فارسی
دوشنبه 27 آبان 1398 - الاثنين 21 ربيع الاول 1441

روحیۀ نصیحت‌خواهی


موعظه از دیدگاه اسلام - جلسه دوم دوشنبه (29-7-1398) - صفر 1441 - حسینیه آیت الله بروجردی(ره) - 17.58 MB -

گردآوری نصایح نبویچگونگی محبت یک موجود نامحدودبینایی جامع ائمهدانسته‌های غیبی پیامبرانحرمت تجسس در دینخرید آبروی یک گنهکار بنی‌اسرائیلیدرس گرفتن از عبرت‌هاصاحب‌خانۀ عرق‌خوارگردآوری روایات شیعهجایگاه راویان حدیث نزد ائمهموعظۀ پیامبر؛ تبدیل یقین به شکموعظۀ پیامبر؛ تبدیل علم به جهلموعظۀ پیامبر؛ تبدیل گمان به حقسوگواره

بسم الله الرحمن الرحیم

«الحمدلله رب العالمین الصلاة و السلام علی سید الانبیاء و المرسلین حبیب الهنا و طبیب نفوسنا ابی القاسم محمد صلی الله علیه و علی اهل‌بیته الطیبین الطاهرین و المعصومین المکرمین».

 

گردآوری نصایح نبوی

یک کار با عظمت پر ارزش و پر منفعتی که وجود مبارک رسول خدا در طول بیست و سه سال ایام بعثت و بودن‌شان در بین مردم انجام دادند این بود که روحیۀ نصیحت‌خواهی و موعظه‌خواهی و قبول موعظه را در مردم زنده و تقویت کردند. اگر به این کتاب‌های مهم روایتی مراجعه شود کتاب‌هایی که از عصر غیبت باقی مانده تا الان می‌بینیم مردان و زنانی مخصوصاً در مدینه آمدند محضر پیغمبر عظیم‌الشأن اسلام و درخواست نصیحت کردند، طلب موعظه کردند.

خانم‌هایی که در مسجد به حضرت مراجعه کردند چه مطالب با ارزشی برای آنها فرموده در حالی‌که کسی هم نبوده داخل مسجد، مسجد هم در و دیوار نداشت زمان پیغمبر و همین‌طور جوان‌ها و مسن‌هایی که رجوع کردند به پیغمبر و درخواست موعظه کردند. این کار البته بعداً در شیعیان امیرالمؤمنین(ع) ادامه پیدا کرد، در شیعیان امام مجتبی(ع) تا زمان امام عسکری(ع).

 

 مرحوم علامۀ ملا محمد باقر مجلسی در هزار صفحه این موعظه‌خواهی‌ها را جمع کرده است. چه خدمت بزرگی کرده که آمده این روایات پراکنده در ده‌ها کتاب را مطالعه کرده و جمع کرده و منظم کرده، و در هزار صفحه جمع‌آوری فرموده و یک فرهنگ کامل زیبای اثرگذاری را از خودش برجا گذاشت. ایشان کار عالمان و مبلغان دین را خیلی راحت کرده، اگر این هزار صفحه نبود ما برای پخته کردن این بحث باید به صدها کتاب مراجعه می‌کردیم، ورق می‌زدیم تا ببینیم پیغمبر اکرم و صدیقه کبری و ائمۀ طاهرین چه کسانی از آنها موعظه خواستند و این بزرگواران موعظه کردند یا نه کسی موعظه نخواسته است.

