فارسی
جمعه 01 آذر 1398 - الجمعة 25 ربيع الاول 1441

مقایسۀ کلام کفار و مؤمنین در لحظۀ مرگ


موعظه از دیدگاه اسلام - جلسه پنجم پنجشنبه (2-8-1398) - صفر 1441 - حسینیه آیت الله بروجردی(ره) - 16.6 MB -

بن‌بست زندگی دنیااحتضارتفاوت مالکیت انسان و مالکیت ربدرخواست برگشت به دنیادلیل ردشدن خواستۀ محتضربافته شدن انسان بر تار و پود گناهتحمیل کردن عباداتبندۀ دل در مقابل بندۀ خداکاربرد واژۀ «ارجع» در کفار و مؤمنینسورۀ فجر یا سورۀ حسین(ع)سوگواره

بسم الله الرحمن الرحیم

«الحمدلله رب العالمین الصلاة و السلام علی سید الانبیاء و المرسلین حبیب الهنا و طبیب نفوسنا ابی القاسم محمد صلی الله علیه و علی اهل‌بیته الطیبین الطاهرین و المعصومین المکرمین».

 

بن‌بست زندگی دنیا

وجود مبارک رسول خدا بنا به روایت امام صادق(ع) به جبرئیل فرمودند «عظنی» من را موعظه کن، جبرئیل هم به حضرت پنج مطلب را گفت. اولین مطلب این بود «عش ما شئت فانک میت» به هر شکلی که دلت می‌خواهد و دوست داری و طرح و نقشه داری زندگی کن ولی پایان این جاده و آخر این زندگی یک بن‌بستی است به نام مرگ که هیچ قدرتی در این کرۀ زمین از انسان‌ها و جن و فرشتگان این بن‌بست را نمی‌تواند بردارد.

 

این بن‌بست نه تنها برای انسان‌ها بلکه برای جن و فرشتگان هم این بن‌بست هست. قرآن می‌فرماید در نفخۀ اول تمام آسمانیان و زمینیان می‌میرند، نوشتند آخرین کسی هم که می‌میرد ملک‌الموت است. 

قرآن مجید می‌فرماید: «کلُّ نَفْسٍ ذَائِقَةُ الْمَوْتِ»(آل‌عمران، 185) هر موجود جانداری، کل نفس به معنی همۀ انسان‌ها نیست، هر جانداری از انسان‌ها و حیوانات و فرشتگان «ذَائِقَةُ الْمَوْتِ» مرگ را می‌چشند.

 

این مطلبی که جبرئیل به حضرت عرض کرده نتیجه‌اش چیست هر طوری دلت می‌خواهد زندگی کن آخرش می‌میری معنیش این است تو که به ناچار باید بمیری، پس یک زندگی سالمی داشته باش، یک زندگی درستی داشته باش. طبق آیات قرآن و روایات که کیفیت احتضار انسان ـ آن لحظه‌ای که از دنیا می‌رود ـ کیفیت برزخ انسان تا در برزخ است و کیفیت قیامت انسان انعکاس کیفیت زندگی آدم است، یعنی هر گونه که زندگی کنید احتضار و برزخ و قیامت تحت‌تأثیر این کیفیت زندگی است که انسان برای خودش فراهم می‌کند.

 

احتضار

دو نوع احتضار را از قرآن مجید بشنوید؛ یکی در سورۀ مبارکۀ مؤمنون است و یک کیفیت احتضار در سورۀ مبارکۀ فجر است. آخرین آیه هر دو هم کیفیت مرگ را می‌گوید، چگونه می‌میرد انسان، این چگونه مردن یعنی آن کیفیت انتقال به عالم بعد. شاید مردم بیشترشان فکر کنند که احتضار همۀ انسان‌ها یک نوع است، ولی قرآن می‌گوید دو نوع است، اما نوع کوبنده‌اش در سورۀ مؤمنون است.

