فارسی
سه شنبه 28 آبان 1398 - الثلاثاء 22 ربيع الاول 1441

دلیل موفقیت پیامبر در جذب مردم


موعظه از دیدگاه اسلام - جلسه هشتم یکشنبه (5-8-1398) - صفر 1441 - حسینیه آیت الله بروجردی(ره) - 19.43 MB -

پند خداوند به انبیادین خدا یکی استدلیل موفقیت پیامبر در جذب مردمدستورات دین به قضاتمهر و عطوفت دین خداتربیت تدریجی در رشد انسانمهربانی خداوند در روز قیامتترس از خدالطف پروردگار برای ترجمۀ کتاب کامل الزیاراتداستان انفاق آیت‌الله بروجردیتوبه پیامبر برای امت اسلامدستورات خداوند به پیامبر در حکومت‌داریموعظۀ جبرئیل به نبی اکرمسوگواره

بسم الله الرحمن الرحیم

«الحمدلله رب العالمین الصلاة و السلام علی سید الانبیاء و المرسلین حبیب الهنا و طبیب نفوسنا ابی القاسم محمد صلی الله علیه و علی اهل‌بیته الطیبین الطاهرین و المعصومین المکرمین».

 

پند خداوند به انبیا

کلام در یک روایت بسیار مهم بود که راوی این روایت وجود مبارک حضرت صادق(ع) است و آن اینکه امام ششم می‌فرمایند پیغمبر عظیم‌الشأن اسلام به جبرئیل فرمودند «عظنی» من را موعظه کن. اولاً موعظه در اسلام جایگاه مهمی دارد، اسلامی که می‌گویم یعنی دین خدا. 

ما در بخش مهمی از روایاتمان به این مسئله برمی‌خوریم که پروردگار عالم انبیای خودش را موعظه کرده است. در این زمینه یک کتابی هم نوشته شده حدود هشتصد صفحه ولی کل مطلب نیست، اما همین مقداری که در این کتاب است یک فرهنگ کامل تربیتی است که من گاهی شب‌های احیا از این کتاب استفاده می‌کنم. مرحوم مجلسی هم در جلد هفتاد و هفت «بحار» یک بخشی از مواعظ پروردگار را نقل کرده؛ موعظه‌هایی که خداوند به موسی و به مسیح داشت.

 

دین خدا یکی است

دین خدا یک دین است، از زمان آدم تا زمان رسول خدا یک دین به نام اسلام است که البته در هر روزگاری به تناسب زیاد شدن جمعیت و نیازها، پروردگار به دین مسائلی را اضافه کرده تا رسیده به روزگار پیغمبر، دو ماه مانده به وفات رسول خدا بعد از معرفی امیرالمؤمنین(ع) به خلافت حق آیه آمد «الْيَوْمَ أَكْمَلْتُ لَكُمْ دِينَكُمْ»(مائده، 3) دین کامل شد. اگر این دین زمان انبیای گذشته کامل می‌شد آن پیغمبر می‌شد خاتم انبیا ولی کامل نشد چون نیازی نبود. 

 

زمان پیغمبر اکرم سفرۀ قوانین و حلال و حرام و مسائل اخلاقی را پروردگار عالم پر قرار داد که فرمود: «أَكْمَلْتُ لَكُمْ دِينَكُمْ» در قرآن مجید هم ما در یک آیه می‌خوانیم که سفارش می‌کند مردم را موعظه کنید، یعنی بخش عمدۀ مردم را از طریق موعظه با خدا با دین با حلال و حرام آشنا کنید «ادْعُ إِلَى سَبِيلِ رَبِّكَ بِالْحِكْمَةِ وَالْمَوْعِظَةِ الْحَسَنَةِ»(نحل، 125) خیلی جالب است که پروردگار به موعظه قید «حسن» زده یعنی می‌خواهید مردم را موعظه کنید تلخ موعظه نکنید، زمخت موعظه نکنید، با عصبانیت موعظه نکنید؛ اگر بنا داشتید کسی را موعظه کنید نرم با او حرف بزنید، آرام حرف بزنید و موعظه را روی موج محبت قرار بدهید.

