فارسی
سه شنبه 28 آبان 1398 - الثلاثاء 22 ربيع الاول 1441

چگونگی ساخت بهشت و راه رسیدن به آن


میزان 3 - شب دوم پنجشنبه (18-7-1398) - صفر 1441 - مهدیه اعظم - 17.38 MB -

مصالح بهشت از كجاست؟شرط پاداش، معامله با خداست!حسن فعلى و فاعلىاز دنيا رفتن شخص دلباخته در مجلس معشوقاهميت اخلاق در محبوب خدا شدنبيسوادى كه از من عالم تر بود!ارتباط بين داستان مرد تلخ و عالماطلاع داشتن از رفتن به سفر آخرتمعاشرت زيبا با والدين مقصر و ناپاك!شرط آمرزش گناهانسختى كشيدن نشانه نزديكى به خداستشناخت راه هاى بهشت و جهنمزنده شدن مرده و تذكر دادن به مرده شورخودمان براى بهشت و جهنممان مصالح ميفرستيم!چرا باطن اعمالمان را در اين دنيا نمي بينيم؟برداشته شدن حجاب دل و قبولى نشانه هاى خداديدن آتش قبر ظالم و عالم شدن!راه رسيدن به بهشتزيارت امام حسين(ع) با سلام بر اودرد و دل حضرت زينب(س) با برادرشدعاى پايانى

بسم الله الرحمن الرحیم

الحمدلله رب العالمین الصلاة و السلام علی سید الانبیا و المرسلین حبیب الهنا و طبیب نفوسنا ابی القاسم محمد صلی الله علیه و علی اهل بیته الطیبین الطاهرین و المعصومین المکرمین.

 

از صریح آیات قرآن و روایات اهل بیت که در معتبرترین کتاب­ها نظام داده شده استفاده می­شود که بهشت و دوزخ آفریده شده و موجود است، دو حقیقتی نیست که با برپا شدن قیامت برپا شود. آنچه که در آیات و روایت مهم است بیان مصالح ساختمانی بهشت و مصالح ساختمانی دوزخ است که خیلی جالب است، بهشت را با چه چیزی ساختند؟! دوزخ را با چه به وجود آوردند؟! البته ائمه­ی ما می­فرمایند: اگر کسی منکر بهشت و دوزخ شود منکر قرآن است.

 

مصالح بهشت از كجاست؟

اما مصالح بهشت، پیغمبر اکرم(ص) می­فرماید: من شب معراج (که در قرآن مجید معراج دو بار ذکر شده، یک بار در سوره­ی مبارکه­ی اسراء و یک بار هم در سوره­ی مبارکه­ی نجم) می­فرماید: از جمله حقایقی که در معراج به من ارائه و نشان دادند بهشت بود. من بهشت را اینگونه دیدم: یک بخشش ساخته شده بود؛ قصرهایش، چشمه­هایش، درختانش و آنچه که مربوط به بهشت است، اما یک بخش دیگرش بیابان خالی بود، هیچ چیز داخلش نبود، از کنار آنجایی که ساخته شده بود من دیدم یک مشت کارگر دارند بقیه­اش را می­سازند اما مثل کارگرهای دنیا کارشان پی در پی نیست، مثلاً دیوار کاخی را می­چینند می­نشیند، ده­تا درخت می­کارند می­نشینند، یک چشمه­ی آب راه می­اندازند می­نشینند، دوباره بلند می­شوند شروع می­کنند. من به همسفرم جبرئیل گفتم: این داستان چیست؟ اینجایش مهم است، گفت: یا رسول الله! مصالح بهشت اعمال پاک و اخلاق حسنه­ی مردم با ایمان است.

 

شرط پاداش، معامله با خداست!

چون مردم غیرمومن هر چه هم کار خوب کنند معامله­ی با خدا که نیست، مثلاً یک کسی کمونیست است، لائیک يا بودایی يا بی­دین است، می­آید یک بیمارستان می­سازد، این کار خوبی است ولی این بیمارستانش پاداش قیامتی ندارد چون اگر از او بپرسید: این کار را برای چه کردی؟ می­گوید: من مردم دوست هستم همین.