 

انسانی لحظات عمرش تمام می‌شود، وقتش تمام می‌شود، عمر به پایان رسیده و رویش از دنیا برگردانده شده و به طرف آخرت قرارش دادند، آثار بعد از این دنیا را مشاهده می‌کند یعنی پرده کنار رفته و هنوز نمرده، اوضاع خودش را می‌بیند. این آیه را هم عنایت کنید که «فَكَشَفْنَا» کشف یعنی برطرف کردن «فَكَشَفْنَا عَنكَ غِطَاءَكَ فَبَصَرُكَ الْيَوْمَ حَدِيدٌ»(ق، 22) پرده‌ات را یعنی پردۀ بین خودت و حوادث بعد را کنار می‌زنم «فَبَصَرُكَ الْيَوْمَ حَدِيدٌ» چشمت آن روز به شدت تیزبین می‌شود و اعماق همۀ مسائل را می‌بیند. 

 

این حالت را زن و بچه و دکتر و دوستان اصلاً حس نمی‌کنند، فقط آن کسی که می‌میرد حس می‌کند که اوضاع از چه قرار است، کجا می‌رود، چه گرفتاری‌هایی برایش هست، چه زنجیرها و غل‌هایی آماده شده، این‌ها را با چشمش می‌بیند. اوضاع در حال احتضار که این زبانی نیست، چون خود ما هم خیلی‌ها را دیدیم در حال مرگ، زبانی نیست یعنی با درون‌شان و با وجودشان و با حال‌شان به پروردگار عالم ملتمسانه می‌گویند: «قَالَ رَبِّ ارْجِعُونِ لَعَلِّي أَعْمَلُ صَالِحًا فِيمَا تَرَكْتُ»(مؤمنون، 99 و 100) این آیه را در ذهن مبارکتان باشد که بعد با این آیۀ آخر سورۀ فجر مقایسه کنیم، چون آنجا هم کلمۀ «رجوع» در آیه هست مثل این آیه که کلمۀ رجوع در آن به کار گرفته شده «رَبِّ ارْجِعُونِ».

 

تفاوت مالکیت انسان و مالکیت رب

جالب است کسی که در حال احتضار است و اوضاع خودش را با چشم می‌بیند با پروردگار عالم با کلمۀ «رب» حرف می‌زند، نه یا الله، نه یا رحمان، نه یا رحیم. این آیات را که آدم دقت می‌کند، می‌بیند چینش آیات معجزه است، این آدمی که در حال احتضار است و اوضاع خودش را می‌بیند چرا نمی‌گوید یا رحیم؟ یعنی متوسل به رحمانیت نمی‌شود، دم مرگ متوسل به رحیمیت نمی‌شود، می‌گوید یا رب. 

 

لحظۀ مردن در حالی که هفتاد سال غافل بوده که مملوک است، بی‌توجه بوده که مملوک است، این هفتاد سال دائم سینه‌اش سپر بوده و می‌گفته ملک من، علم من، زمین من، پاساژ من، چون احساس مالکیت می‌کرد که این یک احساس ابلیسی است، احساس شیطانی است، چون احساس مالکیت می‌کرد خودش هیچ فرمانی از پروردگار را اطاعت نکرد، می‌گفت مال من است.

 

موسی به فرعون گفت خدا می‌گوید: حق مردم فقیر و مسکین و یتیم را که در مالت است بپرداز. پاسخش به موسی این بود در سورۀ قصص است: «قَالَ إِنَّمَا أُوتِيتُهُ عَلَى عِلْمٍ عِندِي»(قصص، 78) این مال را خدا به من نداده، من خودم فوق لیسانس اقتصادم «قَالَ إِنَّمَا أُوتِيتُهُ عَلَى عِلْمٍ عِندِي» من خودم با دانش اقتصاد این ثروت را بدست آوردم، به خدا چه ربطی دارد؟ 

 