 

دلیل موفقیت پیامبر در جذب مردم

این را سعدی از زبان یک گنهکار می‌گوید (متاب ای پارسا روی از گنهکار/ به بخشایندگی در وی نظر کن/ اگر من ناجوانمردم به کردار/ تو بر من چون جوانمردان گذر کن) حالا من بد کردم تو چرا با من بد برخورد می‌کنی؟ من حرف بد زدم برای چه تو به من حرف بد می‌زنی؟ من آدم تلخ و زمختی بودم تو چرا با من تلخی و زمختی؟ 

 

شما ببینید در قرآن پیغمبر اکرم را که می‌خواهد تعریف کند پروردگار چقدر زیبا تعریف می‌کند «وَلَوْ كُنتَ فَظًّا غَلِيظَ الْقَلْبِ لَانفَضُّوا مِنْ حَوْلِكَ»(آل‌عمران، 159) اگر یک آدم تندخویی بودی لحظه به لحظه از کوره درمی‌رفتی، تلخ بودی، زمخت بودی و سنگدل بودی، اگر اینگونه بودی «لَانفَضُّوا مِنْ حَوْلِكَ» مردم کنارت نمی‌ماندند و می‌رفتند. مردم که برده نیستند، غلام آدمی نیستند که من بیایم ژست قیمی برای مردم بگیرم، مردم یک دانه قیم دارند و آن هم پروردگار است، این قیم‌شان هم رحمتش بی‌نهایت است، لطفش بی‌نهایت است؛ اینکه من بیایم در سخنرانی یا در نوشته یا در نمازهای شلوغ یا در نمازهای جمعه حالت قیم مآبانه برای مردم بگیرم این اشتباه است، اشتباه بیّن است، این کار غلطی است، این خلاف اخلاق اسلامی و الهی است. 

 

(اگر من ناجوانمردم به کردار/ تو بر من چون جوانمردان گذر کن) مردم عباد پروردگارند؛ الهشان، رب‌شان، معبودشان، خالق‌شان و رزاق‌شان یک نفر است. من بیایم برای مردم ژست خدایی بگیرم انگار اینها را من آفریدم یا نان اینها را من می‌دهم، این یک حالت ابلیسی است، یک حالت شیطانی است، یک حالت فرعون مسلکی است. 

 

ممکن است خود من متوجه نشوم که حالت فرعون مسلکی نسبت به مردم دارم، اما این تعریف پیغمبر است از جانب خدا «وَلَوْ كُنتَ فَظًّا غَلِيظَ الْقَلْبِ لَانفَضُّوا مِنْ حَوْلِكَ» این‌طور نیستی، چرا این‌طور نیستی؟ اول آیه می‌گوید تو چرا آدم تندی نیستی، آدم خشنی نیستی، آدم سختی نیستی، آدم زمخت و تلخی نیستی، آدم سنگدلی نیستی؟ این خیلی قابل دقت است که چرا پیغمبر اکرم اینگونه است؟ خود پروردگار می‌فرماید: «فَبِمَا رَحْمَةٍ مِّنَ اللَّـهِ»(آل‌عمران، 159) تو جلوۀ رحمت پروردگاری، تو دریای مهری، این دریا بودنت در مهربانیت این عنایت خدا به توست، یعنی خداوند بافت تو را بافت مهر قرار داده است.

 

دستورات دین به قضات

شما در این روایات و فقه‌مان راجع به دادگاه و دادگستری و دادرسی و قاضی و حکم همه را ببینید، تمامش بر اساس محبت تنظیم شده، قاضی حق ندارد در برابر متهم اخم‌هایش را درهم کند، حرف بیهوده بزند، حرف تلخ بزند، بی‌محلی کند به متهم گرچه برای قاضی اتهامش ثابت می‌شود. دین به قاضی می‌گوید نرم حرف بزن، به قاضی می‌گوید با متهم با ادب برخورد کن، به قاضی می‌گوید بیش از حد جرم مجرم حکم نده.

 

دین به قاضی می‌گوید تا جایی که راه دارد اتهام را از متهم دور کن، این خیلی مسئلۀ مهمی است، جرم را در دهان متهم نگذار، با او طوری رفتار نکن که بترسد و اقرار کند بلکه در قضاوتت به گونه­ای رفتار کن که مجرم جرم خودش را نگوید، آبروی مردم محترم است. یک وقت جرم برایت ثابت است جریمه را به اندازۀ جرم قرار بده اگر قابل گذشت هم هست گذشت کن و آزادش کن. دین همه‌اش محبت است، همه‌اش احسان است، همه­اش لطف است.

 

 یک شخصی بود به نام ماعز این زنا کرده بود و کسی هم ندیده بود، هیچ‌کس هم نمی‌دانست. به قول ما دچار عذاب وجدان شد، این خودش بلند شد آمد پیش پیغمبر گفت: آقا من زنا کردم، حکم خدا را در حق من اجرا کن. حضرت فرمودند: مثل اینکه تو اختلال فکری پیدا کردی، تو زنا نکردی، تو بیخود می‌گویی، برو نایست. ماعز رفت، بار دوم آمد به حضرت گفت: آقا من رنج می‌کشم، من زنا کردم. حضرت فرمود: هوای مدینه خیلی گرم است روی مغزت اثر گذاشته و بیهوده می‌گویی، برو نایست.

