فارسی
سه شنبه 28 آبان 1398 - الثلاثاء 22 ربيع الاول 1441

اهمیت عهد در اسلام


میزان 3 - شب پنجم یکشنبه (21-7-1398) - صفر 1441 - مهدیه اعظم - 17.48 MB -

میزان همیشگی انسانضمانت بهشت با پذیرفتن شش واقعیت -دروغ نگفتن -وفا به عهدانواع عهد -پیمان بین مردم با مردمفراموشی عهد و دیدن نتیجه آن -پیمان بین مردم و پرودگارشکستن عهد کفاره دارد!مرد پینه دوزِ با ایمانحلال از رحمت خداست و حرام از جیب ابلیسادامه داستان مرد پینه دوزراضی نبودن به تکیه دادن به دیوار خانهده ها کیلومتر به خاطر پول چای رفتیم!مؤمن سرشار از دغدغه است!قول دادن دو نفر برای گفتن اخبار برزخآمدن پدرم از برزخ برای شنیدن دعای عرفه من!گیر افتادن در برزخ بخاطر خلال دندانروضه علی اکبر (ع)دعای پایانی

بسم الله الرحمن الرحیم

الحمدلله رب العالمین الصلاة و السلام علی سید الانبیا و المرسلین حبیب الهنا و طبیب نفوسنا ابی القاسم محمد صلی الله علیه و علی اهل بیته الطیبین الطاهرین و المعصومین المکرمین.

 

میزان همیشگی انسان

کتاب خدا میزان الهی است برای اینکه عاشقان سلامت زندگی و آبادی آخرت، قلب و نفس و اعضاء و جوارح خود را با این میزان ارزیابی و معیارگیری کنند تا برایشان روشن شود که این سه ناحیهٔ وجود درست و صحیح است و انحرافی در آنها نیست تا اگر درست باشد راه‌شان به بهشت آسان شود و اگر انحرافی وجود دارد تا از دنیا نرفتند و فرصت دارند در مقام علاج انحراف بربیایند. علاج هم دارد، یعنی تا انسان زنده است درِ درمان و درِ علاج به رویش باز است و بسته نیست و همچنین روایات عرشی اهل بیت مانند قرآن مجید میزان است.

 بنا شد شبی آیه‌ای یا آیاتی از قرآن مجید بیان شود و شبی هم روایتی یا روایاتی و ما خود را به آن آیات و روایات ارائه کنیم، به ما نشان بدهند ما در چه موقعیتی و در چه وضعی هستیم.

 

ضمانت بهشت با پذیرفتن شش واقعیت

 در روایتی که دو جلسهٔ قبل از رسول خدا (ص) مطرح کردم، پیغمبر اکرم (ص) شش واقعیت را بیان فرمودند و به مردم اعلام کردند که: شما این شش واقعیت را از من قبول کنید و بپذیرید و به اجرا بگذارید، من با به اجرا گذاشته شدن این شش واقعیت بهشت را برای شما ضمانت می‌کنم!

 

 -دروغ نگفتن

طبق ترتیبی که خودشان فرمودند، اولیش این بود {اذا حدثتم فلا تجزی} زبانتان را در گفتار به دروغ باز نکنید، راست بگویید، قول صدق قول با ارزشی است، کلام صدق کلام خداست! کلام صدق کلام انبیاء است، کلام صدق کلام اولیاء است.

البته یک حرف راستی هم هست که اگر من بگویم به آبروی کسی لطمه می‌خورد آن را نباید بگویم، نباید زبان به آن حرف راست باز کنم، من یک گناه یا یک معصیتی را به تنهایی از یک نفر دیدم، حرام است گفتنش، حرام است پخش کردنش، اگر بگویم راست گفتم ولی این راست گفتن را به من اجازه ندادند، دروغ حرام است، اما راست گفتن همه جا واجب نیست، معقول و اخلاقی نیست.