 

چگونگی محبت یک موجود نامحدود

در یک قطعه‌ای از زمان خود پیغمبر خود ائمه مستقلاً آمدند مردم را موعظه کردند. من برای اینکه شما عزیزان به ارزش موعظه بیشتر توجه بفرمایید یک روایت نصف خطی از امیرالمؤمنین(ع) برایتان می‌خوانم که خیلی روایت فوق‌العاده‌ای است. حضرت می‌فرماید: «اذا احب الله عبداً» اگر خدا عاشق یک انسانی شود، به یک انسانی محبت پیدا کند، یک انسانی را بخواهد مورد نظر لطف قرار بدهد، چه کار می‌کند برای او؟ محب برای محبوبش چه کار می‌کند؟

اینکه پروردگار عالم به یک کسی علاقه پیدا می‌کند، محبت پیدا می‌کند، رشتۀ حب خیلی کارها می‌کند، به‌خصوص در محبت‌های مثبت کارهای زیادی می‌کند. در «اصول کافی» در جلد دوم موسی بن جعفر می‌فرماید: چیزی را که خدا به یک بندۀ محبوبش می‌دهد، تمام فرشتگان را اگر به آنها بدهد، جیب همه‌شان را پر می‌کند. یعنی اگر بنا شود پروردگار به محبوبش عطایی بکند، و این عطا را بخواهند بین فرشتگان تقسیم کنند، همه را قانع می‌کند و ظرف همه را پر می‌کند.

 

بالاخره ما می‌دانیم پروردگار عالم نه خودش محدود است، نه اعمالش محدود است و نه اسما و صفاتش محدود است. یک وجود مبارک نامحدود به یک موجود محدود چیزی را بخواهد عنایت کند، آن عطا را اگر آدم نگه دارد می‌شود عطای نامحدود؛ چون ممکن است یک کسی هم با دچار شدن به عوامل مادی آلوده لطف خدا را از دست بدهد، اما اگر آدم این محبت و لطف و عنایت را نگه دارد، این یک لطف بی‌نهایتی است، یعنی آثارش ابدی است، آثارش همیشگی است.

 

بینایی جامع ائمه

روایت حضرت را ببینید کسی دارد این مطلب را می‌گوید که معدن علم الله است، معدن آگاهی کامل است، معدن جامعیت است، معدن همۀ ارزش‌هاست و چشم مبارکش ـ نه چشم دلش، چشم مبارکش ـ هم باطن عالم را می‌بیند و هم ظاهر عالم را می‌بیند. اگر ظاهر عالم را نمی‌دید در خطبۀ اول «نهج‌البلاغه» به چه وسیله‌ای از آفرینش عالم خبر داده؟ آخرین تحقیقات علمی جهان در رابطۀ با ساختمان عالم با گفتار امیرالمؤمنین(ع) نزدیک است، کامل نیست ولی نزدیک است؛ معلوم می‌شود چشم ظاهر عالم را رصد می‌کرده.

 

اگر چشم او باطن عالم را نمی‌دید از حال احتضار مردگان، از برزخ مردگان، از قیامت و از عاقبت مردم چگونه خبر داده؟ اینها که معلم نداشتند، مدرسه نرفتند، مکتب نرفتند؛ تمام روایات پیغمبر و ائمه برای چشم‌شان است، آنها می‌دیدند، می‌فرمودند از کسی نمی‌گرفتند که پروردگار عالم یک بینایی جامع به اینها داده بود و اینها ظاهر و باطن عالم را می‌دیدند.

 

دانسته‌های غیبی پیامبران

یعقوب پیغمبر پیغمبر اولوالعزم که نبوده، پیغمبر یک مملکت هم که نبوده، پیغمبری بوده که مسئولیتش تبلیغ آیین پدربزرگش حضرت ابراهیم بوده، خودش هم کتاب نداشته و گسترۀ نبوتش هم کنعان بوده نه نیم‌کرۀ جنوبی و شمالی زمین؛ وقتی بچه‌ها حرف‌هایش را با تعجب نگاه می‌کنند و از تعجب‌شان پیداست که باور نمی‌کنند حرف پدر را، به بچه‌هایش می‌گوید: من چیزهایی را می‌دانم «من الله».

