم زمستانی خود را ببرند، بعد بقيه را به خانه می آورد.

حس كردند واجب الحج شدند، به همسر خود گفتند: از فروش محصولات كشاورزی قدری پول نزدم هست كه شما را هم می توانم به مكه ببرم. همسرش واجب الحج نبود، اما می گفت: اين زن در خانه من خيلی زحمت كشيده است، سر سفره معنوی و مادی، همه را خودم نبايد بخورم، او نيز بايد مانند من سهم ببرد.

كارهای مقدماتی حج را كردند و رفتند. در مسير برگشت از مكّه، همسرش از دنيا رفت.

خادمی حاج ملاهادی در مدرسه كرمان

با بار و بنه وارد كرمان شد. پرسيد: مدرسه طلبه ها كجاست؟ آمد وارد مدرسه شد. حاجی، عمامه اش را به صورت روحانيون نمی بست، بلكه به صورت روستايی های سبزوار می بست؛ يعنی نمی شد تشخيص داد كه او زير اين لباس معمولی مانند يك جهان است، يك دنيا علم، حكمت، عبادت و گنج. گنج هميشه در ويرانه است. كسی كه با لباس می خواهد خودش را بنماياند، اندازه همان لباس می ارزد و خودش چيزی ارزش ندارد.

به خادم گفت: آيا به من اتاق می دهی؟ گفت: اينجا وقف طلاب است. يعنی چهره تو نشان می دهد كه طلبه نيستی. ولی چون ديگر ممكن است جا پيدا نكنی و غريب هستی، اين چند روز می خواهی اينجا باشی، برای اين كه خلاف وقف عمل نشود، در كارها به من كمك من؛ حياط را جارو كن، دستشويی را بشوی و اگر طلبه ای كاری داشت، انجام دهی.

گفت: چشم، همه اين ها را انجام می دهم. چون وقتی خادم به او گفت: تو بايد مانند من خادمی كنی، در درون خودش، فقط گذشت كه من؟ حاج ملاهادی سبزواری؟ بايد جاروكشی كنم؟ بعد در درونش گفت: آری، بايد جاروكشی كنی،




پر بازدید ترین مطالب سال
پر بازدید ترین مطالب ماه
پر بازدید ترین مطالب روز