 

مهر و عطوفت دین خدا

تا جایی که امکان داشت رسول خدا جرم را بپوشاند یا اقرار مجرم را برگرداند برمی‌گرداند، یعنی دین خدا دین رحمت است، دین مهر است، دین عاطفه است، اما اینکه حالا قاضی با متهم یک جوری رفتار کند که بترسد زیر و بالای کل عمرش را بگوید این حرام است، این قاضی را می‌کشد به جهنم، این کار نادرستی است، عکسش را باید انجام بدهد. 

قرآن پیغمبر را تعریف می‌کند که تو خشن نیستی، تو سنگدل نیستی؛ چرا؟ چون مهر و رحمت من همۀ وجود تو را پر کرده «فَبِمَا رَحْمَةٍ مِّنَ اللَّـهِ لِنتَ لَهُمْ» حالا دستورالعمل می‌دهد به پیغمبر:

اینهایی که الان دورت هستند، اینهایی که مسلمان شدند، اینهایی که مؤمن شدند، حبیب من تا دیروز بت‌پرست بودند، مشرک بودند، کافر بودند، بد بودند، اینها هنوز آن فرهنگ شرک و بت ریشه‌کن نشده از وجودشان، گاهی ممکن است در حق خود و تو یک اشتباهی کنند، یک تلخی کنند، تو را که نمی‌شناسند که یک موجود ملکوتی و عرشی و بی‌نظیر و دارای تمام ارزش‌هایی، اینقدر که متوجه نمی‌شود، گاهی عادی با تو برخورد می‌کنند. 

 

در سورۀ حجرات است که این صریح قرآن است؛ مسلمان شده، مؤمن شده ولی هنوز تحت تأثیر فرهنگ شرک است، وارد مسجد می‌شود و می‌گوید: محمد بگو ببینیم این مسئله چیست؟ قرآن مجید فرمود: با این اسم صدایش نکنید، صدایتان را بلند نکنید، در کنار پیغمبر من ادب داشته باشید، محبت داشته باشید. حالا از در مسجد می‌آید می‌گوید: محمد چه شد برویم نرویم؟ خداوند به پیغمبر می‌گوید: «فَاعْفُ عَنْهُمْ» گذشت کن از اینها، اینها که آدم‌های پخته‌ای نیستند، آدم‌های کاملی نیستند، آدم‌های جامعی نیستند، گذشت کن و هیچ چیز نگو، برخوردی با آنها نداشته باش، تلخ نشو.

 

تربیت تدریجی در رشد انسان

انسان به تدریج تربیت می‌شود، یک روزه که آدم ملا نمی‌شود، یک روزه که آدم از اولیای خدا نمی‌شود، آرام آرام آدم پخته می‌شود، یعنی هیچ چیز در این عالم یک روزه نیست. ما یک دانه گردو می‌کاریم داخل باغچه به قدیمی‌ها که وارد به کشاورزی هستند می‌گوییم: چه وقتی بیاییم گردو بچینیم؟ می‌گوید: برو هفت سال دیگر، فکر می‌کنی این گردو امروز از خاک درآمد دویست‌تا گردو می‌شود؟ عالم به تدریج است، یعنی من اگر این را متوجه شوم همه جا بر اساس تدریج برخورد می‌کنم. 

من داخل خانه‌ام یک فضای خوبی را ایجاد کردم دروغ نمی‌گویم، همسرم هم دروغ نمی‌گوید، با هم که می‌نشینیم غیبت کسی را نمی‌کنیم، حرف زشت نمی‌زنیم، بچۀ من در این فضا بار می‌آید؛ یک وقت بچه اشتباه می‌کند من باید توقع داشته باشم بچه‌ام الان پختگی من پنجاه ساله یا مادر چهل و پنج ساله‌اش را داشته باشد؟ خیر، تربیت رشد هدایت تدریجی است.

 

شما به روایات ما یا به خود آیات قرآن مراجعه کنید، خود قرآن سیزده سال پیغمبر در مکه زحمت کشیدند و رنج بردند و کتک خوردند و تبعید شدند و در مضیقه قرار گرفتند، یک عده‌ای هم مسلمان شده بودند ولی پروردگار عالم در مکه احکامش را نازل نکرد، همۀ آیات نازل شده در مکه یا دربارۀ عالم طبیعت است که مردم را با توحید آشنا کند یا جنبه‌های اخلاقی دارد یا جنبه‌های علمی دارد یا جنبه‌های تاریخی دارد، فقه اسلام در مدینه نازل شد. 

