فارسی
دوشنبه 27 آبان 1398 - الاثنين 21 ربيع الاول 1441

نصایح جبرئیل به پیامبر


موعظه از دیدگاه اسلام - جلسه سوم سه شنبه (30-7-1398) - صفر 1441 - حسینیه آیت الله بروجردی(ره) - 16.89 MB -

موعظه از اخلاق خداتعصب بر رنگ و نژاداولی الالبابانسان ناقص و انسان کاملانحراف در پی نداشتن راهنماداستان پیشنهاد دو مقام به لقمانوعظ زیبای خدا به مسیحنصیحت استاد انصاریان برای جلب رضایت مادرحدیث خوانی رفیق اصفهانی5 پند جبرئیل به پیامبرسوگواره

بسم الله الرحمن الرحیم

«الحمدلله رب العالمین الصلاة و السلام علی سید الانبیاء و المرسلین حبیب الهنا و طبیب نفوسنا ابی القاسم محمد صلی الله علیه و علی اهل‌بیته الطیبین الطاهرین و المعصومین المکرمین».

 

موعظه از اخلاق خدا

عبدالله بن سنان از راویان معتبر مکتب اهل‌بیت است و مورد محبت امام صادق(ع) بود. ایشان در یکی از اوقاتی که محضر امام ششم بود نقل می‌کند امام صادق(ع) فرمودند: پیغمبر اسلام در یک جلسه‌ای که با جبرئیل دیدار داشت به جبرئیل فرمود «عظنی» من را موعظه کن. 

 

این مطلبی که رسول خدا به جبرئیل فرمودند یک درس مهمی است برای همه که روح نصیحت‌خواهی در آنها زنده باشد. این حسن است که من در هر مقام و مرتبه و جایگاهی که باشم ولو از یک کسی که در علم و عمل و فکر هم شأن خودم نیست بخواهم که من را موعظه کند. 

موعظه یک علم نورانی است که به باطن انسان، شخصیت انسان و بزرگواری انسان اضافه می‌کند، یک دانش الهی است. پروردگار در قرآن مجید در یک آیه‌ای می‌فرماید: «وَ هُوَ يَعِظُهُ»(لقمان، 13) این اخلاق خداست که پیوسته شما را موعظه کند. وقتی من از یکی موعظه بخواهم در حقیقت از او می‌خواهم که اخلاق خدا را در حق من پیاده کند، این خیلی مهم است.

 

تعصب بر رنگ و نژاد

شما در قرآن مجید یک سوره‌ای را می‌بینید به نام لقمان، ایشان اصالتاً اهل همین مملکت سودان بوده که هم مرز با مصر است. اهالی سودان آفریقایی هستند و رنگ پوستشان به ارادۀ الهی سیاه و موهای سرشان مجعد است. 

من این را در یک جلسه‌ای در آفریقای جنوبی گفتم که مسلمان و باسواد بودند اما از این اعلام پیغمبر خبر نداشتند، دفترچه درآوردند و همه را نوشتند. پیغمبر اکرم اعلام کردند: «لا فخر للعرب علی العجم» برای عرب نسبت به غیر عرب هیچ افتخاری نیست که حالا بیاید جلوی یک غیر عرب قد علم کند. اگر این کار را بکند گناه کرده و خلاف اسلام و خدا عمل کرده است. عجم یعنی غیرعرب، فقط به ما ایرانی‌ها نمی‌گویند عجم. عجم یعنی غیرعرب حالا برای هر منطقه‌ای که باشد. 

 

«و لا للابیض علی الاسود» سپیدپوست نمی‌تواند در مقابل سیاه‌پوست سینه سپر کند بگوید من زیبا هستم، سپید هستم، حق ندارد. پروردگار عالم نگاهش نه به رنگ سپید است و نه نگاه نکردنش به رنگ سیاه است، کل عباد الله هستند، کل مملوک پروردگار هستند، کل مخلوق حضرت حق هستند. 

یک عده‌ای سپید هستند، یک عده‌ای سرخ‌پوست هستند، یک عده‌ای زردپوست هستند، یک عده‌ای سیاه‌پوست هستند. انبیای الهی در برخورد با مردم از هر رنگ و نژادی هیچ تفاوتی برای مردم قائل نبودند.