کاری که با خدا معامله نمی­شود پاداش خدایی هم ندارد! کاری که با خدا معامله می­شود اگر طرف ایمان داشته باشد، پاداش دارد!

 

حسن فعلى و فاعلى

 یک مطلبی را بزرگان دین از قرآن استفاده کردند و دو عنوان برایش درست کردند؛ حسن فاعلی یعنی کننده­ی کار از نظر خدا باید آدم زیبایی باشد، زیبایی کننده­ی کار ایمانش است، طبق قرآن که حتماً در سوره­ی مبارکه­ی حجرات خواندید: «حَبَّبَ إِلَيْكُمُ اَلْإِيمٰانَ وَ زَيَّنَهُ فِي قُلُوبِكُمْ» ﴿الحجرات‏، 7﴾ باطن مومن خوشگل و زیبای به ایمان است، پروردگار به ظاهر مومن هم کار ندارد {ان الله لا ینظر الی صورکم و لا الا اموالکم} پیغمبر(ص) می­فرماید: خدا نه به شکل شما نگاه می­کند تا آخر عمرتان که بگوید به به! عجب آدم خوشگلی است، این چهره­ها برای خدا خوشگلی ندارد، مخلوق است، همین! به ثروت­تان هم نگاه نمی­کند چون خودش غنی به ذات است، کل هستی ملکش است، حالا بیاید به دویست میلیون پول یکی نگاه کند بگوید: به به! عجب پولی؟!! پر پشه هم کره­ی زمین پیش خدا حساب نمی­شود! {ولکن ینظر الی قلوبکم} اما دل شما را نگاه می­کند، اگر دل مزین باشد {و زینه فی قلوبکم} شما در پیشگاه او می­شوید یک موجود بسیار پسندیده، خوشگلی باطن، زیبایی باطن که این یک زیبایی ملکوتی است، یک زیبایی عرشی و الهی است و اگر خیلی این زیبایی قوی باشد محبوبیت انسان پیش پروردگار بیشتر است و نیرومندی باطنی و روحیش هم بیشتر است.

 

از دنيا رفتن شخص دلباخته در مجلس معشوق

من با یک عالمی در همدان رفیق بودم. هفده هجده سال می­رفتم همدان ایام ده شب دوم ماه شعبان و هر ده روزی که همدان بودم ایشان را می­دیدم، دوستش داشتم، یک موجود پاکیزه­ای بود، اهل حال و اهل خدا بود، با سواد و اهل گریه و پدر شهید بود و همسرش هم تمام وجودش دلباخته­ی امیرالمومنین(ع) بود و این همسرش روزهای عید غدیر صدتا از خانم­های با محبت را دعوت می­کرد برای امیرالمومنین(ع) ذکر می­گرفت و نهار می­داد. آن سال آخری که من همدان بودم دهه­ی شعبان احوال خانمش را پرسیدم، گفت: روز هجده ذی الحجه در حال ذکر گفتن در جلسه از دنیا رفت. ایشان برای من تعریف کرد، شاید بعضی­ها این حرف­ها را امروز باور نکنند چون این ماهواره­ها، سایت­ها و تلفن­های همراه حجاب روی دل انداخته و باور حقایق را برای مردم سخت کرده است، اما من خودم که از هجده نوزده سالگی چیزهایی را با چشم خودم در اولیاء الهی دیدم، نه! برای من باورش خیلی آسان است، خیلی!

 

اهميت اخلاق در محبوب خدا شدن

یکی بود پدرش خیلی آدم تلخی بود. پدر را هم من دیده بودم خدا از آدم تلخ مطلقاً خوشش نمی­آید، مومنی محبوب پروردگار است که نرم است، رفق دارد، مهرورز است، محبت، گذشت و چشم­پوشی دارد و در برخوردها هم از کوره درنمی­رود به قول قرآن مجید: {نفس مطمئنه} است یک اقیانوس آرامش است…

 

بيسوادى كه از من عالم تر بود!