 

روزه در مدینه نازل شده، اصلاً خدا به ترکیب مردم در آن سیزده سال دست نزد. حکم روزه نبود، ماه رمضان همه می‌خوردند. مردم مکه بودند ولی مناسک حج در مکه نازل نشد، کعبه کنار دست‌شان بود ولی به هیچ‌کس نگفت بلند شو برو حج انجام بده. پروردگار خیلی نرم با مردم برخورد کرد، قیامت هم نرم برخورد می‌کند، طبق روایات و آیات تا جایی که امکان آمرزیدن مردم وجود دارد در قیامت مردم را می‌آمرزد.

 

مهربانی خداوند در روز قیامت

قیامت این‌طور نیست که پروردگار عالم کباب‌پزی باز کرده باشد و به فرشتگان بگوید از دم را به سیخ بکشید و بیندازید داخل جهنم، تا جایی که راهی برای نجات مردم هست آن راه را به روی بندگانش باز می‌کند. 

یک کسی را ملائکه می‌خواهند ببرند جهنم پروردگار خودش به آن شخص خطاب می‌کند: نگهش دارید من خودم با او حرف بزنم، بندۀ من! در دورۀ عمر تکلیفت یک عملی که کمکت بدهد نجات پیدا کنی نداری؟ مثلاً نماز دارد ولی نمازش زور ندارد نمی‌تواند نجاتش بدهد، نمازش بی‌قدرت است، روزه‌اش بی‌قدرت است، حالا دست کرده داخل جیبش دو میلیون برای یک کار خیر بدهد خوشش می‌آمد دو سه‌تا ببینند یا خودشان بگویند بارک الله خیلی مردی یا بروند یک جا تعریف کنند، هیچ چیز زوردار ندارد، نه اینکه بی‌چیز باشد، اعمالش زور ندارد. 

 

خداوند می‌پرسد: اعمال نداری؟ فکر کن. آدمی که محکوم شده کمی فکر می‌کند که من در دنیا که بودم؟ در دورۀ عمرم یعنی یک دانه کار هم نکردم که اینجا دستگیرۀ نجات شود؟ یک مرتبه یادش می‌آید می‌گوید خدایا من یک روزی یک ظرف آب داشتم برای آشامیدنم، یک بندۀ مؤمن نماز‌خوانت در آن محل به من برخورد گفت: آبت را لازم نداری؟ گفتم: برای چه می‌خواهی؟ گفت: نمازم دیر شده، اینجا هم آب گیر نمی‌آید، نمی‌خواهم با تیمم نماز بخوانم، من هم کل ظرف آبم را به او دادم، هیچ‌کس هم آنجا نبود، خدایا من اگر این ظرف آب را دادم به آن بندۀ مؤمنت برای نماز خواندن همین را فکر می‌کنم داخل پرونده‌ام دارم. خطاب می‌رسد: او را از راه دوزخ برگردانید برود بهشت، من همۀ اعمال بی‌زور و بی‌جانش را قبول کردم. قیامت رفتار پروردگار رفتار مهرآمیز است.

 

ترس از خدا

من این مسئلۀ خیلی ظریف را باید عرض کنم خدمت‌تان که از شخص خدا نباید ترسید، چون پروردگار عالم زیبایی بی‌نهایت است، ترس ندارد، اگر ترسی بخواهم در خودم راه بدهم در کنار پروردگار از اشتباهات خودم باید بترسم که نکند این اشتباهاتم را پاک نکند و توبه‌ام را قبول نکند، قبول که می‌کند من اگر بخواهم بترسم اما از شخص پروردگار عالم اصلاً جا ندارد آدم بترسد. 

 

قرآن می‌گوید: «وَأَمَّا مَنْ خَافَ مَقَامَ رَبِّهِ وَنَهَى النَّفْسَ عَنِ الْهَوَى»(نازعات، 40) مقام از مصدر قوم است، مقام به معنی ایستادن است، برپا بودن است، کسی که از برپا ایستادنش در پیشگاه پروردگار واهمه داشته باشد، نه از خدا بلکه از ایستادن خودش در پیشگاه خدا واهمه داشته باشد که نکند که پروندۀ ما به بن‌بست بخورد «وَنَهَى النَّفْسَ عَنِ الْهَوَى» به خاطر این واهمه از انداختن خودش در گناهان کبیره خودداری کند «فَإِنَّ الْجَنَّةَ هِيَ الْمَأْوَى»(نازعات، 41).