 

اولی الالباب

لقمان شخص بزرگ از سودان مصر است، پایین مصر سیاه هم هست. اینقدر معدن وجود او از ارزش‌ ها پر بوده، از ادب پر بوده، از انسانیت پر بوده که در روایات ما دارد یک شب خوابیده بود، هنوز خوابش نبرده بود، دربارۀ آسمان‌ها و ستارگان و عوالم بالا اندیشه می‌کرد. 

 

در قرآن «اولی الالباب» یعنی آنهایی که عقل خالص دارند، قاتی ندارد، اینان یک کارشان این است: «الَّذِينَ يَذْكُرُونَ اللَّـهَ قِيَامًا وَقُعُودًا وَعَلَی جُنُوبِهِمْ وَيَتَفَكَّرُونَ فِي خَلْقِ السَّمَاوَاتِ وَالْأَرْضِ رَبَّنَا مَا خَلَقْتَ هَذا بَاطِلًا»(آل‌عمران، 191) این سفر فکری اولی الالباب به پروردگار. می‌گوید در حال نشسته، در حال ایستاده و در حال خوابیده هر شب کارشان است؛ چون فعلش فعل مضارع است «یتفکرون» یعنی این کار دائمی آنان است، این کار پیوستۀ آنان است. 

 

آنان شب‌ها که درگیر کار و مغازه و کارخانه و کارهای دیگر نیستند، سرشان خلوت است، آرام هستند، گرفتاری ندارند، اندیشه می‌کنند. این عقل از بین همان رختخواب یا در حال نشسته یا در حال ایستاده حرکت می‌کند تا اعماق عوالم بالا و به این نتیجه می‌رسند: «رَبَّنَا مَا خَلَقْتَ هَذا بَاطِلًا» هر چه آفریدی حق است و در آفرینش تو باطلی وجود ندارد، هیچ چیز باطل نیست.

 

انسان ناقص و انسان کامل

این شعر برای یک خانم ایرانی است که دیوان دارد. (قطره‌ای که از جویباری می‌رود/ از پی انجام کاری می‌رود/ سوزن ما دوخت هر جا هر چه دوخت/ آتش ما سوخت هر جا هر چه سوخت/ ناخدایان را کیاست اندکی است/ ناخدای کشتی امکان یکی است). یک ضرب‌المثل قدیمی ایرانی داریم که اگر ساربان علی است می‌داند شتر را کجا بخواباند؛ یعنی اگر ساربان زندگی من یک عاقل است، یک امام معصوم است، یک انسان کامل است، می‌داند به من چه بگوید، می‌داند من را به کجا هدایت کند. 

 

من اگر درک کردم دلیل و امام و ساربانم انسان کامل است دیگر در کنار او چون و چرا حرام است. وقتی من جاهلم و او عالم است، وقتی من معمولی هستم او حکیم است، در این دریای پر طوفان زندگی او بلد است من را به ساحل نجات برساند. ائمۀ ما می‌گویند به ما درس ندهید از ما درس بگیرید، برای ما ژست معلمی نگیرید شما معلم نیستید بلکه شاگرد هستید، شما عقل کامل نیستید شما عقلتان جزئی است، شما انسان کامل نیستید انسان ناقص هستید، بنابراین جا ندارد چون و چرا کنید با توجه به این جملاتی که عرض کردم. 

 

فکر کنم امروز برایتان معنی این جمله از آیۀ سورۀ احزاب مثل خورشید درخشید «سَلِّمُوا تَسْلِيما»(احزاب، 156) به اندازۀ پیغمبر می‌فهمی؟ عقلت به اندازۀ پیغمبرم است؟ علمت به اندازۀ پیغمبرم است؟ قدرت باطنیت به اندازۀ پیغمبرم است؟ هیچ چیز تو که به اندازۀ پیغمبر نیست، همه چیزت کم دارد؛ گره بخور به این انسان که همۀ کمبودهایت برطرف شود. این را اگر کسی بفهمد در حق خودش این می‌شود «عبد تسلیم»، این می‌شود «عبد متحرک»، این می‌شود عبدی که همۀ چهرۀ وجودش را رو به خدا گرفته و دستش در دست دلیل راه است، در سلوک و راه دچار انحراف نمی‌شود، دچار اشتباه نمی‌شود. 

