فارسی
دوشنبه 27 آبان 1398 - الاثنين 21 ربيع الاول 1441

مرگ آرام به همراه برزخ نورانی


میزان 2 - جلسه هشتم یکشنبه (14-7-1398) - صفر 1441 - مسجد اعظم - 18.88 MB -

مرگ یا مصیبت عظیمتوانگر از نظر اهل کمالتفکر در مرگبرگشت به دنیا برای انجام عمل صالحادای فرایض الهیسخت گرفتن به زن و بچهچگونگی داشتن برزخ نورانیملاقات امام عصر(عج) با روحانی دروغیننجوا با خداسوگواره

بسم الله الرحمن الرحیم

«الحمدلله رب العالمین الصلاة و السلام علی سید الانبیاء و المرسلین حبیب الهنا و طبیب نفوسنا ابی القاسم محمد صلی الله علیه و علی اهل‌بیته الطیبین الطاهرین و المعصومین المکرمین».

 

مرگ یا مصیبت عظیم

جنازه‌ای را تشییع می‌کردند در مدینه، وجود مبارک رسول خدا برخورد به این تشییع کردن، وارد جمعیت شدند تا کنار قبر آماده شده سکوت داشتند و سخنی نمی‌فرمودند، با کسی حرف نمی‌زدند، وقتی بنا شد میت را دفن کنند پیغمبر اکرم بدون اینکه مزاحم مردم باشند آمدند بالای قبر ایستادند، وقتی میت را دادند دست دفن‌کننده بدن که سرازیر میان قبر شد پیغمبر اکرم ناله زدند: «آه من هذه الداهیة العظمی» وای از این مصیبت بزرگ، از این فاجعۀ سنگین که یک شخصی تا دیشب در خانه‌اش بود، با زن و بچه‌اش بود، غرق در مال و ثروت و زمین و باغ و ملک بود، رختخواب پر قو برایش می‌انداختند، چراغ‌ها داخل خانه‌اش روشن بود؛ اما الان با چند متر پارچه که آن هم تا شب چله دوام نمی‌اورد باید برود داخل یک چالۀ تنگ و تاریک در حالی که هیچ ارتباطی دیگر با دنیا ندارد و کاری هم از دستش برنمی‌اید.

عجب مصیبت سنگینی! عجب بلای بزرگی! سریع لحد را چیدند و خاک ریختند، کاری که به سر همۀ ما دیر یا زود می‌اورند، نمی‌توانند هم کاری برای ما انجام بدهند، تمام درها به رویشان بسته است، تنها وظیفۀ واجبی که نسبت به ما دارند ما را لای خاک بکنند و به ما پشت کنند و بروند.

 

توانگر از نظر اهل کمال

توانگری نه به مال است، نه به جاه است، نه به مقام است، نه به داشتن زن و بچۀ قابل؛ نزد اهل کمال ـ آنهایی که به جایی رسیدند ـ اینها را توانگری نمی‌بینند و نمی‌دانند، مال و مقام و زن و بچه تا لب گور است، بعد از آن اعمال یعنی یک لحظه بساط را ملک‌الموت جمع می‌کند و به گریۀ گریه‌کنندگان ما هم کار ندارد. در روایات‌مان است که یک نگاهی به این گریه‌کن‌ها می‌اندازد که به خاطر مرگ ما بر سر و سینه‌شان می‌زنند، اشک می‌ریزند و می‌گوید: چه خبرتان است، چند روز دیگر هم نوبت خودتان است، سراغ شما هم می‌آیم، از دست من کسی نمی‌تواند فرار کند.

شب جمعه کمیل صورتش روی خاک بود و اشک می‌ریخت و کمیل را می‌خواند و به جملاتی می‌رسید که جانش به لب می‌آمد در دعا خواندن، یکیش اینجا بود «و لا یمکن الفرار من حکومتک».