 

لطف پروردگار برای ترجمۀ کتاب کامل الزیارات

این مهر خداست، ببینید چقدر راحت است، چقدر آسان است، آسان‌گیری خدا خیلی عجیب است، آسان‌گیری قوانینش هم در کتاب‌هایی که نوشتم، مطرح کردم. البته من که ننوشتم، دستم را توفیق خدا روی کاغذ می‌چرخانده، خودم هم می‌دانم، من یک خط هم هنوز به خودم در باطن خودم نسبت ندادم، لذا به پروردگار عالم هم عرض کردم من از این صد و پنجاه جلد کتابی که نوشتم که چهل جلدش تفسیر قرآنت است به خودت قسم من توقع یک ارزن پاداش از تو ندارم، چون اگر کار برای من بود می‌گفتم پاداش من را بده، ولی وقتی کاغذش قلمش جانش انگشتش هوایش برای توست من چطور از تو طلب مزد کنم؟ 

 

در عبادات هم همین‌طور است؛ من از صد و پنجاه جلد کتاب یک دانه کتابم را در ابتدایش نوشتم که خدایا تو می‌دانی که من برای درس خواندنم، برای منبرهایم، برای نمازهایم، برای روزه‌هایم، برای زیارت‌هایم مطلقاً از تو طلب ندارم، این کتاب را که نوشتم از طریق این کتاب امیدوارم به من یک لطفی کنی در قیامت، و آن هم کتاب «کامل الزیارات» است که یکی از معتبرترین کتاب‌های شیعه است. 

 

من کتاب «کامل الزیارات» را در هفتصد صفحه ترجمه کردم، نود درصد این کتاب روایات زیارت ابی‎عبدالله(ع) و گریۀ بر ابی‌عبدالله(ع) است؛ به این یک دانه امید دارم ولی از صد و پنجاه کتابم یک کتابش این است «اسلام دین آسان» این چاپ هم شده و پخش هم شده، یعنی آدم وقتی وارد دین می‌شود می‌بیند همه‌اش مهربانی است. 

ما در این چهل ساله خیلی‌هایمان دین آسان به مردم ارائه نکردیم، نه با زبان و نه با رفتار، لذا بر اثر اشتباه ما خیلی‌ها از دین فرار کردند، بر اساس سختگیری‌های ما خیلی‌ها از دین فرار کردند، بر اساس تلخی ما خیلی‌ها از دین فرار کردند، ما خیلی باید نرم و مهربان باشیم.

 

داستان انفاق آیت‌الله بروجردی

 در یک قحطی در بروجرد مرحوم آیت‌الله العظمی بروجردی تاجرها و پولدارها را جمع کرد که به مردم قحطی سخت نگذرد تا جایی که ایشان توان داشت از شخصیت و آبرویش مایه گذاشت که مردم از گرسنگی نمیرند، مثل برگ درخت نریزند روی زمین، نهایتاً وقتی دید کم آورد و هنوز فقیر و گرسنه و مستحق در بروجرد دارد دست و پا می‌زند، آمد خانۀ شخصی خودش را فروخت، خانه‌ای که باید با زن و بچه‌اش آنجا آرام باشد کتاب بنویسد و مطالعه کند، پول آن خانه را گذاشت داخل یک کیسه پشت سرش گذاشت روی طاقچه، هر روز هم چندتا کیسه ـ سی‌تا بیست‌تا ـ پشت سرش می‌گذاشت که مستحق‌های آبرودار که می‌آمدند دست مبارکش را می‌بردند یک کیسه برمی‌داشتند می‌دادند به آن مستحق و می‌رفت. 

 

یک مرد متدین نرمی خدمت ایشان آمد. آن وقت گداها و مستحق‌ها راست می‌گفتند، آدم‌های خوبی بودند، آدم‌های متدینی بودند، آدم‌های با انصافی بودند. ایشان فکر کنم هشتاد نود سال پیش آن خانه را در بروجرد فروخته بودند شش هزار تومان، این کیسه کنار همان کیسه‌هایی بود که دو تومان و یک تومان داخلش بود، ایشان نگاه نکردند دست بردند و آن کیسه‌ای که پول خانه داخلش بود را برداشتند و به آن مستحق دادند، مستحق هم رفت. 

قدیم خیلی گداهای خوبی بودند، دزدها هم خوب بودند، لات‌ها هم خوب بودند، دزدهای قدیم آفتابه دزد بودند، شب هم می‌دزدیدند، دزدهای الان میلیاردی می‌دزدند روز هم می‌دزدند، هر روز هم در تلویزیون و روزنامه‌ها می‌نویسند ده میلیارد صد میلیارد سی میلیارد سه هزار میلیارد، اما دزدهای قدیم همۀ زندگی مردم را جمع نمی‌کردند ببرند، یک مملکت را نمی‌دزدیدند.

 

فقیر رفت یک ساعت بعد برگشت، خیلی خوب بودند گداها، آمد دست آیت‌الله العظمی بروجردی را بوسید با گریه گفت: آقا کل مشکل من با دو تومان حل می‌شد، من این کیسه را بردم نشستم شمردم شش هزار تومان پول داخلش است، با دست مبارک خودتان دو تومانش را بدهید به من و بقیه را هم بردارید. فرمودند: چیزی را که در راه خدا دادم پس نمی‌گیرم، مال خودت.