 

وقتی آدم این‌گونه نباشد یعنی خودش را نیابد که عقلش ناقص است، روحش خالی است، نفسش آلوده است و باید دستش در دست حکیم معصوم قرار بگیرد زین‌العابدین(ع) می‌فرماید: این آدم رشد پیدا می‌کند و به مقام قرب می‌رسد. اگر آدم خودش را نفهمد، وقتی من خودم را نفهمم هر کس می‌آید با من حرف می‌زند، می‌گویم من از همه بهتر می‌فهمم، من از همه بیشتر بلدم، من ده‌تا پیراهن از مردم بیشتر پاره کردم.

 

انحراف در پی نداشتن راهنما

اگر خودم را نفهمم آن وقت تبدیل به سید علی محمد باب می‌شوم، تبدیل به محمد بن عبدالوهاب ملعون کافر می‌شوم که دویست سال است در جامعۀ اسلامی این کشتار را به وجود آورد و از فرهنگ او داعش و القاعده و طالبان متولد شد. من اگر خودم را نفهمم دین‌ساز می‌شوم، من اگر خودم را را نفهمم منحرف می‌شوم.

 

«تفکر ساعة خیر من عبادة سنة» اینجا کلمۀ ساعت به معنی شصت دقیقه است، کتب لغت را نگاه کنید شما همه اهل فضل هستید، منبر دیده هستید، کیفیت دارید، ببینید یک معنی ساعت لحظه است. پیغمبر می‌فرماید: یک لحظه اندیشه در عالم، در خودت، در نعمت‌ها، در کارت، در اخلاق و رفتارت برای تو در پرونده‌ات از یک سال عبادت بهتر است. من خودم را درک کنم ضرر نمی‌کنم. اما اگر خودم را درک نکنم خودم می‌شوم راهنمای خودم، خودم که خودیتم شده راهنمای خودم در تمام عمر من را به انحراف می‌برد. 

 

این جملۀ زین‌العابدین(ع) است، خیلی جملۀ زیبایی است و همه هم نقل کردند، من اولین بار فکر می‌کنم در کتاب «تحف العقول» دیدم که بیش از هزار سال قبل این کتاب نوشته شده است. «هلک من لیس له حکیم یرشده» کسی که راهنما ندارد هلاکتش قطعی است. وقتی راهنما نباشد من هم خودم را نمی‌فهمم، هم جهان را نمی‌فهمم، هم نعمت‌ها را نمی‌فهمم، هم مردم را نمی‌فهمم و هم آینده را نمی‌فهمم. 

 

داستان پیشنهاد دو مقام به لقمان

این سیاه چهرۀ قد کوتاه با موی مجعد که در کتاب‌ها نوشتند ایشان کنار چهار هزار معلم نشست و یاد گرفت، البته من احتمال می‌دهم که این عدد کمی کمتر باشد، شاید چهارصدتا باشد، شاید چهل‌تا باشد یا شاید چهارتا باشد. یک معلم واقعی انسان را به مقام قرب می‌رساند چه برسد به اینکه آدم از چهارصد زبان پاک رشته‌های حکمت الهی را بیاموزد. 

 

لقمان خوابیده و به آسمان‌ها فکر می‌کند، یک مرتبه دید درهای عالم ملکوت باز شد و فرشته‌ای آمد کنارش. این‌طور آدم‌ها یک حسن‌شان این است که فرشته را که می‌بینند یقین می‌کنند فرشته است، نمی‌گذارد خدا برایشان تردید بیاید، شک بیاید. فرشته سلام کرد به او گفت: من از طرف پروردگار عالم آمدم، خداوند مهربان دوتا مقام پیشنهاد کرده یکی را انتخاب کن.

 

اگر این فرشته می‌گفت یک مقام خدا به تو پیشنهاد کرده او تسلیم خدا بود، ولی فرشته به او گفت دوتا مقام پیشنهاد کرده. انسانی که خودش را فهمیده به کجا می‌رسد، انسانی که جهان را فهمیده به کجا می‌رسد، فهمیده جهان مخلوق حق است و حق است و هیچ باطلی در این عالم وجود ندارد، مردم را فهمیده که مردم بندگان خدا هستند یا خوب هستند یا بد هستند و من وظیفه دارم به مردم خدمت کنم.