 

تفکر در مرگ

چقدر خوب است روزی ده دقیقه پنج دقیقه شبی دو دقیقه آدم دربارۀ مرگ با خودش صحبت کند، خودش را ارزیابی کند که این قامت ایستاده را داخل قبر می‌خوابانند، بالای جنازه و پایین جنازه را هم می‌بندند و لحد می‌چینند، دو سه خروار گل و خاک روی آدم می‌ریزند، بعد همه با هم سوار اتوبوس می‌شوند می‌روند خانه یا می‌روند یک چلوکبابی معروف شکم‌شان را سیر می‌کنند، یک ختمی هم می‌گیرند و بعد هم آدم ختم می‌شود، البته آن ختم را هم نگیرند آدم ختم می‌شود.

(بیاید که بی ما بسی روزگار/ بروید گل و بشکفد لاله‌زار/ بسی تیر و دی ماه و اردیبهشت/ بیاید که ما خاک باشیم و خشت/ تفرج کنان بر هوا و هوس/ گذشتیم بر خاک بسیار کس/ کسانی که از ما به خاک اندرند/ بیایند و بر خاک ما بگذرند) یعنی یک لحظه همه چیز تمام می‌شود، ما وارد به دنیایی می‌شویم که پروردگار عالم در دو جای قرآن از این دنیا سخن به میان آورده است:

 

1ـ یکی در سورۀ مؤمنون است «وَمِن وَرَائِهِم بَرْزَخٌ إِلَی يَوْمِ يُبْعَثُونَ»(مؤمنون، 100) در آیۀ شریفه «وراء» یعنی پیش رو چون از لغات دو معنایی است، پشت سر و پیش رو. پیش روی اینان برزخ است؛ یعنی یک جهان زنده، یک جهان عظیم بین دنیا و آخرت، نه کاملاً دنیاست و نه کاملاً آخرت است، آثاری از دنیا را دارد مثل شب و روز، آثاری هم از آخرت را دارد مثل نعمت و نغمت.

2ـ در سورۀ مؤمن بار دوم از عالم برزخ سخن می‌گوید: «النَّارُ يُعْرَضُونَ عَلَيْهَا غُدُوًّا وَعَشِيًّا»(غافر، 46) خیلی سنگین است، یعنی بعضی از آیات را آدم می‌خواهد بخواند انگار قلبش می‌خواهد سنگ­کوب کند. در سورۀ مؤمن می‌گوید برزخ هم شب دارد و هم روز دارد، خیلی صریح است «النَّارُ يُعْرَضُونَ عَلَيْهَا غُدُوًّا وَعَشِيًّا» این نشانی از دنیا و اما یعرضون علیهم النار نشانی از آخرت است. این قدیمی‌ها یک عادتی که داشتند خیلی عادت خوبی بود، یک مسئلۀ دلسوزانه‌ای که پیش می‌آمد یا یک مطلبی که آدم را در مضیقه قرار می‌داد می‌گفتند خدا رحم کند.

 

برگشت به دنیا برای انجام عمل صالح

پیغمبر اکرم وقتی این جنازه را گذاشتند روی خاک یک مرتبه صدایشان درآمد، از اول تشییع جنازه هیچ چیز نمی‌گفتند و سکوت بودند ولی اینجا صدایشان درآمد، آن هم چه صدایی «آه من هذه الداهیة العظمی» وای از این فاجعه! وای از این مصیبت! خیلی‌ها قبل از اینکه می‌خواهند در کام مرگ بیفتند آثار مرگ را که می‌بینند در قرآن مجید است به پروردگار التماس می‌کنند: «قَالَ رَبِّ ارْجِعُونِ لَعَلِّي أَعْمَلُ صَالِحًا فِيمَا تَرَكْتُ»(مؤمنون، 99 و 100) ما را برگردان یک مهلت دوباره به ما بده تا ما آدم خوبی بشویم.