 

 -وفا به عهد

در بخش دوم کلام‌شان پیغمبر (ص) فرمودند: {اذا وعدتم فلا تخلفوا} اگر وعده دادید، اگر قرارداد بستید و اگر پیمانی را امضا کردید خلاف نکنید، وعده‌تان را نشکنید، پیمانتان را خراب نکنید البته پیمان و وعده و تعهدی که پیغمبر (ص) می‌فرماید، تعهد و پیمان مثبت است، چون در امور منفی پیمان و تعهد برقرار نمی‌شود، ولی وعده‌های مثبت، وعده‌های درست، قراردادهای صحیح و پیمان‌های واقعی نه، آن‌ها را باید عمل کرد، عمل به آنها هم طبق امر پروردگار واجب است «أَوْفُوا بِالْعَهْدِ إِنَّ اَلْعَهْدَ کٰانَ مَسْؤُلاً» ﴿الإسراء، 34﴾ این آیه‌ای که واجب بودن عمل به پیمان را بیان می‌کند.

 

انواع عهد

امروز من آیات قرآن را که می‌دیدم و روایات را دیدم که سه نوع عهد و پیمان وجود دارد.

 

 -پیمان بین مردم با مردم

یک؛ پیمان مردم با مردم است، قراری می‌بندند، قولنامه‌ای امضا می‌کنند، نوشته‌ای را رد و بدل می‌کنند، قول می‌دهند، این یک نوع پیمان است که عمل به این پیمان واجب است، تعهد مردم با مردم است.

 

فراموشی عهد و دیدن نتیجه آن

 یکی از دانشمندان بزرگ شیعه و عالمان برجسته که در کربلا زندگی می‌کرد به نام حاج میرزا خلیل تهرانی، ایشان در بین رشته‌های علمی که خوانده بودند رشتهٔ پزشکی را هم خوانده بودند چون خیلی در رشتهٔ پزشکی پخته شده بود در کربلا یک مطبی را باز کرد بیماران را عیادت می‌کرد، نسخه می‌داد و معالجه می‌کرد، کارش هم قوی بود یعنی کسانی که در کربلا زندگی می‌کردند اغلب به ایشان مراجعه می‌کردند. از نظر تقوا و دین‌داری هم ردهٔ اول بود، خیلی انسان سالم، پرهیزکار، متدین و اهل عبادت بود. مادر ایشان تهران زندگی می‌کرد، یک شب این مرد بزرگ مادرش را خواب می‌بیند به او می‌گوید: که من مردم و بینی‌ام هم، شکسته دارند جنازهٔ من را می‌آورند به طرف تو، خیلی از این خواب تعجب می‌کند، خب خبر ناگواری بود در خواب از زبان مادرش شنید. چند روز بعد یک مسافر یک نامه آورد از یکی از دوستان تهرانش که نوشته بود: طبیب بزرگوار، مادرتان تهران از دنیا رفته من با چندتا جنازهٔ دیگر مادر را فرستادم به طرف عراق. ایشان منتظر بود که جنازهٔ مادر برسد، چون آدم معروفی بود آمدند پیش او گفتند: آقا ما چندتا جنازه از ایران آوردیم فکر می‌کردیم شما نجف هستید بردیم رباط زلکفل، جنازه آنجاست ولی در این رباط اسب‌ها رم کردند و سه چهارتا جنازه که روی یک اسب بود افتاد، یکی هم جنازهٔ مادر شما بود دماغش شکست. جنازه را تحویل گرفت آورد کربلا، جنازه را برد حرم قمر بنی هاشم زیارت کرد و گریه کرد و به مقام با عظمت قمر بنی هاشم(ع) عرض کرد: مادر من نماز و روزه‌هایش، نماز و روزه نبوده، می‌خوانده ولی نه با حمد و سورهٔ درست و حسابی، روزه‌هایش را هم من یک مقدار شک دارم، شما شفاعت کنید از مادر من که مادر من به خاطر نماز و روزه در برزخ گرفتار نشود، من به نیابت از مادرم پنجاه سال نماز و روزه برایش می‌خرم می‌دهم برایش پنجاه سال نماز بخوانند و پنجاه سال هم روزه بگیرند، تمام شد این یک قرارداد است، یک تعهد است، اما تعهد مردم با مردم است؛ یعنی تعهد یک پزشک با یک انسان والا وجود مبارک قمر بنی هاشم(ع). خب اجرای این تعهد واجب است. مادر را برد دفن کرد کربلا و به این قولی که داده بود و به این تعهدی که کرده بود بی‌توجهی کرد، وضعش هم خوب بود، پول داشت، می‌گوید که: من یک شب داخل اتاق، خواب بودم در عالم رؤیا دیدم بیرون در حیاط داد و فریاد است، گفتم بلند شوم بروم ببینم دعوایی شده آشتی‌شان بدهم، در حیاط را باز کردم آمدم داخل پیاده‌رو دیدم مادرم را به یک دانه از این درخت‌های داخل کوچه بستند و دارند او را می‌زنند! من خیلی نگران شدم و گفتم: چرا دارید این خانم را می‌زنید؟ این خانم متدینه‌ای بوده، پاکدامن بوده برای چه مادر من را کتک می‌زنید؟ گفتند: مادر شما به قمر بنی هاشم(ع) بدهکار است، بدهکاریش را نداده، ما دستور داریم او را بزنیم تا بدهکاریش را بدهد. از خواب می‌پرد، در خواب به او می‌گویند: بدهی را بده نمی‌زنیم او را، گفتم: نزنید او را من الان می‌روم پول می‌آورم، آمدم داخل خانه پول برداشتم بردم دادم به این مأمورها، آن‌ها هم مادرم را آزاد کردند، وقتی صبح بیدار شدم حساب کردم دیدم پولی که قمر بنی هاشم(ع) فرموده بود بدهکار است برابر با پنجاه سال نماز و روزه است! پول را برداشتم آوردم پیش مرجع شیعه مرحوم سید علی صاحب ریاض و داستان مادرم را گفتم، همان روز به چند نفر پول دادند که پنجاه سال برای مادرم نماز بخوانند و پنجاه سال هم روزه بگیرند.