 

توبه پیامبر برای امت اسلام

 دین ما، دین مهر است، دین آسان‌گیری است، دین رحمت است. حالا ببینید موعظۀ خدا را به پیغمبر «فاعْفُ عَنْهُمْ وَاسْتَغْفِرْ لَهُمْ وَشَاوِرْهُمْ فِي الْأَمْرِ»(آل‌عمران، 159) اینها قابل گذشت هستند، حبیب من! اینها تا دیروز بت‌پرست بودند، عوضی بودند، عرق‌خوار بودند، زناکار بودند، پست بودند، حالا آمدند مسلمان شدند، هنوز پخته نشدند، یک کارهایی می‌کنند که این کارها ممکن است جریمه داشته باشد اما حبیب من «اعْفُ عَنْهُمْ» از اینها گذشت کن. 

 

ما به اندازۀ سلول‌های بدن‌مان، به اندازۀ این دنیا، به اندازۀ این هستی، از این مردم مدینه و مکه سخت گلایه داریم که سیزده سال در مکه چقدر محبت کرد، یک عده‌ای از شما هجرت کردید آمدید مدینه و مدینه‌ای‌ها چقدر به شما محبت کرد، حقش بود که بعد از دفنش بیایید در خانۀ دخترش را آتش بزنید؟ اینها جواب مهرش بود؟ جواب محبتش بود؟ جواب آسان‌گیریش بود؟ جواب لطف و احسانش بود؟ حالا در هر صورت جنایتی کردند که در تمام تاریخ بشریت بی‌نظیر بود. 

«فاعْفُ عَنْهُمْ» گذشت کن «وَاسْتَغْفِرْ لَهُمْ» خیلی عجیب است این آیه، حبیب من! اینها که یک توبۀ به دردخوری بلد نیستند بکنند، تازه هستند، پخته نیستند، تو به جای کل آنها بنشین از من برای اینها طلب مغفرت کن، تو توبه کن من آنها را بیامرزم، به جای آنها تو توبه کن.

 

دستورات خداوند به پیامبر در حکومت‌داری

یک آیۀ دیگر دارد دستور می‌دهد به پیغمبر روزی هفتاد بار برای این مردم توبه کن، اینها ضعیف هستند، بیچاره هستند، بدبخت هستند، پخته نیستند، بعد می‌فرماید در اتاق دربسته تنها ننشین دربارۀ مردم تصمیم بگیر، این سیاست صددرصد غلطی است که بنشینی داخل اتاق دربسته خودت و چهارتا معاونت برای یک ملت تصمیم بگیرید، شما باید از درد ملت و رنج ملت و کمبود ملت مشکلات ملت این‌طور باخبر شوید که بروید بین مردم، در اتاق‌هایتان هم باز باشد. 

 

این حکم سوم آیه است «وَشَاوِرْهُمْ فِي الْأَمْرِ» مردم را بخواه دربارۀ زندگی، شهر، اجتماع، برنامه‌ها و اقتصادشان از مردم مشورت بگیر، کمبودها را بگذار خودشان بگویند، مشکلات را بگذار خودشان بگویند، در اتاق را نبند بنشین برای مردم تصمیم بگیر، آن تصمیم پخته‌ای نیست، درست نیست، به دردخور نیست «وَشَاوِرْهُمْ فِي الْأَمْرِ»، این روش اخلاقی است. 

 

عجیب‌تر از این آیه که امیرالمؤمنین(ع) می‌فرماید: قوی‌ترین آیۀ اخلاقی این آیه است «خُذِ الْعَفْوَ وَأْمُرْ بِالْعُرْفِ وَأَعْرِضْ عَنِ الْجَاهِلِينَ»(اعراف، 199) تا زندگی می‌کنی در دنیا گذشت را انتخاب کن نه انتقام، نه درگیری، نه برخورد، نه مشت زدن در سر مردم. «خُذِ الْعَفْوَ وَأْمُرْ بِالْعُرْفِ» با هر کس روبه‌رو می‌شوی او را به نیکی دعوت کن، یعنی عواقب بدی را برای مردم بگو، عواقب گناهان را بگو، جهنم را بگو، دعوت‌شان کن به نیکی، به اینکه همه کارشان خوب شود. اگر در جامعه کسانی بودند لجباز عوضی تلخ معاند «وَأَعْرِضْ عَنِ الْجَاهِلِينَ» تا من فرمان جنگ ندادم با هیچ‌کس جنگ نکن، رو برگردان از آدم‌های نفهم و درگیر نشو «وَأَعْرِضْ عَنِ الْجَاهِلِينَ».