یک کسی در بازار تهران چلوکبابی داشت. این از اولیاء خدا بود، خیلی انسان بود، در عین اینکه چلوکبابی داشت، یک کتاب معارف الهیه بود. حالا می­گویم چه شد این بزرگوار روز هفتم محرم شش صبح بعد از نماز، برف می­آمد، آمد پای منبر من، من روی منبر بودم، او را دیدم تعجب کردم تا حالا ندیده بودمش بیاید پای منبرم، خیلی هم به من محبت داشت، تعجبم من از این بود که او که یک فرد بی­سواد چلوکبابی بود، از من طول و عرض معارف الهیه را بیشتر بلد بود! حالا معلمش چه کسی بود؟ معلمش یک روایت در کتاب شریف کافی جلد دوم از رسول خدا بود {من اخلص} از اینطور آدم­ها من داشتم، الان نه، کسی را ندارم، در غربتم {من اخلص لله اربعین صباحا} کسی که چهل شبانه روز از تمام آلودگی­های باطن و ظاهر پاک شود {جرت من قلبه علی لسانه ینابیع الحکمه} دلش از حکمت مثل چشمه می­جوشد و این حکمت جوششی بر زبانش جاری می­شود، این از این آدم­ها بود.

ارتباط بين داستان مرد تلخ و عالم

پسر این پدر تلخ گفت: من دارم به جان می­آیم، من دیگر به مرز این رسیدم به پدرم بی­ادبی کنم و دست به یقه شوم، راست می­گفت، پدر خیلی تلخ بود، چقدر بد است تلخی

درس معلم ار بود زمزمه­ی محبتی/ جمعه به مکتب آورد طفل گریز پا را.

بردم او را پیش این چلوکبابی، خوب عنایت می­کنید مردم یک خرده این حرف­ها را دیر باور می­کنند حالا من خودم که در جریانش بودم، وقتی وارد شدم سالن پر بود، از بازار آمده بودند نهار بخورند، یک صندلی کنارش خالی بود من تا وارد شدم بلند شد با اسم من را صدا می­کرد گفت: بیا بنشین…

 

اطلاع داشتن از رفتن به سفر آخرت

حالا من هم روی منبر ماتم که این که خودش چشمه­ی حکمت و معارف است چرا خودش آمده پای منبر من؟! از منبر آمدم پایین، بعد از اینکه تمام شد گفتم: برای چه این وقت صبح در این برف آمدی پای منبر من؟ گفت: یک سفری می­خواهم بروم، خیلی سرحال بود، خوشم آمد بیایم از تو خداحافظی کنم همین! بعد هم گفت: خداحافظ و رفت و شب دامادش آمد پای منبرم گفت: رفیقت صبح آمد مسجد، آمد خانه رو به قبله خوابید و از دنیا رفت.

 

معاشرت زيبا با والدين مقصر و ناپاك!

 گفت: بنشین، یک نگاهی به آن جوان انداخت، اصلاً هنوز حرف شروع نشده بود که حالا به او بگویم: فلانی پدر این خیلی آدم تلخی است، این به درگیری دارد می­کشد، اگر با پدرش درگیر شود زندگیش بر باد است، گرچه پدرش تلخ و مقصر است ولی قرآن اجازه­ی درگیری نمی­دهد اصلاً! در سوره­ی لقمان می­گوید: وَ «صٰاحِبْهُمٰا فِي اَلدُّنْيٰا مَعْرُوفاً» ﴿لقمان‏، 15﴾ با پدر و مادر هر چه هم آلوده و ناپاک و بد باشند زیبا معاشرت کن، همه­اش زیبا، محبت و نرمی.

 

شرط آمرزش گناهان

یک وقت پیغمبر(ص) به یک عربی گفت: دلت می­خواهد خدا تو را از این گناهان سنگینت بیامرزد؟ گفت: بله، فرمود: مهربانی کن، خدا می­آمرزد تو را {ارحم ترحم} اما اگر آدم تلخ و سخت و زمختی باشی، توقع آمرزش و رحمت خدا را نداشته باش.