این وجوب عمل به عهد است، وجوب عمل به پیمان است، وجوب عمل به قرارداد است؛ قرارداد بین مردم و مردم، درست؟

 

 -پیمان بین مردم و پرودگار

اما یک نوع پیمان پیمان بین مردم و پروردگار است.

 یک کسی خودش (مرد یا زن جوان) می‌آید به پروردگار عالم تعهد می‌دهد می‌گوید: اگر این مشکل من حل شود، این گره از زندگی من باز شود من پنج نفر را می‌فرستم کربلا. انجام این تعهد بین انسان و بین خدا واجب است یا واجب نیست؟ یقیناً واجب است! شما اگر به فقه مراجعه کنید، فقه فارسی همین رساله‌ها است، یک بابی دارد رساله‌ها به نام نذر، عهد، قسم؛ من نذر می‌کنم برای پروردگار عالم که کاری را انجام بدهم، پنج‌تا فرش برای یک مسجد بخرم، نذر می‌کنم که مشکلی از من حل شود ده‌تا یتیم را نو نوار کنم، نذر می‌کنم لله کارم حل شود دوتا جهیزیهٔ کامل به دوتا خانوادهٔ آبرودار مؤمن بدهم برای دخترشان، خب همهٔ فقها می‌گوییم: عمل به این نذر واجب است!

 

شکستن عهد کفاره دارد!

من قسم می‌خورم کاری را انجام ندهم، قسم می‌خورم قلیون نکشم، قسم می‌خورم سیگار نکشم و می‌گویم: به والله! به بالله! به تالله! من این کار را نمی‌کنم، خب باید دیگر نکنم چون بعد از قسم اگر مرتکب آن عمل شوم مرتکب حرام شدم یا عهد می‌کنم با پروردگار عالم که اگر این برنامهٔ من سر و سامان بگیرد ده نفر را بفرستم زیارت حضرت رضا (ع)، خب این عهد واجب است و وجوبش هم سنگین است، اگر من قسمم را بشکنم، نذر و عهدم را بشکنم به تناسب هر کدامش که در فقه بیان شده باید کفاره بدهم، اگر کفاره هم ندهم که گردنم می‌ماند و بدهکار می‌شوم به پروردگار، قیامت می‌گویند: بدهیت را بده آزادی، نداری بدهی گرفتار باش. اینجا دیگر احکام الهی عادی نباید دیده شود، شوخی نباید گرفته شود وقتی من به پروردگار عالم در قسمم، در عهدم و در نذرم که اینها را شکستم و پشت سر انداختم بدهکار شدم باید بدهیم را تا نمردم بدهم و الا گرفتارم گرفتار.

