فارسی
سه شنبه 28 آبان 1398 - الثلاثاء 22 ربيع الاول 1441

دست‌یابی به علم


میزان 2 - جلسه هفتم شنبه (13-7-1398) - صفر 1441 - مسجد اعظم - 17.58 MB -

عاقبت خوشگذرانی‌های دنیویانحراف در ثروت و قدرت و علمنگاه مسیح به علممترادفات قرآنینصیحت به حواریونادب از که آموختی؟صدق گفتارکسب حلالفتنۀ نفساستجابت دعاسوگواره

بسم الله الرحمن الرحیم

«الحمدلله رب العالمین الصلاة و السلام علی سید الانبیاء و المرسلین حبیب الهنا و طبیب نفوسنا ابی القاسم محمد صلی الله علیه و علی اهل‌بیته الطیبین الطاهرین و المعصومین المکرمین».

 

وجود مبارک حضرت مجتبی به اطفال مدرسه در کوچه‌هایی که بازی می‌کردند یک سفارش بسیار مهمی داشتند، بازی بچه‌ها قطع شد و در محضر امام جمع شدند، امام به آنها فرمود: دانش را مقید کنید که از ذهن و قلب شما فراموش نشود، همیشه با دانش زندگی کنید، با علم زندگی کنید، با دانایی زندگی کنید.

 

عاقبت خوشگذرانی‌های دنیوی

خیلی کارهاست که انسان را به‌شدت سرگرم می‌کند، در آن سرگرمی فراموشی پیش می‌آید و اگر سرگرمی ادامه پیدا کند انسان از یاد و ذکر و توجه باز می‌ماند و به قول یک روایت دیگر «کتب من الغافلین» در دفتر غافلین نامش نوشته می‌شود. غافلین خیلی مورد نفرت پروردگارند، من یک آیه‌اش را برایتان می­خوانم، البته روایات باب غفلت هم روایات بسیار با ارزشی است.

«لَهُمْ قُلُوبٌ لَّا يَفْقَهُونَ بِهَا وَلَهُمْ أَعْيُنٌ لَّا يُبْصِرُونَ بِهَا وَلَهُمْ آذَانٌ لَّا يَسْمَعُونَ بِهَا»(اعراف، 179) خیلی آیۀ جالبی است، می‌گوید سرمایۀ فهم را دارند «لَهُمْ قُلُوبٌ» ولی دنبال فهمیدن نیستند «وَلَهُمْ آذَانٌ لَّا يَسْمَعُونَ بِهَا» سرمایۀ شنیدن را هم دارند ولی دنبال شنیدن نیستند «وَلَهُمْ أَعْيُنٌ لَّا يُبْصِرُونَ بِهَا» سرمایۀ بصیرت و واقع‌بینی را هم دارند ولی دنبالش نیستند؛ یعنی سه‌تا سرمایۀ عظیم الهی در وجودشان اسیر است، حبس است، زندان است، این زندان هم باز طبق آیات و روایات هوای نفس است. بعد قرآن می‌فرماید: «أُولَئِكَ كَالْأَنْعَامِ» حیات اینان با حبس این سه سرمایه حیات چهارپایان است.

در سورۀ دیگر حیات چهارپایان را بر دو محور معرفی می‌کند: «وَالَّذِينَ كَفَرُوا يَتَمَتَّعُونَ وَيَأْكُلُونَ كَمَا تَأْكُلُ الْأَنْعَامُ وَالنَّارُ مَثْوًى لَّهُمْ»(محمد، 12) کسانی که خوشگذران هستند، «يَتَمَتَّعُونَ وَيَأْكُلُونَ» شکمو هستند، مثل چهارپایان اینها عاقبت کارشان چه می‌شود؟ در همین آیۀ شریفه می‌فرماید: «وَالنَّارُ مَثْوًى لَّهُمْ» جایگاه‌شان دوزخ است

 

انحراف در ثروت و قدرت و علم

خیلی جالب است که قرآن با هیچ‌کس رودربایستی ندارد، یک جا می‌آید یک صندلی‌دار قدرتمندی مثل فرعون، یک ثروتمند قدرتمندی مثل قارون، یک دانشمند قدرتمندی مثل بلعم باعورا را منحرف و پلید و طغیانگر و دوزخی معرفی می‌کند. برای قرآن فرقی ندارد که حالا یک دوزخی از نزدیکان بسیار نزدیک پیغمبر باشد، ببینید با چه فریاد بلندی فریاد می‌زند بعد از بسم الله «تَبَّتْ يَدَا أَبِي لَهَبٍ وَتَبَّ»(مسد، 1) با چه فریاد بلندی نود درصد قریش را می‌کوبد و له می‌کند، اینها یک طایفه‌ای هستند که پیغمبر از این طایفه است، خب باشد.

بلعم عالم است، خب باشد. این علم در یک ظرف نجس است، علم با منفعت نیست، دانش در ظرف پاک سودمند است. امیر یک مملکت است، خب باشد، «إِنَّهُ طَغَى»(طه، 24). ثروتمند یک مملکت است، سینه‌اش هم سپر است، خب باشد «فَخَسَفْنَا بِهِ وَبِدَارِهِ»(قصص، 81)؛ در این آیات خود صندلی مطرح نیست چون همین صندلی را در مصر هم قبل از فرعون یوسف داشته، همین علم را هم در قوم یونس آن عالم الهی داشت که باعث نجات یک مملکت شد، این ثروت را بعضی ثروتمندان داشتند که ثروت را تبدیل به مرکب سواری برای رسیدن به بهشت کردند، آن چیزی که مهم است خود آن انسان است.