 

سختى كشيدن نشانه نزديكى به خداست

 حالا هنوز شروع نکردیم صحبت را که آقا درد این جوان چیست، یک نگاهی به این جوان کرد، حالا من هم محو کارش هستم، از دوتا چشمش روی صورت اشک غلتید! این انسان به این جوان گفت، همین را گفت و سکوت کرد، گفت:

ذره ذره زهر می­نوشاندت/ تا دو ذر چلوار می­پوشاندت

 کنار خدا با چلوکباب و شیرینی و آبنبات و خوشی دائم کار به سامان نمی­رسد! اگر می­خواهی با خدا باشی مصیبت هست، بلا هست، غیبتت را می­کنند، بد و بیراه به تو می­گویند، در ادارات راهت نمی­دهند، با تو بد برخورد می­کنند

 ذره ذره زهر می­نوشاندت/ تا دو ذر چلوار می­پوشاندت

 این بنده­ی خدا این شعر را که شنید با یک شادی خداحافظی کرد و آمدیم بیرون. نسبت به پدرش با همین مسأله به شکلی شد که (من تا پدرش از دنیا رفت در جریانش بودم) نسبت به پدرش جوری شد، تلخی پدرش هم بود، انگار مجنون عاشق لیلی است، پدرش را مکه فرستاد، کربلا و مشهد فرستاد، خرید برایش می­کرد، دستش را می­بوسید و همین جوان که هنوز هم زنده است اصلاً خدا یک زندگی نابی به او داد، واقعاً حرفی که شما قدیمی­ها می­زدید من همین الان هم در این جوان می­بینم دست در خاکستر می­کند والله جواهر درمی­آید!

 

شناخت راه هاى بهشت و جهنم

 ما باید جاده­ها را بشناسیم، کلیدها را بشناسیم بهشت را بشناسیم دوزخ را بشناسیم، چه راهی ما را به بهشت می­رساند این مهم است این را بشناسیم، چه راهی ما را روانه­ی دوزخ می­کند این را بشناسیم. اولیاء خدا این معرفت را داشتند، اولیاء خدا باطن­شان خیلی زیبا بود، خدا خوشگل می­دید آنها را گرچه قیافه نداشتند.

 

زنده شدن مرده و تذكر دادن به مرده شور

این عالم در همدان برای من گفت که: یک روز مرده­شوری در همین منطقه تعریف کرد گفت: من در مرده­شورخانه بودم داشتم یک مرده را غسل می­دادم، غسل مرده تمام شد، کفنش هم تمام شد و اقوام و بچه­هایش آمدند او را برای دفن بردند، نوبت بعد یک مرده را گذاشتند روی سنگ که هیچ کس را نداشت، گفتند: این گوشه­ی خیابان مرده، هیچ کس را هم ندارد، هیچ کس را هم پیدا نکردیم. گفتیم وظیفه­ی شرعی است جنازه­اش را بیاوریم غسل بدهیم بعد ببریم دفنش کنیم، مرده­شور می­گوید: که من لباس­های این مرده را که درآوردم پیش خودم گفتم که: حالا تو کس و کار نداشتی، برای خودم دارم می­گویم، تو کس و کار نداشتی، پول هم نداشتی، نمی­شد یک حمام بروی به حمامی بگویی من پول ندارم بگذار بروم داخل حمام خودم را تمیز کنم؟ آخر این چه شکلی است؟ این چه هیکلی است؟ این چه قیافه­ای است؟ الان من چقدر باید با سنگ پا پاشنه­ی تو را بسابم تمیز شود، لای ناخن­هایت را تمیز کنم، چند دفعه کیسه بکشم؟ آب را ریخته بودم رویش، صابون هم آماده کرده بودم، این هم خیلی آرام روی سنگ مرده­شورخانه مرده بلند شد نشست، گفت: شما وظیفه­ی شرعیت را که غسل من است انجام بده، کاری به کار من نداشته باش و دوباره خوابید.

قدرت باطنی؛ این قدرت قدرت ایمان است، این قدرت قدرت توحید است، این قدرت قدرت ملکوتی است، این قدرت قدرت روح است، قدرت قلب است. حالا پول نداشته برود حمام نمی­خواسته برود سربار حمامی شود و مجانی برود حمام، نمی­خواسته هم گدایی کند.

 

خودمان براى بهشت و جهنممان مصالح ميفرستيم!