یک، مقام نبوت. خدا گفته شما دوتا مقام داری یکی را انتخاب کن، یکی پیغمبری است. لقمان گفت: نه بار نبوت خیلی سنگین است، حالا که پروردگارم من را آزاد گذاشته برای انتخاب من نبوت نمی‌خواهم. مقام دوم هم به لقمان گفت مقام دانش استوار است، علم استوار است، علمی که شک در آن نمی‌آید، علمی که باطل نمی‌شود، علمی که منفعت دارد؛ این علم را قرآن اسمش را گذاشته حکمت، حکمت دانش استوار است. لقمان گفت: همین را به من بدهید که در قرآن می‌گوید: «وَلَقَدْ آتَيْنَا لُقْمَانَ الْحِكْمَةَ»(لقمان، 12).

 

می‌دانید پروردگار لقمان را چطور معرفی می‌کند؟ در همین سوره می‌فرماید: «وَهُوَ يَعِظُهُ»(لقمان، 13) کار این حکیم پیوسته موعظه کردن بود، نصیحت می‌کرد. ما هم بیاییم داخل این قافله، ما هم گاهی خانواده، بچه‌ها، نوه‌ها، رفیق‌هایمان را خیلی شیرین بدون اینکه بفهمند موعظه‌شان کنیم، یک مرتبه از کوره درمی‌روند یک چیزی به آدم می‌گویند خیلی نرم و با عاطفه یک جوری موعظه را در خانه‌هایمان زنده کنیم، کنار دوستان‌مان زنده کنیم.

 

وعظ زیبای خدا به مسیح

یک روایت برایتان بگویم، من خیلی این روایت را دوست دارم، همه یادشان بماند، خیلی کوتاه و خیلی زیباست. پروردگار عالم به عیسی بن مریم فرمود: صبح از خانه که می‌روی بیرون نسبت به کل بندگان من مانند خورشید باش، خورشید همه جا و به همۀ خانه‌ها می‌تابد، خورشید نمی‌آید روی پشت بام یهودی بگوید اینجا یهودی است دامن نورش را جمع کند و بگوید من نورم را به اینجا نمی‌دهم، اینجا خانۀ مسیحی است، اینجا خانۀ زرتشتی است، اینجا خانۀ کافر است، اینجا خانۀ مشرک است کاری به این نداشته باش، مردم چه وضعی دارند و چه کاره هستند تو مثل خورشید به همه بتاب که گل بیداری از تابیدن تو در سرزمین وجود مردم شکفته شود، تو بتاب. 

 

این خیلی حرف است من بشناسم مردم را که وظیفه دارم به این مردم بتابم نه روی از آنها برتابم،، بشناسم عباد خدا هستند تک‌تک‌شان محتاج حرف خوب هستند، محتاج راهنمایی هستند، محتاج محبت هستند، بتاب نه روی برتاب، روی برتابیدن جا دارد و وقت دارد.

 

نصیحت استاد انصاریان برای جلب رضایت مادر

من یک وقتی دو سه ماه با یک کسی می‌نشینم با محبت و دلیل و برهان حرف می‌زنم و قبول نمی‌کند، آخرش هم به من می‌گوید: آقا مگر نمی‌گویی قیامت هست، مگر نمی‌گویی جهنم هست، من که قبول ندارم تو می‌گویی قیامت وجود دارد و جهنم وجود دارد، من عشقم است بروم جهنم، ولم کن. اینجا خدا می‌گوید روی برتاب، اما کم پیش می‌آید یک نفر اینقدر بی‌ادب و بی‌تربیت و نفهم و جاهل باشد که هزار آیۀ قرآن را دربارۀ قیامت رد کند.

 

در این هزار آیه دوتا بحث بهشت و جهنم است، ممکن است آدم در هزار نفر به یک آدم این‌طوری بربخورد. من برخورد داشتم یک کسی بود مغازه داشت همین نزدیکی‌ها و وضعش هم خوب بود. یک روز دامادش آمد پیش من گفت: فلانی این آقا که در جلسات شما هم می‌آید پنج سال است از طبقۀ پایین نرفته طبقۀ دوم مادرش را ببیند، با مادر قهر است، مادر هر وقت دلش برای بچه‌اش تنگ می‌شود می‌آید یواشکی پشت پنجره و پسر می‌خواهد برود بیرون از داخل حیاط برود بازار همین مقدار می‌بیند پسرش را، شما می‌آیی با او صحبت کنی؟ گفتم: بله. گفت: صبحانه بیا خانۀ ما او امروز پیش ماست. 