این مطلب در قرآن است، در سورۀ یوسف است، من چیزهایی را می‌دانم «من الله» از جانب خدا که شما نمی‌دانید، یعنی آن چشمی که به من دادند به شما ندادند، شما نمی‌بینید ولی من در این پهنای زمین می‌بینم یوسف نمرده است. برادرها پیش خودشان می‌گفتند او را انداختیم داخل چاه سی‌تا کفن تا حالا پوسانده، باورشان نمی‌شد ولی او می‌دید که یوسف جزو مردگان نشده است، ولی بیشترش را خدا اجازه نداد ببیند. اگر یعقوب می‌دید که همان شب بلند می‌شد از کنعان می‌رفت در بیابان و سر چاه یک طناب می‌انداخت و یوسف را بالا می‌کشید.

 

خداوند همۀ جریان یوسف را نشان یعقوب نداد، باید هم نشان نمی‌داد، چون یوسف یک مسئولیت عظیمی به دوشش می‌افتاد و آن نجات مردم مصر از شرک بت‌پرستی و انحراف بود. یوسف راهی هم نداشته برود مصر، باید از چاه درمی‌آوردند او را و با کاروان می‌آوردند مصر تا بالاخره بشود عزیز مصر و نفوذ پیدا کند، حاکمیت پیدا کند، یک مملکتی را از شرک نجات بدهد.

حضرت سلیمان هم پیغمبر اولوالعزم نبود و به ملت گفت: «عُلِّمْنا»(نمل، 16) چیزهایی را به ما آموختند که شما هیچ چیزش را نمی‌دانید.

چشم یعقوب باید کرۀ زمین را رصد کند و ببیند که یوسف جزو مرده‌های این روزگار نیست، لذا به بچه‌هایش گفت: «اِذْهَبُوا فَتَحَسَّسُوا» نه تجسسوا «فَتَحَسَّسُوا مِنْ يُوسُفَ وَ أَخِيهِ وَ لا تَيْأَسُوا مِنْ رَوْحِ اَللّهِ إِنَّهُ لاَ یيْأَسُ منْ رَوْحِ اَللّهِ إِلاَّ اَلْقَوْمُ اَلْكافِرُونَ»(یوسف، 87).

 

حرمت تجسس در دین

«تجسس» برای عیوب مردم است و حرام است، حرام قطعی است، چون نهی قرآن است. یک اداره‌ای یک کسی را می‌خواهد استخدام کند مثلاً اطمینان پیدا کند این آدم خوبی است، حق ندارد یک جوری برای او جوسازی کند که گذشتۀ منفی خودش را بگوید، این حرام است، این تجسس است. اگر کسی گذشتۀ منفی خودش را بخواهد بگوید آن هم حرام است. آن کسی که جستجو می‌کند برای پیدا کردن عیب‌های گذشتۀ مردم یقیناً کارش حرام است. آن کسی که خودش می‌آید پتۀ خودش را روی آب می‌اندازد او هم یقیناً کارش حرام است.

 

رسول خدا می‌فرماید: ارزش آبروی مردم، ارزش خون مردم است. اصلاً هیچ فرهنگی در دنیا این حرف‌ها را ندارد. «عرض المؤمن کدمه» آبروی مؤمن عیناً ارزش خونش را دارد، چه اینکه آبرویش را ببری یا بخوابانی لب جوی سرش را از بدن جدا کنی، گناهش یکی است.

چه کسی به یک اداره اجازه می‌دهد که برای استخدام امور منفی گذشتۀ مردم را برملا کند؟ حرام است. شما باید بپرسی آقا مقدار تحصیلاتت چیست؟ کجا کار می‌کردی؟ علاقه به این کار داری با تو قرارداد می‌بندیم، اگر اینجا دو سه بار اشتباه کنی بیرونت می‌کنیم؛ اینها خوب است اما اینکه تو در جوانیت چندتا دوست دختر داشتی؟ با چه کسی بودی؟ چه کار کردی؟ چند بار عرق خوردی؟ اصلاً این حرف‌ها حرام است.