 

موعظۀ جبرئیل به نبی اکرم

اصل بحث هشت روز گذشته و امروز موعظه بود، جایگاه موعظه در اسلام و عظمت موعظه تا جایی که خود پیغمبر اکرم با آن شخصیت والایشان که دارای علم ملکی و ملکوتی بودند به جبرئیل می‌فرمایند من را موعظه کن، جبرئیل هم هیچ تعارف نکرد که بگوید آقا اختیار دارید، من شاگرد کوچک شما هستم، من شما را موعظه کنم؟ 

جایگاه موعظه بالاست، وقتی پیغمبر به او گفت من را موعظه کن، پنج‌تا مطلب گفت به پیغمبر «عش ما شئت» حبیب خدا هر طوری دلت می‌خواهد زندگی کن ولی زندگی به هر شکلش آخرش به یک بن‌بستی می‌خورد به نام مردن که از این بن‌بست نمی‌توانی نجات پیدا کنی، حساب کار را بکن بعد از مردن برزخ و قیامت است، ببین با این شکل زندگیت در برزخ و قیامت می‌خواهی چه کار کنی.

 

«و احبب ما شئت» به هر چه دلت می‌خواهد دل ببند، عاشق دلار شو، عاشق اسکناس شو، عاشق ویلا شو، عاشق خانه شو، عاشق کارخانه‌ات شو، عاشق مردم شو؛ این هم به این بن‌بست می‌خورد که عاقبت از او جدا خواهی شد، نمی‌ماند، باید جدا شوی، پایان این جادۀ تعلق به اشیا و اشخاص جدا شدن است، نمی‌ماند. نه پول با تو می‌آید داخل قبر، نه زن و بچه‌ات با تو می‌آیند داخل قبر، نه آنچه محبوبت است دنبالت می‌آید، آخر این جادۀ عشق به اشیا و اشخاص هم فراق و جدایی است. 

«و اعمل ما شئت» هر عملی دلت می‌خواهد انجام بده ولی بدان یا رسول الله عین این عمل را قیامت جلوی چشمت می‌آورند، عین این علم را «و انک تراه».

«شرف المؤمن صلاته بللیل» رسول خدا! بزرگواری مؤمن به این یازده رکعت نماز شب قبل از اذان صبحش است. 

 

«و عزه کفه ان اعراض الناس» و اصالت مؤمن بزرگواری مؤمن در این است که از تلنگر زدن به آبرو و ناموس مردم بپرهیزد، این عزت مؤمن است.

این پنج‌تا موعظه خیلی بحث دارد، من موعظۀ اول را در این هشت روز با مقدماتی یک توضیحاتی دادم که هنوز تمام نشده ان‌شاءالله بقیه‌اش جلسۀ بعد.

 

سوگواره

خدایا این دعا برای امیرالمؤمنین(ع) است، برای شب‌های جمعۀ امیرالمؤمنین(ع) است، چندتا قسم می‌دهد به خدا بعد از این چندتا قسم می‌گوید «ان تسامحنی» خدایا به من آسان بگیر، خدایا من طاقت سختگیری تو را ندارم، «ان تسامحنی و ترحمنی» خدایا به من محبت کن «و تجعلنی بقسمک راضیا قانعا» مرا نسبت به آنچه نصیبم کردی قانع و راضی قرار بده. 

این خیلی دعای مهمی است، من خودم هم باید آسان‌گیر باشم که خدا به من آسان بگیرد، اگر من سختگیر به مردم باشم به زن و بچه‌ام باشم خدا هم به من نباید آسان بگیرد. «ارحم ترحم» مهربان باش تا با تو مهربانی کنند، آسان بگیر تا به تو آسان بگیرند. «ارحم ترحم» این خیلی قاعدۀ عجیبی است. 

 

چه روز سختی بود برای اهل‌بیت امیرالمؤمنین(ع) که امروز به پیغمبر گفتند ـ نه به خود حضرت به جنازه‌شان ـ «ان الصبر لجمیلٌ الا عنک» حبیب خدا صبر در مصیبت‌ها و بلاها زیباست، خدا هم به ما دستور صبر داده اما نه برای تو، چطور برای تو صبر کنیم؟ «و ان الفزع لقبیح» داد کشیدن و در سر زدن و گریبان پاره کردن زشت است اما نه برای تو «و ان الفزع لقبیحٌ الا عیلک و ان المصاب بک لجلیلٌ و انه قبلک و بعدک لجللٌ» این مصیبت مرگ تو بسیار عظیم است و هر مصیبتی قبل از تو و بعد از تو اندک است، قابل تحمل است. 