 

صبحانه رفتم، خیلی هم من به این آدم ـ همینی که با مادرش قهر بود ـ محبت کردم، صحبت کردم، آیات پدر و مادر قرآن را خواندم، روایات را خواندم. ما آیات و روایات مهمی داریم، خیلی عجیب است همه را خواندم و به او گفتم حالا محبت می‌کنی از پله‌ها بروی بالا، من هم می‌آیم، مادر پیرت را ببینی دلش خوش شود و دلش به‌دست بیاید؟ گفت: من نمی‌آیم اما تو برو بالا و از مادرم بپرس دو سالی که به من شیر داده پولش چقدر می‌شود من نقد به او بدهم. به او گفتم آقا این برخورد دوزخ دارد.

 

این شخص هیئتی هم بود، می‌گفتند می‌آید پای منبر. به او گفتم: این برخورد جهنم دارد. گفت: مگر جهنم ندارد؟ من دلم می‌خواهد بروم جهنم، به تو چه. دیگر آخرین حرفش با من خیلی تلخ شد گفت می‌خواهم بروم جهنم به تو چه، گفتم والا من آدم بامحبتی هستم، جلویت را نمی‌گیرم، می‌خواهی بروی جهنم برو من دعایت هم می‌کنم در راه نمانی، برو تا برسی به جهنم. 

یک وقت آدم برخورد با یک چنین آدمی می‌کند، قرآن می‌گوید: «وَأَعْرِضْ عَنِ الْجَاهِلِينَ»(اعراف، 199) روی برتاب. اما یک وقت مردم هستند یادشان رفته، غافلند، متوجه نیستند، آدم با آنها حرف بزند توجه می‌کنند و بزرگواری می‌کنند، اینجا را باید به آنها تابید مثل خورشید.

 

حدیث خوانی رفیق اصفهانی

من یک رفیق داشتم اصفهان، روحانی بود، خیلی من دوستش داشتم. آن وقت هم من هنوز منبر نمی‌رفتم و طلبۀ قم بودم. گاهی عصرهای چهارشنبه سوار اتوبوس می‌شدم می‌رفتم اصفهان پیشش و دو روز می‌ماندم جمعه برمی‌گشتم. آن وقت ایشان ظهر می‌رفت، نماز شب هم می‌رفت، نماز من هم با او می‌رفتم، گاهی هم که نمازش را داخل خانه می‌خواند در آن دو روزه در آن دو روزهایی که من می‌رفتم، اولاً بعد از نماز ظهر و بعد از نماز مغرب برمی‌گشت روی جانماز و یک روایت نیم خطی یک خطی می‌خواند، هیچ‌کس هم بلند نمی‌شد، بعد مردم پراکنده می‌شدند. خیلی به مردم محبت داشت، شصت سال بعد از نماز ظهر و عصر و عشا موعظه می‌کرد. 

 

من یک بار به او گفتم حاج آقا تهران نمی‌آیی؟ گفت: اگر فرصت شود می‌آیم. گفتم: این آدرس خانۀ ماست، تهران ما خیابان خراسانیم. گفت: بلدم آنجا را. گفتم: یک وقت آمدی تهران بیا خانۀ ما. گفت: می‌آیم. یک بار ده صبح بود من خانه بودم در زدند، رفتم دیدم ایشان است. گفت: گفتی بیا خانۀ ما آمدم. گفتمک بیا آقا قدمتان سر چشم، به مادرم گفتم یک مهمان خیلی محترمی است، عالم است، سید است، با اخلاق است، شصت سال است موعظه کرده مردم را و گوش هم می‌دادند. 

ایشان در اصفهان اینقدر جا افتاده بود که من هر وقت می‌رفتم اصفهان، آن وقت درک کردم برای مردم هم کلانتری بود، هم دادگستری بود، هم دادگاه بود، هم قاضی بود؛ یعنی بخش عمده‌ای از مردم اصفهان اگر مشکلات خانوادگی کسبی شرکتی داشتند اصلاً کلانتری نمی‌رفتند، دادگاه نمی‌رفتند، می‌آمدند پیش ایشان ده دقیقه یک ربع حل می‌شد، کاری که شش سال دادگاه نمی‌توانست حل کند. این قدرت زبان است، قدرت نورانیت است، قدرت راهنمایی است. 