 

خرید آبروی یک گنهکار بنی‌اسرائیلی

جالب است در یک روایتی آمده که باران دیر شد، بنی‌اسرائیل به موسی گفتند: ما را ببر بیرون شهر دعا کنیم تا باران بیاید. موسی گفت: عیبی ندارد. رفتند دعا کردند، خطاب رسید موسی باران حاضر است و آماده ولی در این جمعیت یک کسی نشسته که گناه سنگینی دارد، با بودن این باران نمی‌آید، ولی باران حاضر است. موسی بن عمران هم فریاد زد: ای کسی که به خاطر تو باران نمی‌آید ـ گناهش هم ظاهراً سخن‌چینی بوده و دو به‌هم زنی بوده ـ موسی که اسمش را نمی‌دانست و او را نمی‌شناخت ولی گفت این‌طور صدا بزنم بلکه متوجه شود و بلند شود برود.

 

موسی گفت و دید هیچ‌کس بلند نشد. زمان کوتاهی گذشت و باران به شدت شروع کرد باریدن. موسی گفت: خدایا هیچ‌کس بلند نشد، چه شد آن گنهکار؟ فرمود: وقتی گفتی بلند شو برو بیرون، سرش را انداخت پایین، سرش را کرد زیر لباسش و گریه کرد، گفت: خدایا من را ببخش آبروی من را نبر، من هم قبولش کردم و باران فرستادم. موسی گفت: خدایا چه کسی بود؟ فرمود: من به تو می‌گویم به خاطر سخن‌چینی باران نفرستادم، حالا خودم بیایم سخن‌چینی کنم و آبروی او را ببرم پیش تو؟ نمی‌گویم کیست.

 

درس گرفتن از عبرت‌ها

اینها بالاترین مسائل دین خداست و در هیچ دینی هم نیست، یقین بدانید. این لطایف و حقایق الهیه فقط در چهارچوب مدرسۀ اهل‌بیت است، غیر اهل‌بیت در کتاب‌های چهار مذهب معروف غیر شیعه هم نیست، یقین بدانید. من کشورهای مختلفی را رفتم، شرق و غرب، یک نتیجه‌ای که از این بیست و چهار پنج‌تا کشور خارجی گرفتم این بود که برایم یقینی و صددرصدی شد که مکتب حق مکتب اهل‌بیت است و غیر اهل‌بیت هر مکتبی صددرصد باطل است ولو رنگ اسلام داشته باشد، ولو رنگ دین داشته باشد.

 

چه کسی به مردم چنین مسئلۀ با عظمتی را اعلام می‌کند؟ وجود مبارک امیرالمؤمنین(ع) با آن چشمی که می‌بیند حقایق را و بعد می‌گوید: ـ چقدر این روایت با ارزش است ـ «اذا احب الله عبدا» اگر خدا عاشق کسی شود چه کار می‌کند درباره‌اش؟ «وعظه بالعبر» زمینۀ قبول کردن عبرت‌ها، پندها و نصیحت‌ها را به او عطا می‌کند، گوش شنوا پیدا می‌کند، چشم بینا پیدا می‌کند، اگر نصیحتی را شنید قبول کند، اگر عبرتی را دید از آن عبرت درس بگیرد و آن را وارد زندگی کند.

روایت یک خط هم نیست ولی چقدر مطلب در همین نصف خط است. یادتان بماند چون روایت پیچیده‌ای نیست، «اذا احب الله عبدا وعظه بالعبر» اگر کسی محبوب خدا شود خدا زمینۀ قبول کردن و پذیرفتن و عمل کردن به عبرت‌ها را به او عنایت می‌کند. این درست است.