 

مرد پینه دوزِ با ایمان

وقتی جوان بودم در همین دههٔ اربعین در تهران از صبح تا ده شب شش‌تا منبر می‌رفتم، هر منبری هم یک ساعت بود، هر شش‌تا هم بحث‌هایش با هم فرق می‌کرد یعنی تکراری نبود، یعنی برایم سخت نبود که حالا مستمع جلسهٔ اول دنبالم بیاید جلسهٔ دوم یا بیاید جلسهٔ سوم یا هر پنج‌تا یا شش‌تا را بیاید. در این منبرهای صبحم که سه‌تا منبر بود، از روز اول دیدم یک پیرمرد سر به زیر آرام می‌آید روبه‌روی منبر حدوداً صف دوم یا سوم می‌نشیند. روز اول، منبر اول را رفتم، رفتم منبر دوم دیدم آمد آنجا، منبر سوم دیدم آنجا هم آمد. سه چهار روز که گذشت، چون بین دوتا منبر وقت بود، روز چهارم یا پنجم بود از منبر آمدم پایین رفتم کنار دستش نشستم گفتم: آقا خسته نمی‌شوی سه‌تا منبر را می‌آیی گوش می‌دهی؟ گفت: نه، گفتم: چند سالت است؟ گفت: نود سال، گفتم: چه کاره بودی؟ گفت: از اول در تهران کارم پینه‌دوزی بوده کفش وصله می‌کردم، زندگیم را هم خدا با همین پینه‌دوزی اداره کرد...

 

حلال از رحمت خداست و حرام از جیب ابلیس

 خدا بنا ندارد جلوی حلال را بگیرد از بنده‌اش، کم و زیاد هست حلال، برای من مثلاً ماهی پنج میلیون حلال می‌رساند، برای برادرم سه میلیون، برای رفیقم دو میلیون و نیم، بنا ندارد جلوی حلال را بگیرد ولی هیچ حرامی را هم روزی یک نفر از بندگانش نکرده، حلال از رحمت خدا به انسان می‌رسد و حرام از جیب ابلیس به انسان می‌رسد، این فرق بین حلال و حرام است.

 حلال بنا به گفتهٔ قرآن طیباً پاک است، حرام بنا به گفتهٔ قرآن خبیث است یعنی نجس است، یعنی ناپاک و آلوده است، من باید یادم باشد پروردگار جلوی حلال را برای رسیدن به بنده‌اش نمی‌گیرد، حرامی را هم برای بنده‌اش رقم نزده؛ یعنی قیامت آشکارا به تمام حرام‌خوارها می‌گوید: در پروندهٔ رزق بندگانم ببینید من یک قِران حرام برای کسی رقم نزدم، حالا چرا حرام خوردی؟ طمع داشتی، حریص بودی، بی‌تقوا بودی، برای چه خوردی؟ من که حالا به تو می‌رساندم چرا رفتی دنبال حرام؟

 

ادامه داستان مرد پینه دوز

گفت: نود سال با همین پینه‌دوزی زندگیم اداره شد، دختر را شوهر دادم و پسر را زن دادم، گفت: یک وقتی (این چیزی که من دارم می‌گویم تقریباً برای چهل و پنج سال پیش است، این پیرمرد از دنیا رفته، او نود سالش بود، اکر از حالا حساب کنید صد و سی و پنج سال پیش، داستان برای اواخر قاجاریه است) گفت: یک وقت به فکر افتادم با همین پول پینه‌دوزی بروم کربلا، آمدم و از درآمدی که از پینه‌دوزی داشتم پس‌انداز کردم تا پولم سه تومان شد، سه‌تا تک تومان، دیدم یک ماه با این سه تومان می‌توانم بروم کربلا، نجف، سامره، کاظمین و بعد هم برگردم، یعنی غذایم را بخورم، کرایه اتاق بدهم، کرایهٔ مرکب بدهم همه‌اش می‌شود سه تومان! رفتم یک ماه زیارت‌هایم را کردم ولی حالا نمی‌دانم جنس در عراق یک مقدار فرق کرده بود، من برای برگشتن دیگر پول نداشتم، کجایم؟ نجف، در بازار نجف، بازار حویش روبه‌روی صحن امیرالمؤمنین (ع) است. آمدم بازار را قدم می‌زدم و مغازه‌های دست راست و چپ را نگاه می‌کردم چشمم افتاد به یک صاحب مغازه، دیدم که آدم باوقار و باادب و آدم نرمی است، این را حس کردم. رفتم داخل مغازه به او گفتم: آقا من زائرم از ایران آمد، م یک ماه هم هست اینجایم، گدا هم نیستم، هیچ پولی هم قبول نمی‌کنم یعنی اگر بخواهی به من محبت کنی لطف کنی بگویی حالا که پولت تمام شده ده روز دیگر هم نجف بمان این خرجی ده روزت و این هم پول برگشتت قبول نمی‌کنم، فقط آمدم از شما اجازه بگیرم، من اجازه دارم کنار این دیوار مغازه‌ات که پهن است و یک متر است، روزها بیایم بنشینم این کیسهٔ پینه‌دوزیم را خالی کنم و کفش پاره‌های مردم را وصله کنم و مزدش را بگیرم؟