به جبرئیل گفتم: چرا این کارگرهای بهشت مثل کارگرهای دنیا کارشان دائمی نیست؟ خب یک بنا هشت صبح می­آید تا دوازده ظهر دیوار را می­چیند دست هم نمی­کشد، اینها چرا زود زود دست می­کشند؟ گفت: که آقا مصالح بهشت عبادت مردم مومن است، که هم خودشان حسن باطنی دارند، هم حسن فاعلی دارند، حسن فعلی باطن پاک، حسن فاعلی عبدالله! گفت: اینها نماز که می­خوانند، روزه که می­گیرند، سلام که می­کنند، به یکی که کمک می­کنند، همه­ی آن کارهای خوب درجا تبدیل به مصالح بهشت می­شود، اینها شروع می­کنند برای کننده می­سازند، وقتی آنها خواب هستند یا در مغازه بیکار نشسته و هیچ کاری نمی­کند ذکری هم نمی­گوید، اینها هم مصالح ندارند که بسازند، پس بهشت تا الان از زمان آدم آماده شده، بقیه­اش هم به وسیله­ی بعدی­ها که باطن پاک و عمل پاک دارند آماده می­شود، عینش هم دوزخ است، گناهی که انسان مرتکب می­شود درجا قرآن می­گوید تبدیل به آتش می­شود، درجا یعنی همین الان.

 

چرا باطن اعمالمان را در اين دنيا نمي بينيم؟

 حالا چرا من این آتش را نمی­بینم؟ برای اینکه خدا بنا ندارد زندگی طبیعی بندگانش را در دنیا بهم بریزد! اگر بنا بود آتشم را الان ببینم که همین الان از کله­ی ترامپ تا آسمان هفتم آتش می­زد بالا، ولی بنا ندارد خدا زندگی طبیعی را بهم بپاشاند، ولی آتش الان احاطه دارد بر دوزخیان قیامت «إِنَّ جَهَنَّمَ لَمُحِيطَةٌ بِالْكٰافِرِينَ»  ﴿التوبة، 49﴾ هندسه که خواندید، جهنم همین الان محیط بر بدکاران است؛ یعنی اینها داخل جهنم هستند اما چون در دنیا هستند حس نمی­کنند و نمی­بینند، پرده که برود کنار آن وقت می­بینند که خودشان با دست خودشان چه آتشی را افروختند.

 

برداشته شدن حجاب دل و قبولى نشانه هاى خدا

یک داستان جالبی برایتان بگویم بی­واسطه، یعنی بین من و این داستان کسی واسطه نیست.

این هم از آن داستان­هایی است که اگر پرده روی دل نباشد آدم راحت قبول می­کند چون با آیات قرآن هماهنگ است، مخصوصاً با این آیه­ای که الان خواندم: «إِنَّ جَهَنَّمَ لَمُحِيطَةٌ بِالْكٰافِرِينَ»  ﴿التوبة، 49﴾ کافر یعنی ناسپاسان، یعنی آنهایی که شکر دین و شکر نبوت و شکر امامت و شکر عبادت را به جا نیاوردند، همیشه سینه­شان سپر بود و زشت عمل می­کردند.

 

ديدن آتش قبر ظالم و عالم شدن!