پروردگار در جواب درخواست آنان می‌گوید: «كَلَّا إِنَّهَا كَلِمَةٌ هُوَ قَائِلُهَا»(مؤمنون، 100) این‌قدر گناه ریشه دوانده در وجودت که همین الان داری دروغ می‌گویی، تو را برمی‌گردانم خیلی زود یادت می‌رود، دوباره در لجنزار گناه می‌افتی، کلاً حرف رد است، یعنی دهانت را ببند و حرف نزن، زبانت را باز نکن، من اگر تو را برگردانم چون تو در گناه و بداندیشی و بداخلاقی بتون آرمه شدی اهل توبه کردن و عمل صالح نخواهد بود.

 

ادای فرایض الهی

شخصی آنجا سر قبر به پیغمبر اکرم عرض کرد: یا رسول الله! ما چه کار کنیم که وقتی ما را وارد قبر می‌کنند به فاجعه برنخوریم، به مصیبت و بلای سنگین برنخوریم؟ اینجا پیغمبر اکرم یک میزان در اختیار مردم گذاشت، یک معیار که اگر شما با این معیار خودتان را بسنجید فاجعه نخواهید دید، بلا در برزخ نخواهید دید، مصیبت سنگین نخواهید دید. این میزان و معیار سه حقیقت است.

میزان و معیار سه حقیقت است. کل قرآن همین سه حقیقت است، کل روایات همین سه حقیقت است، من اگر بخواهم توضیح بدهم چطور کل قرآن یا روایات این سه حقیقت است، چهار پنج مورد باید بگویم و از اصل مطلب باز می‌مانم. اول «اداء الفرایض» واجبات خدا را عمل کن واجبات خدا هم بدنی، مالی و حقوقی است.

خیلی‌ها وقتی بحث واجبات می‌شود ذهن‌شان می‌رود سراغ نماز و روزه و نهایتاً حج، اما فرایض الله گسترده است؛ عبادات فرایض الله است، ارث فرایض الله است، حقوق پدر و مادر و فرزند و همسر فرایض الله است، ـ اینها در قرآن است، حتماً دیدید و می‌دانید ـ زکات و خمس فرایض الله است، «وَآتَى الْمَالَ عَلَى حُبِّهِ ذَوِي الْقُرْبَى وَالْيَتَامَى وَالْمَسَاكِينَ وَابْنَ السَّبِيلِ وَالسَّائِلِينَ وَفِي الرِّقَابِ»(بقره، 177) اینها فرایض الله است.

 

این فرایض بدنی، فرایض مالی و فرایض حقوقی هیچ‌کدام را نمی‌شود تعطیل کرد، نمی‌شود کنار گذاشت. اینکه بگویی: این همسر من است مهم نیست، نه، خیلی مهم است. این شوهر من است مهم نیست، نخیر، خیلی مهم است. پیغمبر می‌فرماید: اگر مردی از همسرش به حق ناراضی باشد، قیامت اجازۀ عبور از صراط را به او نمی‌دهند. یک وقت یک همسری است که ستم می‌کند به انسان و آدم ناراضی می‌شود، این به حق است، اما یک وقت نارضایتی به حق نیست و ظلم است.

همسری که به حق شوهرش از او ناراضی می‌شود، قیامت اجازۀ عبور از صراط را به او نمی‌دهند. حقی را که پایمال کرده زن از مرد و یا مرد از زن، عباداتش را پروردگار قبول نمی‌کند، خیلی مهم است. خیلی‌ها آمدند مسائل مهم الهی را در سرش زدند و می‌گویند مهم نیست؛ یک زن است، یک شوهر است، چیزی نیست؛ نه، چیزی هست، این واجبات الهی است. «اداء الفرایض» عبادتی، مالی، حقوقی.

 

سخت گرفتن به زن و بچه

من بچه بودم تهران کسی آمد پیش یکی از اولیای خدا که پدرم می‌رفت پیش او و به او علاقه داشت، پدر من خیلی دنبال دین و دنبال گریه و دنبال ادای حقوق بود، یک مؤمن واقعی بود، سواد نداشت، اما یک آدم الهی بود. مادرم از پدرم قوی‌تر بود.