 واقعاً ارواح الهیه چقدر باارزش هستند، می‌گوید: پول نمی‌خواهم، می‌دانم می‌خواهی پول به من بدهی نمی‌خواهم، نمی‌خواهم چون پروردگار عالم بدن خودم را کارگاه تولید رزق قرار داده و من پولی دیگر نباید بگیرم.

به من گفت: آقا تشریف داشته باشید، دیوار برای شما، مغازه برای شما...

 

راضی نبودن به تکیه دادن به دیوار خانه

 این مؤمن است. مسلم بن عقیل وقتی در آن کوچهٔ بن بستِ خلوت و تاریک، تک و تنها ماند و خسته هم بود، به دیوار تکیه داده بود، آن خانم از در آمد بیرون ترسید از این مرد غریبه، گفت: آقا راضی نیستم به دیوارم تکیه بدهی، آنی مسلم از دیوار کنار کشید.

 دین نگذارد که خیانت کنی/ ترک درستی و امانت کنی.

 

ده ها کیلومتر به خاطر پول چای رفتیم!

من یک رفیقی داشتم ده دوازده سال است مرده، این به من گفت که: دو سه نفر بشویم برویم مشهد از جادهٔ شمال، گفتم: برویم، گفت: پس من ماشین می‌آورم، به رفقا هم می‌گویم بیایند سوار شویم با همدیگر برویم. سوار شدیم، شهرها را عبور کردیم و آمدیم به منطقهٔ بالای گرگان، شهر گالیکش، گفت: خسته هستیم برویم قهوه‌خانه چای بخوریم و بعد تشریف ببریم، سه چهارتایی رفتیم چای خوردیم، من زودتر آمدم بیرون، بقیهٔ هم آمدند بیرون و آمدیم سه شبانه روز مشهد و زیارت و بعد گفت: از جادهٔ قدیم برگردیم، از جادهٔ شاهرود، دامغان و سمنان برگشتیم آمدیم تهران، تقریباً یک شب تهران بودیم، فردایش به من گفت: که در آن قهوه‌خانهٔ گالیکش که ما چای خوردیم، من نمی‌دانم قهوه‌چی را ندیدم دم در، یادم رفته پول آن چای‌ها را بدهم، می‌آیید برگردیم برویم پول را بدهیم و بیاییم؟ گفتم: بله! دوباره سوار شدیم از تهران راه افتادیم آمدیم گالیکش، آن قهوه‌چی را دید و گفت: آقا ما یادمان رفته پول چای چهار روز پیشت را بدهیم، چقدر می‌شود؟ گفت: نمی‌خواهم، گفت: نمی‌شود نخواهی، دو برابر هم پول داد!

 

مؤمن سرشار از دغدغه است!

 این مؤمن است، یعنی مؤمن در زندگی دائم دغدغه دارد؛ پول کسی پیشم نماند، چک کسی برنگردد، سفته‌ای را که به ضمانت برایم امضا کردند پول من گردن او نیفتد، زن و بچه‌اش زندگیش به باد نرود. یعنی مؤمن بی‌دغدغه ما نداریم، مؤمن بی‌خیال ما نداریم، مؤمنی که غیرت انسانی و اسلامی ندارد، نداریم.