وقتی آدم خودش را مالک بداند این حال در درونش هست که به پروردگار چه ربطی دارد که در مال من دخالت می‌کند؟ به پروردگار چه ربطی دارد در بدن من دخالت کند که بلند شو نماز بخوان، رکوع کن، سجود کن؟ من منم، برای چه به من فرمان می‌دهد؟ مال مال من است، برای چه من زکات و خمس بدهم؟ 

 

دم مرگ که او را می‌برند می‌فهمد که مالک هیچ چیز نبوده، می‌فهمد مملوک بوده است. اگر تو مالک پاساژی نگهش دار از دستت نگیرند، چون دو دقیقۀ دیگر که مُردی سند به نام تو باطل می‌شود. اگر باغ برای توست نگهش دار، اگر این چند میلیاردی که در بانک روی هم گذاشتی ملکت است نگهش دار؛ ملکت نیست که از دستت رفت بیرون، ملک واقعی که از دست بیرون نمی‌رود «وَلِلَّـهِ مُلْكُ السَّمَاوَاتِ وَالْأَرْضِ»(آل‌عمران، 189) تمام آسمان‌ها و زمین مملوک خداست و از این مملوکیت هم درنمی‌آیند، یعنی کسی نمی‌تواند با خدا معامله کند بگوید آسمان اولت چند؟ آن آسمان از ملکیت خدا بیرون نمی‌رود. 

 

ملکیت پروردگار ذاتی است، ملکیت ما اعتباری است و ذاتی نیست؛ یعنی با یک خرید و فروش ملک از دست ما بیرون می‌رود، با یک مرگ کل املاک ما از دست ما بیرون می‌رود. دم مرگ آدم می‌فهمد که یک مالک بیشتر در عالم نبوده و من رفتارم با آن مالک اشتباه بوده، رفتارم با آن مالک نادرست بوده، احساس ملکیتم نسبت به خانه‌ام به مالم به باغچه‌ام به ویلایم به ماشینم احساس باطلی بوده است. 

 

لحظۀ مرگ تمام مردم عالم واقعی می‌شوند و می‌گویند رب، ای مالک واقعی من، ای مالک ملک‌های من، ای مالک پول‌های من؛ یعنی همه که از دست من درآمد و شد مال تو، هر چیزی به خدا برمی‌گردد «إِلَى رَبِّكَ مُنتَهَاهَا»(نازعات، 44) عاقبتش خداست و برمی‌گردد. 

علت اینکه محتضر می‌گوید رب و نمی‌گوید رحیم، رحمان، عطوف، ودود، این است که پرده رفته کنار و فهمیده تمام هستی یک مالک دارد، فهمیده خودش که می‌گفت مالکم دروغ می‌گفته، احساس ملکیت می‌کرده احساس نادرست بوده است. 

 

درخواست برگشت به دنیا

انسان می‌گوید مالک من، ربی، مالک من مرا برگردان، من را نبر، من را انتقال به عالم بعد نده، من را اول جادۀ تکلیف برگردان «لَعَلِّي أَعْمَلُ صَالِحًا فِيمَا تَرَكْتُ» که تمام کارهای خوبی که در دورۀ عمرم ترک کردم انجام دهم. با بدنم چقدر کار خوب می‌توانستم بکنم؛ روزه، نماز، عیادت مریض، رفتن دیدن اقوام، صلۀ رحم، با پای خودم با بدنم چقدر زیارت می‌توانستم بروم و هیچ کدامش را انجام ندادم، من بودم و بدن و شکمم و شهوتم، هیچ کار دیگری نکردم، تمام خوبی‌ها را در این هفتاد هشتاد سال ترک کردم.

