فارسی
دوشنبه 23 تير 1399 - الاثنين 22 ذي القعدة 1441

حلال و حرام مالی، ص: 218

در خواب ديدم كه در بيابانی هستم، تا چشم كار می كند، آتش دارد به آسمان می رود. كسی را كه بسته، اسير و زنجير كرده بودند، در ميان اين آتش ها عربده می كشيد. تا چشمش به من افتاد، گفت: تو هفته قبل پول گرفتی كه بيايی برای من قرآن بخوانی، آن هفته خواندی، عذاب ما بيشتر شد، اين هفته نيز خواندی، عذاب ما را بيشتر كردند، من تقاضا می كنم، ديگر برای من قرآن نخوان؛ چون تو وقتی آيات قرآن را می خوانی، به آيه عبادت، مال، حقوق زن و فرزند، حق الناس و طرز درآمد كه می رسی، چون من برعكس آن آيه عمل كرده ام، با گرز آتشين مرا می زنند و می گويند: اين آيات را برای شما فرستاده بوديم، چرا عمل نكرديد؟

ديدار با خوبان در عالم رؤيا

من استادی داشتم كه در ميان استادانی كه خدا نصيبم كرد، او تك بود. خيلی منظّم، اهل نماز شب، گريه و سينه زدن برای ابی عبدالله عليه السلام بود، با اين كه فقيه و مجتهد بود، اما روز عاشورا عبا و عمامه را كنار می گذاشت، به خودش گِل می ماليد و پيراهن يك تكّه می پوشيد، درون سينه زنان می آمد و از همه بيشتر سينه می زد.

چند نفر از امام جماعت های مهمّ تهران آن زمان، شاگرد درس او بودند. از دنيا رفت و مرگ او خيلی روی من اثر گذاشت. تا به حال هنوز با او ارتباط روحی من قطع نشده است، به قدری رابطه من با او قوی است كه شايد چهار بار خواب ديدم كه به دنيا برگشته است و از او پرسيدم: شما مگر از دنيا نرفتيد؟ گفت: چرا. گفتم:

پس چرا دوباره آمديد؟

می گفت: اجازه گرفتم كه برگردم تا دو باره مردم را به دين خدا هدايت و كمك كنم و بعد از دنيا بروم. خيلی غصّه دين مردم و جوان ها را می خورد. استاد هنرمندی در توبه دادن گنهكاران و متديّن بار آوردن جوانان بود. البته جوان های




پر بازدید ترین مطالب سال
پر بازدید ترین مطالب ماه
پر بازدید ترین مطالب روز