 

قول دادن دو نفر برای گفتن اخبار برزخ

 آقا اجازه هست من کنار دیوار مغازه‌ات بنشینم پینه‌دوزی کنم؟ گفت: تشریف داشته باشید. تعریف کرد: کارم گرفت، در بازار نجف پینه‌دوزی می‌کردم، دو ماه دیگر هم ماندم، دوباره کربلا و کاظمین و سامره رفتم، عشقی کردم در آن سه ماهه. یک روز که پینه‌دوزی می‌کردم، نزدیک اذان هم بساط را جمع می‌کردم می‌آمدم حرم نماز جماعت، یک خرده زود بود، آمدم در مغازهٔ همین بزرگوار که اجازه داده بود من کنار دیوارش بنشینم گفتم: چند سال است در این بازاری؟ گفت: هفتاد سال، گفت: هفتاد سال نمازهای ظهر و غروبم را می‌روم حرم می‌خوانم، به او گفتم: این هفتاد سال چیزی هم دیدی برای من بگویی؟ گفت: خیلی چیزها دیدم یکیش را برایت می‌گویم، گفت: مغازهٔ روبه‌رویی را نگاه کن، این مغازهٔ روبه‌رویی صاحبش مرده، خیلی آدم خوبی بود، گفت: ما دوتا شصت سال ظهر با هم می‌رفتیم نماز و برمی‌گشتیم در مغازه، اذان مغرب با هم می‌رفتیم نماز و می‌رفتیم خانه‌هایمان. یک روز با همدیگر در حرم امیرالمؤمنین (ع) بودیم، خلوت هم بود، کنار ضریح دوتایی نشسته بودیم، صاحب این مغازه که مرده دستش را گذاشت در دست من گفت: بیا کنار امیرالمؤمنین (ع) تعهد کنیم هر کدام زودتر مردیم آنجا اجازه بگیریم به خواب همدیگر بیاییم یک خبری از عالم برزخ بدهیم، گفتم: قبول است، اگر اجازه بدهند من به خواب تو بیایم اگر تو زودتر مردی تو به خواب من بیا. گفت: او زودتر مرد، (این را حالا دارد این آدم نود ساله برای من می‌گوید، ملاکی هم نداشت دروغ بگوید، چون من با او ارتباطی که نداشتم) یک بار می‌خواست برای من این جریان را تعریف کند، با گریه گفت: که یک هفته بود این مرده بود نیامد به خواب من، من نگران شدم، شب جمعه آمد به خوابم، من گفتم: بابا کجایی؟ من خیلی نگرانم، گفت: یک هفته است در برزخ گرفتارم، آزادی به من نمی‌دهند، التماس کردم به حق این علی بن ابیطالب (ع) به من اجازه بدهید من بروم این خواب رفیقم بگویم چرا گرفتارم، گفت: اجازه دادند، گفت: حالا آمدم به تو بگویم چرا من را در برزخ گیر انداختند.

برزخ آیاتش در سورهٔ مؤمن است و در سورهٔ مومنون چون قرآن است باور کنید برزخ پر از خبر است، خود من از این عالم برزخ خبرهایی دارم در کتاب‌هایم نوشتم، خودم یعنی یک جریاناتی که خودم در مجرایش بودم نوشتم، خیلی عجیب است.

 

آمدن پدرم از برزخ برای شنیدن دعای عرفه من!

من یک سال بود پدرم از دنیا رفته بود دو روز مانده به عرفهٔ ابی عبدالله (ع) دیدم با یک کت و شلوار نو با یک قیافهٔ شاد روی یک دانه بلندی نشسته است. به او گفتم: بابا برگشتی؟ گفت: نه، گفتم، رفتی در برزخ برنگشتی؟ گفت: نه، گفتم: من که الان تو را دارم در دنیا می‌بینم چطور برنگشتی؟! گفت: بابا پس فردا روز عرفهٔ ابی عبدالله (ع) است، اجازه گرفتم بیایم عرفهٔ تو را گوش بدهم بعد دوباره برگردم. خیلی خبرها هست در برزخ، ما از مرده‌هایمان خبر نداریم، نمی‌دانیم در چه وضعی هستند، برسید به مرده‌هایتان اگر می‌دانید گیر و گوری در این دنیا، در مال مردم و در اخلاق با مردم داشتند.