 

ظهر شد، پدرم بازار بود و هنوز نیامده بود، وضو گرفتیم به من گفت که تو می‌ایستی جلو من نماز اقتدا کنم یا من بایستم؟ گفتم: آقا من یک بچه‌ام، شما یک عالم بزرگی، من جلو بایستم؟ گفت: حالا با هم بحثی نداریم جلو نمی‌ایستی؟ گفتم: نه. گفت: پس من جلو می‌ایستم. نماز ظهر و عصر را من به او اقتدا کردم، سلام نماز عصر را که داد برگشت مثل اصفهان که برای هزار نفر حدیث می‌گوید و نصیحت می‌کند، برای من یک حدیث گفت و من را نصیحت کرد. گفت: حالا بلند شو برو سفره را بیاور.

ما این موعظه را باید زنده کنیم در خودمان، در خانواده، کنار دوستان. برادران! باید دل داد به قرآن، قرآن آیه نقل می‌کند و می‌گوید خدا اهل موعظه است، معلوم می‌شود موعظه اثر دارد که اینقدر پروردگار روی موعظه سرمایه‌گذاری کرده است. لقمان را می‌گوید: «وَهُوَ يَعِظُهُ»(لقمان، 13) دائم این آدم نصیحت می‌کرد. 

 

امروز بعد از منبر در مغازه یا خانه تشریف بردید سورۀ لقمان را ببینید، خدا موعظه‌هایش را یک بخشیش را در همین سوره بیان کرده که سبک موعظه‌اش چگونه بود، چه چیزهایی گفته، یعنی ملت این هشتاد میلیون جمعیت ایران اگر از امروز بنا بگذارند موعظه‌های لقمان را که پنج شش‌تا آیه است عمل کنند در همۀ کلانتری‌ها و دادگستری‌ها و زندان‌ها بسته می‌شود، چون بی‌مشتری می‌مانند، اما عمل کم است.

 

5 پند جبرئیل به پیامبر

برویم سراغ اصل روایت مطرح خودمان، امام صادق(ع) می‌فرماید: به جبرئیل فرمود «عظنی». حالا من پیغمبرم، آخرین پیغمبرم، عالم به ما کان به ما هو کائن به ما یکونم، بد است به جبرئیل بگویم من را موعظه کن؟ نه، خیلی هم خوب است، این هم کمال تواضع پیغمبر است، درس هم دارد به ما می‌دهد موعظه‌خواه باشید. 

جبرئیل پنج‌تا جمله به ایشان فرمودند که البته خیلی قابل شرح است. من از بچگی که پدرم دستم را می‌گرفت و می‌برد پای منبرها شنیده بودم این روایت را ولی می‌گفتند و رد می‌شدند، یعنی نمی‌ایستادند که این کلمات عرشی و ملکوتی را کاملاً توضیح بدهند. 

جبرئیل هم هیچ تعارف نکرد آقا من شما را موعظه کنم؟ من چه کسی هستم؟ نه، جبرئیل هم قبول کرد. 

 

جملۀ 1ـ «عش ما شئت فانک میت» به هر شکلی که می‌خواهی برای زندگیت نقشه بریز، به هر شکلی اما حبیب خدا آخرش یعنی آخر جادۀ زندگی که طرح ریختی برای خودت افتادن در کام مرگ است، یک طوری زندگی کن، یک طوری برپا کن که روز مردنت سخت نباشد و راحت بتوانی دل بکنی. عش ما شئت فانک میت 

 

جملۀ 2ـ «احبب ما شئت فانک مفارقه» عاشق هر چه می‌خواهی بشوی بشو، اما «فانک مفارقه» آخرش باید از آن معشوق جدا شوی. حالا معشوقت یک خانۀ سه طبقۀ بیست میلیاردی است آخرش باید جدا شوی، معشوقت ده‌تا انگشتر صد میلیونی است باید جدا شوی، معشوقت زن و بچه هستند باید جدا شوی، معشوقت علم است باید جدا شوی، معشوقت منبر است آخرش باید جدا شوی، هیچ چیز برایت نمی‌ماند. هر چه را می‌خواهی دوست داشته باش اما تو بدان جدا می‌شوی، یعنی یک چیزی را دوست داشته باش که در جدا شدنت ضرر نکنی.

 

جمله 3ـ «و اعمل ما شئت فانک ملاقیه» هر کاری دلت می‌خواهد بکن اما بدان «فانک ملاقیه» این کار را قیامت جلوی چشمت می‌آورند و می‌گویند این شصت ساله این کارها برای تو بود. 