این آدم محترم آمد پیش این انسان بزرگ و گفت: کارم مرتب گره می‌خورد و باز نمی‌شود، نه با پول، نه با پارتی، نه با رفاقت، نه با نماز شب و نه با زیارت. او یک آدمی بود که من او را می‌شناختم، خیلی از رفقایم تربیت شدۀ او بودند، کلید حل مشکلات را می‌شناخت، خوب هم می‌شناخت، آخوند و روحانی هم نبود، مجتهد هم نبود ولی یک آدمی بود که «نور الله قلبه بالایمان» این جمله در «اصول کافی» است، «هذا رجل نور الله قلبه بالایمان».

آن شخص گفت: آقا هیچ کلیدی ندارد مشکل من که حلش کند؟ این قفل‌ها چطور باز می‌شود؟ به او گفت: با زن و بچه‌ات خوب تا نمی‌کنی؟ گفت: نه. گفت: کار تو با پول و پارتی و دعا و کربلا و مشهد حل نمی‌شود، آنها کلید این قفل نیست، الان برو نزد زن و بچه، یک هدیه‌ای برایشان ببر، یک قربان صدقه‌ای به آنها برو، یک دستی از آنها ببوس و یک عذرخواهی شدید هم بکن، مشکل حل می‌شود.

 

خیلی‌ها این کلید را قبول ندارند، به خاطر کبر ابلیسی‌شان می‌گویند: من بروم از بچه‌ام عذرخواهی کنم؟ من بروم از زنم عذرخواهی کنم؟ مگر او چه کسی هست؟ بله همۀ مهم دین اینجاهاست که من «سلموا و تسلیما» باشم. «بَلَى مَنْ أَسْلَمَ وَجْهَهُ لِلَّـهِ»(بقره، 112) چه عیبی دارد؟ برو عذرخواهی کن، برو لبخند بزن، برو یک هدیه برایشان بخر، برو علنی به آنها بگو اشتباه کردم، تلخ بودم، بد بودم و بد کردم، دست‌هایتان را بالا کنید و از خدا بخواهید خدا من را ببخشد، چهار پنج روز بعد آمد پیش همین معلم الهی و گفت: خدا پدر و مادرت را بیامرزد، مشکل من حل شد.

 

آدم باید بفهمد مشکل برای کجاست، مشکلات برزخ و این تعبیر پیغمبر «ما هذه الداهیة العظمی» معلوم است عدم ادای فرایض مشکل‌ساز است. مشکل برزخ و قیامت هم با مشکل دنیا فرق می‌کند «و هو بلاء تطول مدته و یدوم مقامه و لا یخفف عن اهله لانه لا یکون الا ان غضبک و انتقامک و سخطک و هذا ما لا تقوم له السماوات و الارض» نگویم چیزی نیست، اتفاقاً همه چیزی هست، در سر جنس نزنم، در سر احکام الهی نزنم، در سر قرآن و روایات نزنم، اشتباه است چون برزخم را دچار مشکلی می‌کند که پیغمبر با آن عظمتش می‌گوید: «آه من هذه الداهیة العظمی»، این یک یعنی یک برزخ روانی می‌خواهید.

 

چگونگی داشتن برزخ نورانی

یک برزخ نورانی می‌خواهید، یک برزخ خوبی می‌خواهید؛ 1ـ خودتان را با واجبات بالا بیاورید، خودتان را با واجبات ارزیابی کنید. 2ـ «و اجتناب المحارم» از هر چه خدا حرام کرده نمی‌گوید بپرهیز می‌گوید اجتناب کن. «جنب» یعنی دور زندگی کن، گناهان را با موبایل و ماهواره و سایت و زبان مردم و مقالات ضاله و مجلات انحرافی نکش جلو، خودت را دور کن، فرار کن، فاصله بگیر. «اجتناب المحارم» خیلی جالب است، نمی‌گوید بپرهیز می‌گوید دور بمان، چون نزدیک شوی آلوده‌ات می‌کند، گرگ گناه قدرتش خیلی خطرناک است.