 

گیر افتادن در برزخ بخاطر خلال دندان

 گفت: به من اجازه دادند بیایم به خوابت، حالا چرا من را گیر انداختند! گفت: من یک روز از حرم امیرالمؤمنین (ع) آمدم بیرون بیایم در مغازه، فلان خرمافروش را که می‌شناسی؟ (قدیم‌ها پیرمردها یادشان است، خرما را در یک حصیرهای گردی می‌گذاشتند می‌آوردند می‌فروختند) گفت: این خرمافروش دم صحن حصیر پر خرمایش روی سکو بود خودش نبود، من یک ذره گوشت آبگوشت در دندانم گیر کرده بود و اذیتم می‌کرد، آمدم به اندازهٔ یک خلال از حصیر این خرمافروش کندم این گوشت را درآوردم خلال را انداختم، به من می‌گویند: بی اجازهٔ مالک حصی، ر چرا دخالت در مال او کردی؟ به اندازهٔ یک خلال! بیدار شدی برو پیش این خرمافروش رضایت بگیر، پول به او بده، ما بالاخره به هم حق داریم من را نجات بده. گفت: من بیدار شدم فردا رفتم پیش این خرمافروش به او پول می‌خواستم بدهم، گفت: نمی‌خواهم، به خدا من راضی هستم به حق این علی (ع) راضیم. شب جمعهٔ بعد خوابش را دیدم، من را دعا کرد گفت: من را نجات دادی، گفت: خیلی سخت است، اینجا برای یک خلال آدم را بیچاره می‌کنند.

این قرارداد بین انسان و انسان است.

حالا یک قرارداد دومی هست بین انسان و خدا مانند؛ نذر، عهد و قسم

یک قرارداد سوم است بین خدا و بین انسان که آن را بعداً برایتان می‌گویم اگر خدا بخواهد.

 

هر که از تن بگذرد جانش دهند/ هر که جان درباخت جانانش دهند/

هر که در سجن ریاضت سر کند/ یوسف آسا مصر عرفانش دهند/

هر که بر سنگ آیدش مینای صبر/ کی نجات از بند هجرانش دهند/

هر که نفس بت صفت را بشکند/ در دل آتش گلستانش دهند/

هر که گردد نوح عشقش ناخدا/ ایمنی از موج و طوفانش دهند/

هر که چون وحدت به بی سو راه یافت/ سر القلب عرش رحمانش دهند/

 

روضه علی اکبر (ع)

پس بیامد شاه معشوق الست/ بر سر نعش علی اکبر نشست/

سر نهادش بر سر زانوی ناز/ گفت: که‌ای بالیده سرو سرفراز/

ای درخشان اختر برج شرف/ چون شدی تیر حوادث را هدف/

ای ز طرف دیده خالی جای تو/ خیز تا بینم قد و بالای تو/

این بیابان جای خواب ناز نیست/ ایمن از صیاد تیرانداز نیست/

اینقدر بابا دلم را خون مکن/ زادهٔ لیلا مرا محزون مکن/

خیز بابا تا از این صحرا رویم/ نک به سوی خیمهٔ لیلا رویم

همه شنیدید این جمله را مقاتل نقل کردند: {فقد تعوهوا به صیوفهم ارباً اربا} بدن را با شمشیرها قطعه قطعه کرده بودند! ابی عبدالله (ع) دید نمی‌شود بدن عزیزش را از روی زمین بردارد از وسط لشگر کنار ببرد، جوانان بنی هاشم را صدا زد، عبای خودش را زیر بدن کشید، سر عبا را جوان‌ها گرفتند، بابا دنبال جنازه صدا می‌زد: {علی الی الدنیا بعدک العفا }بابا دیگر بعد از تو خاک بر سر زندگی دنیا و دنیا.

 

دعای پایانی

اللهم اغفرلنا و لوالدینا و لوالدی والدینا اللهم اهلک اعدائنا واشفع مرزانا اید قاعدنا وانصر واحفظ امام زماننا و اجعل عاقبت امرنا خیرا.

 

سمنان مهدیه اعظم دهه دوم صفر 98 جلسهٔ پنجم

 

کلیپ های منتخب این سخنرانی
سخنرانی های مرتبط
پربازدیدترین
برزخ دروغ نگفتن بازپرسی تعهد کفاره عهدشکنی گیر افتادن در برزخ انوع عهد ها
پر بازدید ترین مطالب سال
پر بازدید ترین مطالب ماه
پر بازدید ترین مطالب روز