 

صاحب‌خانۀ عرق‌خوار

من خیلی جوان بودم تازه منبری شده بودم، یک روز از منبر آمدم پایین یک مردی حدود شصت ساله آمد جلو شروع کرد گریه کردن، گفتم: آقا چه شده است؟ فکر کردم یک دردی دارد، یک مشکلی دارد که خیلی سنگین بوده برایش. گفت: تو شش هفت سالت بود مستأجر خانۀ ما بودید، یک ماه بیشتر نماندید در خانۀ ما، پدرت از خانۀ ما رفت چون من عرق‌خوار بودم، آدم درستی نبودم، اهل نماز نبودم، اهل روزه نبودم؛ پدرت ترسید داخل این خانه باشید و شما را برد، ولی الان من مکه‌ام را رفتم، کربلایم را رفتم، هر سال خمس و سهم امامم را می‌دهم، نه بدهکار به خدا هستم و نه بدهکار به مردم هستم. حالا چه شد من یک مرتبه برگشتم؟

گفت: یکی از دوستان ما مرده بود، ما رفقا همه جمع شدیم و رفتیم تشییع جنازه و رفتیم قبرستان. هنوز هم من خوابم، هنوز هم در غفلتم. مرده را که گذاشتند داخل قبر من بالای سر قبر دیدم صورتش را روی خاک گذاشتند، در دلم برگشتم به خودم گفتم تو هم در آخر جایت اینجاست؟ اگر پیغمبر و ائمه راست گفته باشند که در اینجا سؤال و جواب می‌شوی و آنجا به تو بگویند چرا عرق خوردی؟ چرا نماز نخواندی؟ چرا روزه نگرفتی؟ چرا حق اهل‌بیت را ندادی؟ جواب داری بدهی؟ با خودم صحبت کردم و دیدن همین مرده من را بیدار کرد. من آمدم خانه تمام زندگی و عمل و اخلاق و رفتار و کردارم تغییر کرد.

 

گفتۀ امیرالمؤمنین(ع) این است: «اذا احب الله عبدا وعظه بالعبر» اگر کسی محبوب خدا شود همۀ قدرت‌ها پیش اوست، دیگر قلب را منقلب می‌کند، فکر را مستقیم می‌کند، انسان آمادگی کامل پیدا می‌کند از همۀ حوادث روزگار و عبرت‌ها درس و پند بگیرد.

یک جمله هم پیغمبر دارند اگر اهلش باشید «کفی بالموت واعظا» شما یک دانه واعظ برایتان بس است و آن هم مردن مردم است. می‌بینی مردم می‌میرند، پند بگیر که این مرگ سراغ تو هم می‌آید، این قبر سراغ تو هم می‌آید، این از دست رفتن خانه و زندگی و مغازه و تجارتخانه و پاساژ و کارخانه دنبال تو هم می‌آید، یعنی این مرگ یک روزی می‌آید تو را هم لخت و عور می‌کند و می‌اندازد داخل دو متر چاله، پند بگیر تا هستی. (ای که دستت می‌رسد کاری بکن/ پیش از آنکه از تو نیاید هیچ کار/ ای که دستت می‌رسد شو کارگر/ پیش از آنکه مرگ بیاید و خواهی زد به سر) این محبت خدا به عبد و بنده‌اش است.

 

گردآوری روایات شیعه

یک آدم خیلی عوضی من می‌شناسم، البته اسمش داخل روایت است، او را می‌شناسم خیلی آدم عوضی بود، آدم پستی بود، آدم نادرستی بود. این شخص یک روز آمد پیش پیغمبر خیلی علنی به پیغمبر گفت: «عظنی» من را نصیحت کن، من را موعظه کن. غوغا کرد پیغمبر در موعظه ولی به اندازۀ یک سر سوزن از این موعظه‌های پیغمبر اثر نگرفت و عاقبت بسیار بدی هم پیدا کرد. آدم عوضی بود ولی به پیغمبر گفت من را موعظه کن.

پیغمبر اهل رد کردن کسی نبود، ما باشیم گاهی اشتباه می‌کنیم گنهکار را رد می‌کنیم و می‌گوییم برو بدبخت، کار تو دیگر درست بشو نیست، اما پیغمبر این حرف‌ها را به کسی نمی‌زد، درخواست مردم را قبول می‌کرد چون ماندگار می‌شد.