 

قرآن می‌فرماید: برادران یوسف در سفر سوم او را شناختند، علت شناخت هم یک جملۀ خود حضرت یوسف بود که فرمود: «قَالَ هَلْ عَلِمْتُم مَّا فَعَلْتُم بِيُوسُفَ وَأَخِيهِ»(یوسف، 89 ) خواب هر ده‌تا پاره شد، گفتند چهل سال پیش ما یوسف را انداختیم داخل چاه، سیصدتا کفن تا حالا باید پوسانده باشد، مسئلۀ کار ما را با یوسف را این از کجا خبر دارد؟ اینجا که مصر است ما کنعانیم و جریان چهل سال گذشته است.

یکی از برادرها گفت که تو خودت یوسف نیستی؟ «قَالُوا أَإِنَّكَ لَأَنتَ يُوسُفُ» گفت چرا من یوسفم، خیلی بهت‌تان برده که من از ته چاه چطور آمدم روی تخت عزیزی یک مملکت متمدن؟ بهت‌تان برد که ته چاه کجا و مقام عزیزی مصر کجا؟ می‌دانید چرا این اتفاق افتاد؟ چطور من را از ته چاه درآورد و داخل این مملکت روی تخت سلطنت در مقام عزیزی قرار داد؟ دو کلمه «إِنَّهُ مَن يَتَّقِ وَيَصْبِرْ فَإِنَّ اللَّـهَ لَا يُضِيعُ أَجْرَ الْمُحْسِنِينَ»(یوسف، 90) همین. اما تحقق این دو کلمه مرد می‌خواهد، مردانگی می‌خواهد، شل بازی کار آدم را سامان نمی‌دهد.

 

«إِنَّهُ مَن يَتَّقِ وَيَصْبِرْ» هر دو هم فعل مضارع است و دلیل بر دوام و استمرار است. من از ته چاه تا اینجا تا همین الان که من را شناختید در بستر تقوا بودم، در بستر صبر برای نگه داشتن آن تقوا بودم، خدا هم بنا ندارد پاداش نیکوکاران را ضایع و تباه کند، خدا اصلاً نسیه‌کاری با کسی ندارد. همین بهشت الان نقد است، یعنی اگر همین الان پرده را بگذارد کنار من خودم را می‌بینم در بهشتم یا در دوزخم، چون برای پروردگار زمان مطرح نیست «وَإِن كُلٌّ لَّمَّا جَمِيعٌ لَّدَيْنَا مُحْضَرُونَ»(یس، 32) یعنی همه چیز پیشش حاضر است، الان بهشت و بهشتیان پیشش حاضر هستند، دوزخ و دوزخیان پیشش حاضر هستند.

3ـ «و احتمال المکاره»اینکه شما بیایید به ارزش‌های اخلاقی آراسته شوید، این دنیا و آخرت شما را سر و سامان می‌دهد. من بنا بود سه آیه برایتان بخوانم که هنوز نیامده جلو فقط دربارۀ افتادن در تقوا و صبر و این «ادای الفرایض» و «اجتناب المحارم» و «احتمال المکاره» یک داستان برایتان نقل کنم.

 

ملاقات امام عصر(عج) با روحانی دروغین

من واسطۀ سوم نقل هستم. یک واسطه مرحوم آیت‌الله عرب زادۀ نجفی صاحب «تفسیر انوار درخشان» است و شرح «اصول کافی» که خود ایشان برای من نقل کرد، ایشان هم از مرحوم آیت‌الله العظمی استهباناتی خودش شنیده بود که نقل می‌کرد. اما دومین نفری که داستان را برای من نقل کرد در حالی‌که دو نفری با همدیگر نشسته بودیم مرحوم آیت‌الله حاج سید رضا صدر بود که از مدرسین جامع در قم بود و در قلم تقریباً در قم و در کشور کم‌نظیر بود، حتماً موسوعه‌اش را دیدید بخرید، تمامش مفید است، مخصوصاً پیشوای شهیدانش که هم قلم و هم رده‌بندی کارش دربارۀ ابی‌عبدالله(ع) معجزه کرده است. ایشان هم دومین نفر بود.