 

این برای پیغمبر اما حضرت مجتبی(ع) وصیت کردند به ابی‌عبدالله(ع) جنازۀ من را ببر کنار مادرم دفن کن. در خانۀ خودش خانه‌ای که ملک‌شان بوده نگذاشتند، پیش‌بینی کرد امام مجتبی(ع) اگر نگذاشتند من را ببر قبرستان بقیع که نگذاشتند، بدن را آورد قبرستان بقیع، قبر آماده شد ابی‌عبدالله(ع) خودش وارد قبر شد، چه کار باید می‌کرد؟ امام حسین(ع) باید بدن را می‌گذاشت رو به قبله زیر صورت امام مجتبی خاک می‌ریخت، صورت را می‌گذاشت روی خاک، بنی‌هاشم می‌بینند از قبر بیرون نمی‌آید، گفتند برویم زیر بغلش را بگیریم آمدند دیدند صورت روی صورت برادر گذاشته و کنار بدن مصیبت می‌خواند، خودش روضه می‌خواند، بالاخره زیر بغلش را گرفتند درآوردند او را بردند خانه. 

 

این یک دفن که ابی‌عبدالله(ع) خودش برادر را دفن کرد، خودش صورت برادر را روی خاک گذاشت، اما دفن خودش اولاً نگذاشتند این بدن‌ها را دفن کنند، روز دهم بدن‌ها ماند، روز یازدهم ماند، روز دوازدهم ماند تا شب سیزدهم زنان بادیه‌نشین دیگر بی‌طاقت شدند و به مردهایشان گفتند یا بروید این هفتاد و دوتا بدن را دفن کنید یا ما بیل و کلنگ می‌بریم دفن می‌کنیم. مردها گفتند: نه، هرچه هم خطر هست ما می‌رویم دفن می‌کنیم. 

 

آمدند اما چطور دفن کنند این بدن‌ها را؟ بدن حبیب کدام است؟ بدن علی اکبر کدام است؟ بدن قمر بنی‌هاشم کدام است؟ بدن‌ها قابل شناخت نیستند، معطل بودند که یک مرتبه دیدند یک شترسوار دارد به سرعت می‌آید، ترسیدند مأمور دولت باشد، خواستند فرار کنند از بالای شتر فرمود فرار نکنید، من همۀ این بدن‌ها را می‌شناسم. پیاده شد، هفتاد و یک نفر را دفن کرد، آخرین بدن بدن ابی‌عبدالله(ع) بود، چقدر محبت که زین‌العابدین(ع) می‌گوید اول دیگران بعد پدرم و الا می‌توانست اول ابی‌عبدالله(ع) را دفن کند. 

 

همۀ آنها در قبر قرار گرفتند، نوبت پدر است، خیلی عجیب است باید دست ببرد زیر بدن و بدن را بلند کند که سرازیر کند میان قبر، دید هر جای بدن را بخواهد بلند کند ممکن است عضو جدا شود. من این شعر را قبول ندارم که از قدیم در تهران می‌خواندند مگر به کربلا کفن به غیر بوریا نبود، امام چهارم نمی‌خواست با بوریا ابی‌عبدالله(ع) را کفن کند، شهید کفن ندارد که شهید را با لباسش دفن می‌کنند. چرا گفت بروید بنی‌اسد از خیمه‌های نیم سوختۀ ما یک قطعه حصیر بیاورید؟ برای این بود که می‌خواست آرام آرام حصیر را بکشد زیر بدن که بتواند بدن را بلند کند. 

 

امام بدن را بلند کرد میان قبر خواباند، حالا می‌خواهد صورت میت را رو به قبله بگذارد، بابا سر در بدن ندارد، گلوی بریده را روی خاک گذاشت «ابتا امَا الدنیا فبعدک مظلمۀ و امَا الاخرة فبنور وجهک مشرقة» زیر بغلش را گرفتند آوردند بیرون، لحد چید و خاک ریخت، کنار قبر نشست با انگشت روی خاک نوشت «یا اهل العالم هذا قبر حسین بن علی بن ابیطالب» و برای اینکه بدانید این حسین کدام حسین است «الذی قتلوه عطشانا» این قبر بابای من است که با لب تشنه سر از بدنش جدا کردند.

 

«اللهم اغفرلنا و لوالدینا و لوالدی والدینا و لمن وجب له حق علینا اللهم اشفی مرضانا، سلم دیننا و دنیانا، اصلح امورنا، اید واحفظ امام زماننا»

 

تهران/ پاییز 1398ه.ش/ دهۀ سوم صفر/ حسینیه آیت‌الله بروجردی/ سخنرانی هشتم

سخنرانی های مرتبط
پربازدیدترین
قاضی جبرئیل موعظه دین آسان پند مهربانی خداوند حکومت‌داری پیامبر
پر بازدید ترین مطالب سال
پر بازدید ترین مطالب ماه
پر بازدید ترین مطالب روز