 

«أَعْمَلُ صَالِحًا فِيمَا تَرَكْتُ» این خواستۀ محتضر است و اما جواب پروردگار که در این جواب کمتر دقت شده است. من هم از بچگی روی منبرها فقط آیه را می‌شنیدم، تحلیل آیه را تا جایی که پای منبرها رفتم من نشنیدم، تحلیل شاید شده من دیگر آن وقت پای منبرها نمی‌رفتم و خودم منبری بودم. 

 

تحلیل آیه این است کلا این درخواست تو که تو را برگردانم سر اول جاده تا خوبی‌هایی که ترک کردی انجام بدهی، این درخواستت اجابت نمی‌شود و بعد هم کلاً به اول آیه هم ارتباط دارد، اینکه گفتی «رَبِّ ارْجِعُونِ لَعَلِّي أَعْمَلُ صَالِحًا فِيمَا تَرَكْتُ» روح، نفس و خواسته‌های تو هفتاد سال بافتش بر گناه بوده و این بافته شده دیگر تبدیل به نخ نمی‌شود، یعنی این کلاف عمرت را که بر گناه بافتی حالا اگر می‌خواهی دوباره باز کنی تبدیل به آن کلاف اول نمی‌شود، یعنی تو همۀ درها را به روی خودت بستی، یعنی اگر ببرمت سر جادۀ تکلیف یک جوری بافتت را درست کردی که باز از اول تکلیف تا مردن دوم همۀ این گناهان را مرتکب می‌شوی، بافتت اینگونه شده، یعنی تو با گناه متحد شدی.

 

دلیل ردشدن خواستۀ محتضر

یک آدمی که توبه می‌کند و ترک می‌کند چون اتحاد با گناه پیدا نکرده بوده، روح و جان و بافت سلول‌های مغزش با گناه نبود. آن کسی که بافتش با گناه است، او دیگر توبه نمی‌کند. یکی از مجرمین، یک گنهکار بد، خبیث، زشت، قاتل، مال مردم‌خوار، بی‌رحم و عوضی عبدالملک بن مروان است. 

شما تاریخ این شخص را بخوانید پر از جنایت است، استاندارهایش هم مثل خودش بودند. شما یک استاندارش را می‌شناسید (ما که منبری هستیم تاریخ این‌ها را که می‌بینیم و تاریخ جامع‌شان را می‌دانیم) یک استاندار این آدم حجاج بن یوسف بوده که در زمان استانداریش نزدیک صد هزار شیعه را در عراق سر برید. این یک پروندۀ عبدالملک مروان است. 

 

او هشتاد سالش شده و آثار مرگ را در خودش می‌بیند، بالای آن محل حکومتش کاخش قبلاً یک اتاق خیلی زیبا ساخته بودند، شام هم هوایش خیلی خوب بود، کل اطراف دمشق هم باغ بود و آب بود، خود کشور هم نزدیک به دریاست. یک اتاق روی پشت بام کاخ درست کرده بود که چهار طرفش پنجره داشت که می‌خواست به پهلوی راست بخوابد بیرون را ببیند، چپ بخوابد بیرون را ببیند، بنشیند به هر طرف بیرون را ببیند، گل و باغ و بلبل را ببیند. 

 

نزدیک مرگش گفت من را ببرید داخل آن اتاق بالا، رختخوابش را گرفتند در حال احتضار بردند داخل آن اتاق، یک نگاه به مشرق کرد، یک نگاه به مغرب کرد، یک نگاه به شمال کرد، یک نگاه به جنوب کرد و گفت: خدایا بسیار بسیار گناه کردم، بسیار بسیار دلم می‌خواهد در این لحظۀ مرگ توبه کنم ولی چون از تو بدم می‌آید توبه نمی‌کنم و مرد. این حال مجرمی است که بافتش شده جرم و تمام درها را بسته است. معنی این «كَلَّا» در آیه این است که من اگر تو را برگردانم و عمر دوباره بدهم طوری خودت را بافتی که از گناه قدرت جدا شدن نداری.