سید رضا صدر هم به یک واسطه از حکیم بزرگ زاهد عابد کریم مرحوم حاج میرزا حسن کرمانشاهی شنیده بود با اندکی تفاوت، هر دو را من یادداشت کردم. داستان مرحوم استهباناتی با مرحوم حاج آقا رضا اندکی تفاوت دارد ولی اصلش این است چه کار می‌کند تقوا و صبر، کلیدهایی که آدم از قرآن بدست می‌آورد برای زندگی و عمر و زن و بچه‌داری و رزق و معیشتش چه کار می‌کند.

 

من هشت شب است اصرار دارم بیایید همۀ ما همه چیزمان را با قرآن و روایات میزان‌گیری کنیم، چون به خود قرآن و به خود اهل‌بیت ما هیچ راهی برای نجات از هیچ خطری جز این دوتا میزان نداریم، واقعاً نداریم. بعد از قرآن و اهل‌بیت انحراف و ضلالت مسلم و یقینی است.

در یکی از بخش‌های تقریباً جمعیت‌دار شاهرود ـ نه خود شهر چند کیلومتر بیرون شهر ـ عالمی کل برنامه‌های دینی مردم را انجام می‌داد؛ این عالم برای مردم کلانتری بود، دادگستری بود، دادگاه بود، محل حل اختلاف بود، جاذبۀ عجیبی برای جلب بچه‌ها و مردم برای دین بود، نمازش نماز بود، منبرش مردم را می‌ساخت، خرابی‌های باطن و ظاهر مردم را اصلاح می‌کرد، خدمت کاملی به دین و به مردم کرد.

این شخص مرد، همان‌جا در ده دفنش کردند، چهره‌های دینی مسجد محل آمدند پیش پسرش، پسرش لباس نداشت، گفتند که لباس پدرت را بپوش و از امشب که پدرت نیست بیا داخل محراب، بعد هم برو روی منبر. پسر گفت: باشد.

 

پسر نه آگاه به فقه است، نه آگاه به مسائل شرعی و نه آگاه به قرآن است، ولی مردم پیش خودشان تصورشان این بود آقازاده آقاست، مگر کم است؟ این پسر هم دید آدم بیکاری است، چه شغلی بهتر از شغل پدرش برود در محراب و برود در منبر. مردم روی عشقی که به روحانیت واجدالشرایط دارند در آن منطقه روغن می‌آورند، گوشت می‌آورند، پارچه می‌آورند، میوۀ فصل را می‌آورند؛ یک چراگاه مهمی برایمان آماده است «مَتَاعًا لَّكُمْ وَلِأَنْعَامِكُمْ»(نازعات، 33).

چند ماهی محراب و منبر را گرداند، بعضی از متدینین دقت کردند دیدند که این آیات را اشتباه می‌خواند و عوضی هم معنی می‌کند، روایات را درست بلد نیست و خوب هم معنی نمی‌کند، خیلی عصبانی شدند، یک شب همان وقتی که فهمیدند این پوک و پوچ است ریختند سرش. چرا ریختند؟ برای اینکه آن یک شب روی منبر گفت: ملت من هر چه برایتان منبر رفتم اشتباه بوده، هر چه آیه و دعا معنی کردم عوضی بوده، هر چه به من سهم امام دادید غاصبانه خوردم، هر چه برایم روغن و گوشت آوردید بی‌خود آوردید، من اقرار می‌کنم و از شما عذر می‌خواهم و به پیشگاه پروردگار هم توبۀ واقعی می‌کنم.

