فارسی
پنجشنبه 12 تير 1399 - الخميس 11 ذي القعدة 1441

حلال و حرام مالی، ص: 325

ايشان اقتدا می كردم. از اول تكبيرة الاحرام تا سلام در نمازش از ترس خدا می لرزيد، ناله می كرد و اشك می ريخت. اهل چنين نمازی بود.

ديدم در انتهای جمعيت نشسته است. در فكرم بود كه وقتی منبر تمام شد، زود بروم، طوری او را ببينم و به او بگويم: تو كجا و سبزوار كجا؟ و او را نگهدارم.

منبر تمام شد، جمعيت آمدند برود، من هم نمی خواستم كه در ميان جمعيت اسم او را ببرم، چون راضی نبود. الحمدلله ديدم كه وقتی كمی خلوت شد، جلو آمد.

زحمت كشيدن برای توشه آخرت

گفتم: چطور شما در سبزوار هستيد؟ گفت: من هر وقت می خواهم به مشهد بروم، برای اينكه در روايت دارد كه بهترين عمل، پر زحمت ترين آن است، لذا از قم بليط اتوبوس می گيرم و راهی مشهد می شوم. اوايل مغرب، چند دقيقه به اذان مانده، چراغ های سبزوار پيدا شد، به راننده گفتم: نگه می داری؟ گفت: نه، تا نيشابور نگه نمی دارم.

گفتم: پس مرا پياده كن. چون من در عمرم نماز اول وقت را از دست نداده ام.

گفت: بليط شما تا مشهد است. گفتم: حلال می كنم. من نمی خواهم. پياده شدم تا نماز اول وقت بخوانم. از راننده خواهش كردم كه بود تا مردم معطل من نشوند.

می گفت: نمازم را خواندم، بعد آمدم در جاده بايستم كه سوار اتوبوس شوم، پرده كنا رفت، ديدم كه شما در اينجا منبر می رويد. با خود گفتم: پس خوب شد، هم نماز اول وقت و هم گوش دادن به منبر، دو ثواب نصيب ما شد. تجارت خوبی بود كه پای منبر شما بيايم تا كمی گريه كنم و قدری نصيحت گوش بدهم، بلكه بر ما نيز اثر بگذارد.

حال می خواهم بروم. گفتم: من نمی گذارم؛ چون ساعت ده شب است، بايد




پر بازدید ترین مطالب سال
پر بازدید ترین مطالب ماه
پر بازدید ترین مطالب روز