این مرد عوضی خراب یک موعظه از پیغمبر خواسته، پیغمبر موعظه‌اش کرد، اهل‌بیت هم این موعظه‌ها را نوشتند. خیلی نوشته‌های زمان پیغمبر برای حضرت سیدالشهداست، یعنی ایشان دائم با پیغمبر بود یا حضرت مجتبی یا امیرالمؤمنین(ع)، اینها تا از دهان ملکوتی پیغمبر مطلبی درمی‌آمد می‌نوشتند، همین‌ها باعث شد که ماندگار شود.

 

شما خیلی روایات را می‌بینید از امیرالمؤمنین(ع) که می‌فرماید: «سمعت ان رسول الله» خودم از پیغمبر شنیدم و یادداشت هم کردم. این صحیفۀ سجادیه را امام چهارم خواند پشت سرش زین‌العابدین(ع) زار زار گریه می‌کرد، امام باقر(ع) با خط خودش دعاهایی را که زین‌العابدین(ع) می‌خواند می‌نوشت، یعنی این پنجاه و چهار دعا به خط حضرت باقر(ع) پیش اهل‌بیت ماند. یک بار هم امام صادق(ع) از روی کتاب امام باقر(ع) کل صحیفه را نوشته است.

فکر نکنید این روایت غیرمعتبری است، خیر، روایات از اول حفظ و نگهداری شده، از اول نوشته شده، دست به دست پیش مردم دانا و عالم و ثقه و باکرامت آمده و نهایتاً منتقل شده به کتاب با عظمت «کافی»، «تهذیب»، «استبصار»، «من لا یحضره» و همین‌طور آمده جلو.

یکی از کسانی که حافظ دقیق روایات بوده مرحوم آیت‌الله العظمی بروجردی است. این کتاب هنوز کاملش چاپ نشده، نزدیک چاپ شدن است و از مهم‌ترین کتب شیعه است. ایشان سی سال در بروجرد زحمت این کتاب را کشیده به نام «جامع احادیث شیعه» به چاپ زمان ما حدود پنجاه جلد هفتصد صفحه‌ای است، یعنی سی و پنج هزار صفحه، عمده روایاتش را آقای بروجردی قبول داشت و به آن عمل می‌کرد و فتوا می‌داد. ایشان خیلی زحمت حفظ آثار اهل‌بیت و ائمه و یاران و اصحاب باکرامت‌شان کشیدند.

 

جایگاه راویان حدیث نزد ائمه

در یک مجلسی ده دوازده نفر دور مجلس نشسته بودند، جا نبود، یک اتاق معمولی بود، یک مرتبه در اتاق باز شد «ابان بن تغلب» وارد شد تا ابان وارد شد امام ششم تمام قد بلند شد، کنار خودش جا باز کرد و به ابان فرمود: دم در ننشین بیا پیش خودم. ابان آمد وقتی رسید به امام صادق(ع) پشتش را به دیوار کرد بنشیند، حضرت فرمود ننشین به یکی از فرزندان خودشان فرمودند برو از داخل اتاق یک زیرانداز بیاور، متکا هم بگذار ابان بنشیند.

 

ابان جلسه‌اش با امام صادق(ع) تمام شد رفت. یاران حضرت گفتند: یابن رسول الله خیلی تر و خشکش کردی، چه خبر بود؟ این را همه نوشتند داخل کتاب‌هایمان که روایت از ابان پر است، یعنی شما «کافی» را ببین، «وسائل» را ببین، همین کتاب پنجاه جلدی آیت‌الله العظمی بروجردی را ببین، کمتر صفحه‌ای است که از ابان روایت نیامده است.

امام صادق(ع) فرمود: این مرد سی هزار حدیث ما را که با گوشش شنیده در سینه‌اش نگه داشته است. الان یک آخوند شیعه بیست‌تا روایت حفظ نیست، ابان سی هزار روایت در دریای سینه‌اش است. این روایات زحمت کشیده شده، حفظ شده است و این هم از همان روایات است که نگهش داشتند «اذا احب الله عبدا وعظه بالعبر».