 

بافته شدن انسان بر تار و پود گناه

همین چند روز پیش در یک کتاب دیدم که شمر یک رفیق داشت با او رفت و آمد داشت، بعد از حادثۀ کربلا یک روز با هم نشسته بودند، این رفیقش به او گفت: شمر اگر بمیری و بعد از مردن خدا اراده کند تو را برگرداند به دنیا، اگر برگشتی چه کار می‌کنی؟ گفت: دوباره می‌روم روی سینۀ ابی‌عبدالله(ع) می‌نشینم سرش را می‌برم. این بافت است.

شما ده‌تا ریش سفید نماز شب‌خوان متدین با کرامت که حرف‌شان هم نفوذ دارد یعنی سنگ را آب می‌کند، آهن را روان می‌کند، کوه را از جا می‌کند، این‌ها را بردار ببر آمریکا داخل کاخ سفید نیم ساعت با ترامپ صحبت کنند که توبه کند، دست از کشتن مردم دنیا و غارت نفت مردم دنیا و غارت معادت آفریقا و آلودگی‌های شخصی خودش بردارد؛ همه را ممکن است گوش بدهد، سکوت هم بکند، حرف‌های شما که تمام می‌شود می‌گوید: تلفن کنید به شهربانی واشنگتن بیاید این چندتا دیوانه را بگیرد ببرد زنجیرشان کند. چون او بافتش بر گناه است. 

 

کسی که بافتش بر گناه نیست مثل من و شما، یک کار اشتباهی که می‌کند ده دفعه در دعای کمیل و زیارت حضرت رضا(ع) و پیاده‌روی کربلا در دلش می‌گوید: خدایا اشتباه کردم، کریمی، رحیمی، آقایی، بزرگی، من هم خیلی حقیر و کوچکم، من را ببخش. می‌گوید: خدایا من شیعه‌ام، من اهل‌بیت را دوست دارم، قیامت اگر من را ببری جهنم چه کسانی خوشحال می‌شوند؟ دشمنانت. چه کسی بدحال می‌شود خدایا؟ پیغمبرت، از جهنم رفتن من پیغمبرت بدحال می‌شود، ولی از جهنم رفتن من بنی‌امیه و بنی‌عباس و بنی‌طاغوت‌ها همه خوشحال می‌شوند و من را مسخره هم می‌کنند و می‌گویند دیدی تو که رفیق خدا بودی پس چرا تو را آورد جهنم؟ 

 

این هنوز بافتش بر گناه بافته نشده، گناه برایش مثل یک سرماخوردگی است، عارضی است و ذاتی نشده، یکی نشده با گناه، این توبه می‌کند و برمی‌گردد، این خوب می‌شود. 

 

تحمیل کردن عبادات

حر بن یزید بافت وجودش بر گناه نبود، اگر بود یک قدم مثبت برنمی‌داشت، ولی دوتا قدم مثبت برداشت که همین دوتا قدم دوتا بال شد، از عمق دوزخ با این دوتا بال پرواز کرد در عرض یا در طول نیم ساعت آمد فردوس اعلا. 

یک قدم مثبت حر این بود که گفتگوی با امام روز دوم محرم در بیابان تا اذان ظهر طول کشید، امام گفتارش را قطع کرد چون وقت ظهر بود، ائمۀ ما هم نمازهایشان را بی‌علت به تأخیر نمی‌انداختند، گاهی یک علتی پیش می‌آمد به تأخیر می‌افتاد. 

 

در کتاب «وسائل» است که امام باقر(ع) می‌گوید وجود مبارک زین‌العابدین(ع) ده یازده صبح نماز شب می‌خواند، یازده رکعت نماز شب را با همۀ مسائلش و گریه‌ها و سجده‌هایش، تمام شد گفتم بابا الان که یازده صبح است، چطور نماز شب خواندید؟ فرمود: دیشب بدنم کسل بود، سنگین بود، توان بلند شدن و نماز شب خواندن را نداشتم، خوابیدم که رفع شود این رنجوری بدنم، حالا دارم آن نماز شبی را که نخواندم که برود داخل پرونده‌ام جای خالیش را پر کند، یعنی این برنامه‌هایشان را آدم ببیند دیگر از نگرانی درمی‌آید. آقا خسته‌ای عبادت را به خودت تحمیل نکن، آقا مریضی عبادت را به خودت تحمیل نکن.

