فارسی
دوشنبه 23 تير 1399 - الاثنين 22 ذي القعدة 1441

حلال و حرام مالی، ص: 219

زمان ايشان اكنون پيرمرد هستند، چون آن وقتی كه من نزد او بودم، دوازده ساله بودم.

شبی در عالم رؤيا او را ديدم. اين مطلبی كه من در خواب به او گفتم، خيلی جالب است. گفتم: فرزند مرحوم حاج شيخ عباس قمی كه همسايه ما است، من از مرحوم حاج ميرزا علی آقا، پسر حاج شيخ عباس جريانی را شنيده بودم، بعد از شنيدنم نزد آخرين فرزندش كه الان زنده است رفتم، گفتم: برادر شما چنين داستانی را از پدرتان نقل كرده است، گفت: درست است. من اين ها را در خواب داشتم به استادم كه از دنيا رفته بود می گفتم.

پيام دادن بزرگان از طريق خواب

كسی كه اينجا منظّم، با خدا و با قرآن زندگی كند، بعد كه او را به آن طرف می برند، چه سفره ای برای او می گيرند. بعضی خواب ها واقعاً عجيب است.

خواهر شهيدی به من تلفن زد و گفت: برادرم به من گفته است كه به شما زنگ بزنم و از قول او به شما بگويم: آن كاری كه بين من و شما بود، چرا تمام نشده است؟

من كه شهيد شدم و نيستم كه دنبال آن را بگيرم.

به ايشان بگو: آن كار را دنبال كن تا تمام شود. به او گفتم: خانم! برادر شما شماره تلفن منزل قبلی ما را داشت، ما پنج سال است كه از آن منزل به جای ديگری رفته ايم، شما شماره تلفن مرا از كجا آورده ايد؟ گفت: ديشب برادرم در خواب به من داد. اين خيلی عجيب است.

گفتم: استاد! ايشان كه همسايه ما است، گفت: وقتی ما پدر خود را- شيخ عباس قمی- در نجف دفن كرديم، شب بعد از دفنش خيلی گريه كردم، در عالم رؤيا پدرم را ديدم، درحالی كه می دانستم او مرده است. ديدم چهره شاد، بهترين لباس و گويا جوان شده است. به پدرم گفتم: شما مگر از دنيا نرفتيد؟




پر بازدید ترین مطالب سال
پر بازدید ترین مطالب ماه
پر بازدید ترین مطالب روز