یک مسجدی ایام فاطمیه چهل سال قبل من را دعوت کردند، بیشتر، چهل و پنج سال قبل، من آن وقت سی يا بیست و پنج سالم بود. اولین بار بود در این مسجد منبر دعوت شدم، ده روز صبح بعد از نماز، پر هم بود جمعیت، صبح­های تهران خیلی جلسات چاق و چله­ای دارد، پر بود. من وقتی که کنار در ورودی نشسته بودم، بلند شدم بروم منبر، پیش­نماز مسجد هنوز روی جانماز بود و من او را نمی­دیدم و نمی­شناختم او را، نمی­دانستم هم چه کسی است! من رفتم روی منبر نشستم، پیش­نماز از سر جانماز بلند شد رفت ته مسجد دم در خروجی نشست، پیرمردی بود. من منبر را که شروع کردم توجهم به این امام جماعت جلب شد، از روی منبر دیدم این یک بافت دیگری است، این نباید معمولی باشد! قرآن می­گوید: پاکان عالم در ظاهرشان هم نشانه دارند. منبر تمام شد، از منبر آمدم پایین رفتم کنار دستش نشستم، به او گفتم: آقا من نمی­دانم تا چه وقتی زنده هستم، شما چند سالت است؟ گفت: هشتاد و هشت سالم است، گفتم: از این هشتاد و هشت سال عمرت چیزی داری برای من بگویی که من هم روی منبرها برای مردم بگویم؟ گفت: که دارم، گفتم: یکیش را امروز برایم می­گویی؟ من ده روز اینجایم، گفت: می­گویم حالا خلوت شده بود، دیگر مردم رفته بودند کسی نبود. گفت: دارم، گفتم: بگو، خوب عنایت کنید این چیزی است که مطابق همین «إِنَّ جَهَنَّمَ لَمُحِيطَةٌ بِالْكٰافِرِينَ»  ﴿التوبة، 49﴾ است، گفت: من تا چهارده سالگی در دهات­های جنوب شرقی اصفهان که کم آب بود و مردم سخت زندگی می­کردند، چوپان پدرم بودم. تا چهارده سالگی بیست سی­تا گوسفند پدرم داشت، به من یاد داده بود من این گوسفند­ها را می­بردم صحرا می­چراندم و شب برمی­گشتم. این نکته­اش خیلی مهم است، گفت: محرم و صفر و ماه رمضان (حالا این داستانی که من دارم می­گویم با سن او و با چهل سال گذشتن از انقلاب صد و ده پانزده سال پیش می­شود يا بیشتر) گفت: در ماه رمضان و محرم و صفر در ده ما آخوندهایی که می­آمدند، خودمان آخوند نداشتیم، یا از یزد می­آمدند یا از اصفهان یا از قم، یک آخوندهایی بودند که مربی بودند یعنی منبرشان آدم را تربیت می­کرد، گفت: من تحت تأثیر آن منبرها هم نماز خوبی می­خواندم، هم ماه رمضان خوبی داشتم، هم اخلاق خوبی داشتم، در ضمن هر روز بعد از نماز صبح می­رفتم بیرون ده سر قبرستان که مشترک بین سه چهارتا ده بود یک زیارت اهل قبور و برمی­گشتم. گفت: فلانی یک روز رفتم براى فاتحه، دیدم از یک قبر نو که بعداً پدرم گفت: این خان منطقه که آدم دزد و ظالم و عوضی و بی­دین و پلید بود مرده بود و آورده بودند او را آنجا دفن کرده بودند، گفت: من بعد از نماز صبح رفتم فاتحه بخوانم دیدم که از قبر جدید تا جایی که چشم کار می­کند آتش می­زند بیرون، تمام وجودم پر از ترس شد و فرار کردم آمدم خانه برای پدرم گفتم، پدرم گفت: پسرم درست است، چون قرآن مجید علنی می­گوید: هر گناهی درجا می­شود آتش، ذخیره می­شود، قیامت پرده می­رود کنار آدم میفتد وسطش، درست است، بلند شو گوسفندها را ببر، گفتم: بابا اجازه می­دهی من بروم درس دینی بخوانم؟ گفت: من اجازه می­دهم اما تو که می­دانی من وضع خوبی ندارم نمی­توانم به تو پول بدهم، گفتم: پول نمی­خواهم. گفت: فلانی من مادرم دو سه­تا نان خانگى داخل یک سفره داد. با یک کفش کهنه از دهات­های شرق جنوب شرقی اصفهان پیاده راه افتادم تا خودم را رساندم به حرم ابی عبدالله(ع) پیاده حالا در راه علف می­خوردم یا اگر نان خشکی دور ریخته بودند. بالاخره خودم را رساندم حرم ابی عبدالله(ع) با همان گرد و غبار راه، رفتم داخل حرم، گفتم: یابن رسول الله! آمدم بفهمم و آدم شوم، همین. گفت: یک دانه اتاق هم نزدیک حرم گرفتم، آن وقت­ها که یک اتاق ماهی دو زار بود، پنجاه سال در کربلا من کارم حرم بود و درس بود و درس دادن بود و عبادت، صدام آمد اوضاع را بهم ریخت و جزء کسانی که بیرون کردند یکی هم من بودم، حالا آمدم اینجا، گفت: امروز بس است همین یک داستانی که من با چشمم دیدم بست است.