 

مردم عصبانی شدند و ریختند از روی منبر او را کشیدند پایین تا جایی که جان داشت کتکش زدند، عمامه‌اش پاره شد، عبایش پاره شد، قبایش پاره شد و با یک پیراهن و زیرشلواری به او گفتند: گورت را از اینجا گم کن، اگر اینجا بمانی بیچاره‌ات می‌کنیم.

پسر از ده بیرون آمد، پول ندارد، ماشین هم آن وقت‌ها نبود، شاهرود تا تهران نصف جادۀ مشهد است، کمی کمتر پیاده راه افتاد. یک روز آمد، یک شب آمد، دو شبانه‌روز آمد، سه شبانه‌روز که آمد در همین حرکتش حالی داشت با پروردگار، اشکی داشت در پیشگاه پروردگار.

تهران یک سربالایی دارد که از جادۀ مشهد وقتی می‌آییم تا بالا می‌خواهیم سرازیر شویم تهران پیداست. این آقا از آن جاده سرازیر شد، هنوز به شهر مانده یک نفر آمد به او گفت: پسرجان تهران جایی را داری؟ گفت: نه. کسی را داری؟ نه. گفت: شما فردا برو تهران کنار امامزاده سید نصرالدین ـ الان در خیابان خیام است بین میدان اعدام و حدود شوش ـ برو آن مدرسه به حاج میرزا حسن کرمانشاهی بگو منطق به تو درس بدهد، حاج میرزا حسن مدرس اسفار و اشارات و شوارق و منظومۀ حکمت و فقه یاد بدهد. یکی بیاید به او بگوید که شیخ کتاب کلاس اول مدرسه را به من درس بده، سنگین است، نه؟

 

فردا آمد پیش حاج میرزا حسن گفت: آقا به من منطق درس بده. گفت: چشم حتماً، همین امروز شروع کن. چنان حاج میرزا حسن مسخر شده بود که به او نگفت بچه جان من کجا منطق کجا؟ من باید اشارات درس بدهم، من باید اسفار بگویم، من باید شوارق بگویم.

درس شروع شد دو ماهی گذشت، یک روز درس کمرنگ بود، آن بزرگوار بیرون او را دید و گفت: به حاج میرزا حسن بگو هر روز که می‌خواهی درس بدهی مطالعه کن، امروز بی‌مطالعه درس دادی، درست مایه نداشت، روغن نداشت. آمد به او گفت: آقا از فردا که می‌آیی با مطالعه بیا. گفت: چه کسی به تو گفته من درس را بی‌مطالعه گفتم؟ راست گفته، من دیشب می‌خواستم مطالعه کنم کتاب نبود، به همسرم گفتم این کتاب منطق کجاست؟ گفت: چه می‌دانم کجا گم شده است. گفت: آقا آن مرد به من گفت همسرت کتاب را لابه‌لای تشک و لحاف پنهان کرده، برو بردار. به او گفت که تو می‌توانی من را ببری این رفیقت را ببینم؟ گفت: بله، این‌قدر رفیق من نرم است، این‌قدر خوب است، این‌قدر با اخلاق است، امروز از او قول می‌گیرم فردا تو را می‌برم.

 

آمد گفت که آقا این حاج میرزا حسن کرمانشاهی دلش می‌خواهد شما را ببیند، او را بیاورم؟ فرمود: نه، به او سلام برسان و بگو مشغول درس باش. حاج میرزا حسن فهمیده بود که این توبه‌کننده نجات یافتۀ امام عصر است چون همۀ اینها نشانه‌های مقدس اوست، به او گفت که شیخ به این رفیقت بگو جلو نمی‌آیم با تو حرف هم نمی‌زنم، اجازه بده من از پنج شش متری فقط یک بار تو را ببینم، هیچ توقعی دیگر ندارم، چشمم جمالت را ببیند. گفت: آنکه عیبی ندارد به او می‌گویم، رفت که وقت بگیرد حاج میرزا حسن فرموده بود بیست سال است من چشمم به در مدرسه خشک شد و از او دیگر خبری نشد.