 

مرحوم آیت‌الله العظمی بروجردی یک روز در قم در آن گرما بیست دقیقه یک ربع مانده بود به افطار به خادمش می‌گوید سریع یک آب جوش برایم بیاور، خادم می‌گوید آقا هنوز آفتاب هست، ایشان می‌فرماید: گفتم آب جوش بیاور، آب جوش را می‌آورد ایشان می‌خورد. بعد خادم می‌گوید: آقا هنوز آفتاب هست. می‌فرماید: می‌دانم، من تا الان تکلیف شرعی از طرف پروردگار داشتم روزه بگیرم، حالم به شدت داشت به‌هم می‌ریخت، تکلیف شرعی داشتم روزه را بخورم، من خلاف خدا نکردم، روزه گرفتنم عبادت بوده و خوردنم هم فرمان بردن از پروردگار بود.

 

بندۀ دل در مقابل بندۀ خدا

حالا دکتر به پیرزن می‌گوید: روزه اگر بگیری بعد از ماه رمضان چشمت بدتر می‌شود. می‌گوید: دلم نمی‌آید روزه را نگیرم. تو بندۀ دلی یا بندۀ پروردگاری؟ پیرمرد شصت سال است در عبادت بوده، می‌خندد می‌گوید: دکتر به من گفته روزه نگیر، به تو چه در احکام خدا دخالت می‌کنی، روزه می‌گیرد و بعد هم معده‌اش خونریزی می‌کند و می‌میرد. تازه کفارۀ آن روزه‌هایی را هم که گرفته باید بدهد چون باطل بوده. تو بندۀ خدایی یا بندۀ خودت؟ مواظب باش.

 

یک ماه رمضان من رفتم دکتر، پسرم هم با من بود، روزه بودم ساعت پنج بود، هشت و نیم افطار می‌شد، دکتر من را معاینه کرد بعد به پسرم گفت آقا من به آیات روزۀ قرآن واردم، این آیه در سورۀ بقره است، به پسرم گفت خیالت راحت شد که من متدینم و قرآن بلدم؟ من الان پدرت را معاینه کردم، همین الان برو یک شیشۀ آب بگیر و جلوی من بخورد روزه‌اش را چون اگر روزه‌اش را نخورد در نخوردنش در این دو سه ساعت مانده به افطار یک مشکل بد کلیوی پیدا می‌کند، این روزه الان برایش حرام است، آقا این حکم خداست بخور، این حکم خداست انجام نده، این حکم خداست خمس است در سورۀ انفال است بپرداز، این حکم خداست زکات بپرداز.

 

کاربرد واژۀ «ارجع» در کفار و مؤمنین

«كَلَّا» نه حرف بیخود می‌زنی، تو را برنمی‌گردانم چون اگر برگردانم باز هم مثل همین عمرت را پر از لجن می‌کنی، تو دیگر توبه‌کار نمی‌شوی، این حرف خدا با آن محتضر است «كَلَّا إِنَّهَا كَلِمَةٌ هُوَ قَائِلُهَا وَمِن وَرَائِهِم بَرْزَخٌ إِلَى يَوْمِ يُبْعَثُونَ»(مؤمنون، 100). حرف خدا با محتضر با «كَلَّا» تمام می‌شود، بعدش حرف پروردگار با عموم مردم است، می‌گوید: «وَمِن وَرَائِهِم» وراء لغتی است که دو نوع معنا دارد، یک معنی پشت سر است و یک معنا پیش رو است، خیلی لغت در عرب داریم که دو مرحله معنا دارد. 