 

موعظۀ پیامبر؛ تبدیل یقین به شک

یک عبارتی که این آدم عوضی پست دوزخی آمده پیش پیغمبر چقدر عالی است. هیچ نصیحت‌خواهی را برادرها رد نکنید، می‌شناسید او را آدم بد و عوضی است اما باز هم نصیحت کنید. او به پیغمبر گفت: «عظنی» من را موعظه کن، پیغمبر هم اخم‌هایشان را درهم نکشیدند و نگفتند به چه دردت می‌خورد؟  به درد این نمی‌خورد بعد که اهل‌بیت یادداشت می‌کنند به درد مردم که تا قیامت می‌خورد.

پیامبر او را می‌شناخت و بر اساس شناختش به او گفت: «لا تجعل یقینک شکا» این حقیقتی را که به آن یقین داری این را آلودۀ به شک و تردید نکن. این یعنی چه؟ مگر می‌شود آدم یقینش را آلوده به شک کند؟ بله، می‌شود.

 

به عمر سعد گفتند برو حسین بن علی را بکش برگرد استان ری را به تو می‌دهیم، آمد داخل خانه نشست یقینش را تبدیل به شک کرد، یقین داشت امیرالمؤمنین(ع) و ابی‌عبدالله(ع) و امام مجتبی(ع) جانشین به حق پیغمبرند، یقین داشت قیامت برپا می‌شود، یقین داشت بهشت و جهنم هست، یقین داشت. از کجا می‌گویم یقین داشت؟ آمد نشست گفت: می‌گویند بهشتی هست، چه کسی می‌گوید؟ قرآن مجید می‌گوید، می‌گویند جهنمی هست، چه کسی می‌گوید؟ قرآن می‌گوید. من می‌روم حسین بن علی را می‌کشم و برمی‌گردم، اگر جهنم و بهشت باشد توبه می‌کنم که جهنم نروم و بروم بهشت. او هم توبه را یقین داشت که یک حکم الهی است و هم بهشت و جهنم را، اما این را قاطی کرد، آلودۀ به تردید کرد.

 

موعظۀ پیامبر؛ تبدیل علم به جهل

«لا تجعل یقینک شکا و لا علمک جهلا» داناییت را با نفهمی قاطی نکن، دانایی را نینداز پشت پردۀ نفهمی خودت را به آن راه بزنی که من نمی‌دانم، میدانی که برای چه با جهل قاطی می‌کنی؟ عسل را چرا با سرکۀ تلخ و تند و کپک زده قاطی می‌کنی؟ میدانی که چرا این می‌دانمت را نمی‌دانم می‌کنی «و لا علمک جهلا»

 

موعظۀ پیامبر؛ تبدیل گمان به حق

این جملۀ سوم چقدر پرقیمت است «و لا ظنک حقا» به گمان و خیالت تکیه نکن، نگو اینکه من خیال کردم درست است، اینکه من گمان می‌کنم درست است، از کجا می‌گویی این خیال درست است؟ از کجا می‌گویی این گمان درست است؟ «و لا ظنک حقا و انه لیس لک من الدنیا» بدان از همۀ این دنیا فقط سه چیز برایت می‌ماند آن هم نه ماندن ابدی، سه چیز که به مردم می‌پردازی و دیگر دنبالش نمی‌روی، این خیلی جالب است.

«اذا اعطیت فامضیت» کار خیری که برای مردم می‌کنی یادت می‌رود، از یادت می‌بری منت نمی‌گذاری، روی مردم دنبالش را نمی‌گیری من بودم که این کار را کردم، از کل دنیا این برایت می‌ماند.

 

«و اذا قسمت فسویت» وقتی در خانواده‌ات چیزی را تقسیم می‌کنی برابر تقسیم کنی، حالا که زنده‌ای دو میلیون نده به پسر دویست هزار تومان به دختر، این کار نادرستی است. یک خانه برای پسر خریدی عینش را برای دختر هم بخر. «اذا قسمت فسویت» مساوی کار کن، این در پرونده‌ات می‌ماند، این ماندگار است. اینها را باید پذیرفت، اینها را باید قبول کرد، اینها خیلی مهم است، اینها فرمایشات الهی و ملکوتی است، ماندگار است.