 

راه رسيدن به بهشت

برگردم به اول منبر، طبق آیات قرآن بهشت الان موجود است، طبق آیات قرآن جهنم الان موجود است، طبق آیات قرآن مصالح ساختمان بهشت خوبی­های درون و برون مردم است، طبق آیات قرآن مصالح جهنم بدی­های درون و بدی­های بیرون مردم است، این مسأله تمام. حالا من چه کار کنم که به بهشت برسم؟ من شب­ها اگر زنده بمانم، دیشب گفتم: خدا دوتا ترازو برای ما قرار داده؛ الکتاب و المیزان یک ترازو قرآن است، یک ترازو روایات اهل بیت است که مجموعه­اش دین خداست، چون روایات اهل بیت توضیح قرآن است.

من یک شب آیه برایتان می­خوانم که وضع خودمان را با قرآن میزان­گیری کنیم، یک شب هم روایت می­خوانم که وضع خودمان را با روایات میزان­گیری کنیم، این مقدمه لازم بود گفته شود، دیشب قرآن خواندم، امشب هم محصولی از آیات قرآن راجع به بهشت و جهنم بود، فردا شب با خواست خدا یک روایت ناب که میزان، شاقول و معیار است و نشان می­دهد که چه اعمالی ما را به بهشت برساند برایتان می­خوانم.

 

زيارت امام حسين(ع) با سلام بر او

شب جمعه است، عجب شبی است! شب پروردگار است، شب ابی عبدالله(ع) است، دهه­ی اربعین است، همه چیز را که خدا امشب برای ما یکجا سر سفره گذاشته، رحمتش را، مغفرتش را، شبش را، محبت و عشق به ابی عبدالله(ع) را، گریه­ی بر ابی عبدالله(ع) را، چه می­خواهیم؟ مهمانی امشب که خیلی کامل است، سفره پر پر است! خب می­خواهید زائر شوید {السلام علیک یا ابا عبدالله و علی الارواح التی حلت بفنائک علیک منی سلام الله ابدا ما بقیت و بقی اللیل و النهار و لا جعله الله اخر العهد منی لزیارتکم السلام علی الحسین}

 زینب چو دید پیکری اندر میان خاک/ از دل کشید ناله به صد آه سوزناک/

که ای خفته خوش به بستر خون دیده باز کن/ احوال ما ببین و سپس خواب ناز کن/

طفلان خود به ورطه­ی بحر بلا نگر/ دستی به دستگیری ایشان دراز کن/

حسین من سیرم ز زندگانی دنیا یکی مرا/ لب بر گلو رسان و ز جان بی­نیاز کن/

ای وارث سریر امامت ز جای خیز/ بر کشتگان بی کفن خود نماز کن/

برخیز صبح شام شد ای میر کاروان/ ما را روانه به سوی حجاز کن/

 

درد و دل حضرت زينب(س) با برادرش

حسین من دلم نمی­خواهد بروم، دارند من را می­برند، اگر به خودم بود کنار بدنت می­ماندم تا بمیرم، حالا هم که می­خواهم بروم، حسین من نمی­خواهم همسفر شمر باشم، نمی­خواهم همسفر خولی و عمر سعد باشم.

 

دعاى پايانى

اللهم اغفرلنا و لوالدینا و لوالدی والدینا اللهم اشفع مرزانا اللهم اید امام زماننا اللهم انصر قاعدنا اللهم اجعل عاقبت امرنا خیرا.

 

سمنان مهدیه اعظم دهه دوم صفر 98 جلسه­ی دوم

 

سخنرانی های مرتبط
پربازدیدترین
بهشت جهنم مصالح بهشت راه رسیدن به بهشت باطن اعمال شرط آمرزش گناهان
پر بازدید ترین مطالب سال
پر بازدید ترین مطالب ماه
پر بازدید ترین مطالب روز