 

«وَمِن وَرَائِهِم» پیش روی تمام مردم عالم «بَرْزَخٌ» است. قبل از قیامت اسمش برزخ است، برزخ یعنی حایل، یعنی بین دنیا و بین آخرت «وَمِن وَرَائِهِم بَرْزَخٌ» این برزخ تا چه وقتی طول می‌کشد؟ «إِلَى يَوْمِ يُبْعَثُونَ» تا زمانی که از قبر زنده شوند و وارد محشر شوند. این یک «ارجع» در قرآن که محتضر با دیدن آثار بعد از مرگ می‌گوید من را برگردان. 

 

اما مؤمن، یعنی شما، ما مؤمنیم درست هم هست، ما مؤمنیم چون ما نافرمان از پروردگار نیستیم و سینه‌مان هم مقابل حضرت او سپر نیست و تکبری هم نسبت به او نداریم، مؤمنیم با او وابسته‌ایم، انبیائش را دوست داریم، ائمه را دوست داریم، قرآن را دوست داریم، در حد خودمان هم عمل می‌کنیم، قرآن ما را مؤمن می‌گوید. 

 

مؤمنین مثل ما می‌رسیم به احتضار، آن اصل کاری ما که به احتضار رسیده پیغمبر و صدیقه کبری و امیرالمؤمنین(ع) همین‌طور بیاییم تا برسد به طبقۀ دوم که اصحاب یمین هستند، یعنی ما این تقسیم‌بندی قرآن را پیغمبر معنی کردند که مقربون انبیا هستند، اصحاب یمین فرمود شیعیان ما هستند «فَأَمَّا إِن كَانَ مِنَ الْمُقَرَّبِينَ»(واقعه، 88)، «وَأَمَّا إِن كَانَ مِنْ أَصْحَابِ الْيَمِينِ»(واقعه، 90) دو گروه خوب، آن‌ها وقتی می‌رسند به مرگ هیچ کدام‌شان «رب ارجعون» نگفتند، اما در مرگ‌شان کلمۀ «ارجع» به کار گرفته شده، خودشان نه اما این کلمه را خدا به کار گرفته است «يَا أَيَّتُهَا النَّفْسُ الْمُطْمَئِنَّةُ ارْجِعِي». 

 

در آیۀ سورۀ مؤمنون خود مجرم می‌گوید «رب ارجعون» من را برگردان، اینجا پروردگار به مؤمن می‌گوید «ارجعی» دیگر دنیا بس است، از دنیا برگرد، «إِلَى رَبِّكِ» به طرف مالک و همه ‌کاره‌ات پروردگارت «يَا أَيَّتُهَا النَّفْسُ الْمُطْمَئِنَّةُ ارْجِعِي إِلَى رَبِّكِ رَاضِيَةً مَّرْضِيَّةً فَادْخُلِي فِي عِبَادِي وَادْخُلِي جَنَّتِی»(فجر، 27 تا 30) این حرف خداست، ببینید هم کلمۀ «رب» در این آیۀ سورۀ فجر است و هم کلمۀ «ارجع» در سورۀ فجر است.

 

سورۀ فجر یا سورۀ حسین(ع)

 یک جمله هم از امام صادق(ع) بگویم حضرت می‌فرماید: این سورۀ فجر را که یک صفحه است در نمازهایتان بخوانید، در نمازهای واجب و نمازهای مستحب، زیاد هم طول نمی‌کشد، یعنی سه چهار دقیقه سورۀ فجر را می‌شود خواند و زود هم می‌شود حفظش کرد. بخش اولش مربوط به فرعونیان تاریخ است و بخش دومش مربوط به آدم‌های نفهم غافل جاهل است، بخش سومش هم همین آیۀ آخرش است. 