جملۀ 4ـ «شرف المؤمن صلاته باللیل» بزرگ منشی مؤمن بسته به نماز شبش است، نماز نیمۀ شب، نماز قبل از اذان صبح که این نماز هم در قرآن مجید داستان فوق‌العاده‌ای دارد. می‌گویم انشاءالله برایتان. 

جملۀ 5ـ «عزه کفه عن اعراض الناس» عزت مؤمن به این است که به آبروی احدی به ناموس احدی تلنگر نزند. این بزرگواری مؤمن به این است که تا زنده است تا لحظۀ رفتن نه به آبروی انسان محترمی لطمه بزند و نه به ناموس کسی لطمه بزند. این متن نصیحت جبرئیل.

 

سوگواره

(تو که ناخوانده‌ای علم سماوات/ تو که نابرده‌ای ره در خرابات/ تو که سود و زیان خود ندانی/ به یاران کی رسی هیهات هیهات) 

بیشتر ما خداوند به ما لطف کرده دختر عنایت کرده است. دختر اخلاق ویژه‌ای دارد، محبت ویژه‌ای دارد. در روانشناسی هم ثابت شده که دختر وابستگیش به پدر بیش از وابستگی به مادر است. پدری که از ابتدای ولادت این دختر، دختر را در آغوش داشته، دختر یک سالش شده روی زانوی بابا بوده، دختر دائماً مورد محبت این پدر بوده، پدری که دریای لطف و محبت و احسان بوده، آخرین باری که بابا را دیده بنا به فرمودۀ شیخ مفید و سید بن طاووس و دیگر علما که اسمش را هم نوشتند وقت وداع بابا بوده، با اهل‌بیت این بچه ایستاده بود و نگاه می‌کرد، می‌دید همۀ عمه‌ها دخترها دور ذوالجناح حلقه زدند و بابا به همه می‌گوید: «علیکن من السلام» من هم دارم می‌روم، دیگر برنمی‌گردم. 

 

بچه خیلی توجه به این وضعیت در سن سه سالگی ندارد. بابا رفت، اینها سرهای بریده را از این بچه‌ها پنهان نگه می‌داشتند که نبینند تا آمدند برای شام این مطلب را نقل کردند که ام کلثوم می‌گوید در راه حرکت به شام دیدم دوتا دختربچه داخل محمل با هم حرف می‌زنند، یکی شان به آن یکی می‌گوید چه وقتی می‌رسیم؟ چقدر باید کتک بخوریم؟ چقدر باید ما را تازیانه بزنند؟ همۀ این مسائل را از این بچه پوشیده نگه می‌دارند تا شبی که داخل خرابه خواب بابا را می‌بیند، بیدار می‌شود و می‌گوید من بابایم را می‌خواهم. زینب کبری بغلش می‌گیرد و راهش می‌برد آرام نمی‌شود. می‌گوید بابایم را می‌خواهم، زین‌العابدین(ع) او را می‌گرداند، می‌گوید بابایم را می‌خواهم، خواهرش سکینه می‌گرداند او را ولی می‌گوید بابایم را می‌خواهم. 

 

(اگر دست پدر بودی به دستم/ چرا اندر خرابه می‌نشستم/ اگر دردم یکی بودی چه بودی/ اگر غم اندکی بودی چه بودی/ به بالینم طبیبی یا حبیبی/ از این هر دو یکی بودی چه بودی) 

تمام خرابه را به هیجان انداخت تا سر بریدۀ بابایش را آوردند، سر را بغل گرفت «ابتا من الذی ایتمنی علی صغر سنی؟ ابتا من الذی خضب شیبک» بابا چه کسی محاسنت را به خون سرت رنگین کرد؟ «ابتا من الذی قطع وریدک؟» بابا چه کسی سرت را از بدن جدا کرد؟

«اللهم اغفرلنا و لوالدینا و لوالدی والدینا و لمن وجب له حق علینا، اللهم اشفی مرضانا، اللهم اجعل عاقبت امرنا خیرا».

 

تهران/ پاییز 1398ه.ش/ دهۀ سوم صفر/ حسینیه آیت‌الله بروجردی/ سخنرانی سوم

سخنرانی های مرتبط
پربازدیدترین
لقمان جبرئیل موعظه احترام به مادر اولی الالباب
پر بازدید ترین مطالب سال
پر بازدید ترین مطالب ماه
پر بازدید ترین مطالب روز