 

نجوا با خدا

(ای مرغ سحر عشق ز پروانه بیاموز/ که آن سوخته را جان شد و آواز نیامد/ این مدعیان در طلبش بی‌خبرانند/ آن را که خبر شد خبرش باز نیامد) وای خدایا دو کلمه با خودت می‌شود بی رودربایستی حرف بزنیم یا نه؟ خدایا خانۀ توست این خانه را بر اساس تقوا بنا کردند «مَسْجِدٌ أُسِّسَ عَلَى التَّقْوَى مِنْ أَوَّلِ يَوْمٍ»(توبه، 108) خدایا در خانۀ خودت که ما را راه دادی نشستیم، می‌شود با تو دو کلمه حرف بزنیم؟ بگوییم خدایا دست ما خالی است، خدایا ما غریبیم، خدایا ما پرونده‌مان آلوده است، خدایا لطفی به ما می‌کنی؟ احسانی به ما می‌کنی؟ خدایا به دل ما یک نگاه می‌کنی؟ به عمل ما یک نگاه می‌کنی؟

(خرما نتوان خورد از این خار که کشتیم/ دیبا نتوان بافت از این پشم که رشتیم/ بر لوح معاصی خط عذری نکشیدیم/ پهلوی کبائر حسناتی ننوشتیم/ افسوس بر این عمر گرانمایه که بگذشت/ ما از سر تقصیر و خطا در نگذشتیم/ پیری و جوانی چو شب و روز برآمد/ ما شب شد و روز آمد و بیدار نگشتیم/ ما کشتۀ نفسیم بسا رخ که برآید/ از ما به قیامت که چرا نفس نکشتیم/ باشد که عنایت برسد ورنه مپندار/ با این عمل دوزخیان اهل بهشتیم/ گر خواجه شفاعت نکند روز قیامت/ باید که ز مشاطه نرنجیم که زشتیم/ ما را عجب ار پشت و پناهی بود آن روز/ که امروز کسی را نه پناهیم و نه پشتیم).

 

سوگواره

(به نوک نیزه چون خورشید تابان/ نمایان شد سر شاه شهیدان/ یکی لبخند بودی بر دهانش/ هزاران سرّ پنهان در نهانش/ همه هستی به راه دوست داده/ رخش بر روی خاکستر نهاده/ نگاهش گاهی در آسمان بود/ گهی چشمش به سوی خواهران بود/ ز ابرو بودش تا زینب اشارت/ همی می‌داد خواهر را بشارت/ که من بر عهد خود بس استوارم/ به پیمان تو هم امیدوارم/ تو پیمان شکیبایی ببستی/ چه شد پیشانی از محمل شکستی)

حسین من! اگر با من حرف نمی‌زنی من طاقت می‌آورم، اما یک کلمه با این دختر کوچکت که در دامن من نشسته حرف بزن. دختر وقتی دید عمه با یکی حرف می‌زند از دامن عمه پرید کنار محمل، نگاهش به سر بریده افتاد، صدا زد بابا برگرد، دیگر ما از تو آب نمی‌خواهیم، بابا دیگر ما تو را ناراحت نمی‌کنیم.

 

«اللهم اغفرلنا و لوالدینا، اللهم ارحم موتانا و ارحم شهدائنا و ارحم علمائنا، اید واحفظ امام زماننا، و اشفی مرضانا واجعل عاقبت امرنا خیرا برحمتک یا ارحم الراحمین».

 

 قم/ پاییز 1398ه.ش/ دهۀ اول صفر/ مسجد اعظم/ سخنرانی هشتم

کلیپ های منتخب این سخنرانی
سخنرانی های مرتبط
پربازدیدترین
مرگ عالم برزخ امام عصر(عج) فرایض الهی تقوا و صبر
پر بازدید ترین مطالب سال
پر بازدید ترین مطالب ماه
پر بازدید ترین مطالب روز