 

امام صادق(ع) می‌فرماید یک اسم دیگر این سوره که می‌خوانید سوره «الفجر»، اسم دیگرش سوره «الحسین» است. نام این سوره «سورۀ حسین» است. بعد حضرت می‌فرماید به خاطر آن آیۀ آخر «يَا أَيَّتُهَا النَّفْسُ الْمُطْمَئِنَّةُ ارْجِعِي إِلَى رَبِّكِ» اینجا به ملک‌الموت امام صادق(ع) می‌فرماید خدا اجازه نداد یک لحظه وارد زمین کربلا شود، اصلاً اجازه نداد، یعنی به ملک‌الموت امام صادق(ع) می‌فرماید اجازه نداد بیاید جان این هفتاد و دوتا را بگیرد، جان این هفتاد و دوتا را خود پروردگار گرفت. حالا در این جان دادن چه لذتی بردند ما نمی‌توانیم درک کنیم، ملک‌الموت با آن عظمتش اجازۀ آمدن کنار این هفتاد و دو نفر را نداشته، این کیفیت گرفتن جان آن‌هاست. «يَا أَيَّتُهَا النَّفْسُ الْمُطْمَئِنَّةُ ارْجِعِي إِلَى رَبِّكِ رَاضِيَةً مَّرْضِيَّةً فَادْخُلِي فِي عِبَادِي وَادْخُلِي جَنَّتِی».

 

سوگواره

خدایا شب جمعه است، شب رحمت است، ما دیگر در محرم و صفر جمعۀ دیگری را نمی‌بینیم، این آخرین جمعۀ این دو ماه است؛ به حقیقت حضرت سیدالشهدا مرگی را که یعنی کیفیت مردنی که نصیب این هفتاد و دو نفر کردی نصیب همۀ ما و نسل ما هم بگردان.

 

(خوشا آنان که اله یارشان بی/ که حمد و قل هو اله کارشان بی/ خوشا آنان که دائم با تو باشند/ بهشت جاودان بازارشان بی) (زینب چو دید پیکری اندر میان خاک/ از دل کشید ناله به صد آه سوزناک/ که ای خفته خوش به بستر خون دیده باز کن/ احوال ما ببین و سپس خواب ناز کن/ طفلان خود به ورطۀ بحر بلا نگر) بلند شو ببین بچه‌ها در محاصرۀ دشمن هستند، بلند شو ببین بچه‌های تشنه را با تازیانه می‌زنند، بلند شو ببین دخترها را با کعب نی می‌زنند، بلند شو ببین گوشوارۀ این بچه‌های کوچک را می‌کشند، گوش پاره می‌کنند، دستی به دستگیری ایشان دراز کن. 

 

(حسین من سیرم ز زندانی دنیا یکی مرا/ لب بر گلو رسان و ز جان بی‌نیاز کن/ ای وارث سریر امامت ز جای خیز/ بر کشتگان بی‌کفن خود نماز کن/ برخیز صبح شام شد ای میر کاروان/ ما را سوار بر شتر بی‌جهاز کن/ یا دست ما بگیر و از این ورطۀ بلا/ بار دیگر روانه به سوی حجاز کن) نمی‌خواهم با شمر و خولی و عمر سعد همسفر باشم.

 

«اللهم اغفرلنا و لوالدینا و لوالدی والدینا و لمن وجب له حق علینا، اللهم اشفی مرضانا، اللهم بحق الحسین سلم دیننا و دنیانا، اللهم اجعل عاقبت امرنا خیرا»

 

تهران/ پاییز 1398ه.ش/ دهۀ سوم صفر/ حسینیه آیت‌الله بروجردی/ سخنرانی پنجم

سخنرانی های مرتبط
پربازدیدترین
مرگ رب محتضر مالکیت برگشت به دنیا سورۀ حسین(ع)
پر بازدید ترین مطالب سال
پر بازدید ترین مطالب ماه
پر بازدید ترین مطالب روز