 

«و اذا لبست فأبلیت» از دنیا همین لباسی که می‌پوشی و کهنه می‌شود و دور می‌اندازی چند روزی برایت می‌ماند، چند روز بعد که در مرده‌شورخانه همین را هم از بدنت درمی‌آورند و می‌اندازند کنار آتش می‌زنند که مردم دچار بیماری و میکروب نشوند. این است دنیا، چه چیزی می‌ماند برایت از دنیا؟ البته این آدم هیچ چیزش را گوش نداد و رفت.

برگردم به ابتدای بحث دیروز که توضیحش می‌ماند. امام صادق(ع) نقل می‌کنند راوی عبدالله بن سنان است، از راویان پرقیمت ما که پیغمبر جبرئیل را دید، «قال لجبرئیل عظنی» پیغمبر ـ عالم ملک و ملکوت ـ به جبرئیل گفت: من را موعظه کن، من را نصیحت کن.

 

سوگواره

(امان روزی که قاضی‌مان خدا بود/ سر پل صراطم ماجرا بود/ به نوبت بگذرند پیر و جوانان/ امان روزی که نوبت آن ما بود) فرمان واجب دادند وجود مبارک زین‌العابدین(ع) عمه جان به همۀ زن‌ها و بچه‌ها خبر بده امروز که دو روز بعد از اربعین است، روز سوم ورود ماست، آمادۀ برگشتن به مدینه شوند، عمه جان می‌ترسم اگر بیشتر از این کربلا بمانیم برای بچه‌ها و زن‌ها خطر جانی پیش بیاید.

 

نمی‌دانید این زن و بچه چه کار می‌کردند، چگونه گریه می‌کردند، چگونه خود را می‌زدند که زین‌العابدین(ع) بر جان همۀ آنها ترسید. کاروان آمادۀ برگشتن شده، همۀ خانم‌ها، عمه‌ها، دخترها و بچه‌ها سوار شدند، فقط یک نفر سوار نشده آن هم رباب مادر علی اصغر است. رباب به زین‌العابدین(ع) عرض کرد: یابن رسول الله! به من اجازه بدهید بمانم اینجا تا مدتی، حضرت اجازه دادند به آن قبیلۀ نزدیک قبر بنی‌اسد سپردند که حال این داغ دیده را رعایت کنید.

کاروان رفت روزها آفتاب که طلوع می‌کرد می‌آمد سر قبر ابی‌عبدالله(ع) به قول ما دم می‌گرفت. حبیبی یا حسین.

 

چند روز که گذشت خانم‌هایی که با او می‌آمدند و او را برمی‌گرداندند گفتند: اجازه بدهید به مردان خود بگوییم سر قبر ابی‌عبدالله(ع) یک سایبان درست کنند که روزها آفتاب داغ کربلا شما را آزرده نکند. فرمود: من زیر سایبان نمی‌نشینم، من خودم کربلا دیدم بدن قطعه قطعۀ ابی‌عبدالله(ع) مقابل آفتاب سوزان بود.

«اللهم اغفرلنا و لوالدینا و لوالدی والدینا، اللهم اشفی مرضانا و ارحم موتانا واحفظ وانصر امام زماننا برحمتک یا ارحم الراحمین»

 

 

تهران/ پاییز 1398ه.ش/ دهۀ سوم صفر/ حسینیه آیت‌الله بروجردی/ سخنرانی دوم

 

کلیپ های منتخب این سخنرانی
سخنرانی های مرتبط
پربازدیدترین
راویان حدیث پیامبر نصیحت موعظه علم غیب محبت خداوند عبرت گرفتن
پر بازدید ترین مطالب سال
پر بازدید ترین مطالب ماه
پر بازدید ترین مطالب روز