 

چه کسی روی صندلی نشسته؟ چه کسی ثروت دستش است؟ چه کسی علم دستش است؟ خود صندلی که بدون انسان رنگی ندارد، نه حق و نه باطل است، یک مشت چوب است. خود ثروت بدون انسان رنگی ندارد، درهم و دینار است، نمی‌شود ثروت بدون انسان را گفت راهی به سوی بهشت است یا راهی به سوی دوزخ، هیچ چیز نیست، رنگ ندارد تا دست انسانی به آن نرسیده، نه رنگ بهشت است و نه رنگ دوزخ است، معدنی است، یک جنس معدنی است. علم هم تا دست انسان به آن نرسیده نور الهی است، حالا باید دید این علم به چه کسی منتقل می‌شود. روایات باب علم هم خیلی روایات فوق‌العاده‌ای است که امشب جای بحثش نیست.

در هر صورت امام مجتبی(ع) سفارش می‌کند این دانایی و علم را نگه دارید که زیر هوای نفس پنهان نشود، زیر کارهای غیر خدایی پنهان نشود، زیر شهوات آلوده نشود و نجس نشود، نگهش دارید، یادش باشید، به آن توجه داشته باشید؛ چون یک چیز با ارزشی است. این دانایی یک خورشید فروزانی است که به هر چیز بتابد پرثمرش می‌کند.

 

نگاه مسیح به علم

من یک قطعه که به نظر می‌رسد قطعۀ نابی است از وجود مبارک حضرت مسیح برایتان بگویم، پنج مطلب را از یک دانا همین دانایی که مورد توجه امام مجتبی(ع) است برایتان بگویم، اگر فرصت بود یک آیه از سورۀ مائده و یک آیه از سورۀ احزاب و یک آیه از سورۀ بینه یا دو آیه در پایان مطلب برایتان قرائت می‌کنم.

البته همۀ این حرف‌ها اگر بخواهد زده شود بستگی به لطف و عنایت و توجه و توفیق وجود مقدس او دارد و الا عنایتش را یک لحظه برگرداند و جلویش را بگیرد انسان می‌شود یک جاهل صددرصد، خود این عنایت از نعمت‌های ویژۀ الهی است که باید با طاعت و اجتناب از سیئات حفظش کرد.

حضرت مسیح به حواریون می‌فرماید: «لا تقولوا العلم فی السماء من یصعد فیأتی به» ننشینید دور هم بگویید دانایی در عوالم بالاست، هر کس بتواند با یک مرکبی یا یک قدرتی یا یک توانی به عوالم بالا سفر کند، به این دانایی می‌رسد؛ این‌طور نیست. یک پیغمبر اولوالعزم این حرف‌ها را می‌زند، چهارمین پیامبر اولوالعزم پروردگار خیلی باید مورد توجه قرار بگیرد، حرفش، کلامش و سخنش.

«و لا فی تخوم الارض» دانایی در لابه‌لای اعماق زمین نیست «من ینزل فیأتی به» اگر کسی سفر کند برود در اعماق زمین دانایی را پیدا می‌کند، اینطور نیست. «و لا ما وراء البحر» پشت اقیانوس‌ها هم نیست که «من یعبر یأتی به» کسی اقیانوس‌پیما شود به دانایی می‌رسد، اینطور نیست. این دانایی انسانی نه در عوالم بالاست و نه در اعماق زمین است و نه در آن طرف اقیانوس‌هاست، آن وقت اینجا چه خبر جالبی به حواریون می‌دهد، می‌فرماید: «بل العلم مجهول فی قلوبکم» مایۀ این دانایی را خدا در قلب گذاشته است، چون قلب مرکز فهم است و عقل واسطۀ دریافت حقایق است.

 

مترادفات قرآنی

قرآن مجید فهم را به قلب نسبت داده و در همه جای قرآن «فقه» یعنی دانایی، فهم کار قلب است. فکر نمی‌کنم جهان علم در شرق و غرب تا حالا به این حقیقت رسیده باشند، آنها قلب را مرکز پمپاژ خون به همۀ سلول‌های بدن می‌دانند، آنها هنوز متوجه نشدند که قلب یک باطن الهی و ملکوتی دارد، آنها نفهمیدند «لَهُمْ قُلُوبٌ لَّا يَفْقَهُونَ بِهَا» یعنی چه، خیلی مهم است که دانایی و فهم را به قلب نسبت می‌دهد.

به نظر می‌رسد که در قرآن مجید لغت مترادف نداشته باشد که دو کلمه که هم شکل همدیگر نیستند و هم خانوادۀ هم نیستند یک معنا داشته باشد. «آدم» معنایی دارد، «انسان» معنایی دارد، «بشر» معنایی دارد، «لب» معنایی دارد، «عقل» معنایی دارد، «فؤاد» معنایی دارد و «صدر» معنایی دارد. وقتی آدم اینها را نمی‌فهمد و نمی‌تواند تفکیک کند، همه را یکدفعه و یکجا جمع می‌کند، چه در ترجمه و چه در تفسیر می‌گوید اینها همه به یک معناست؛ نه، اینها به یک معنا نیست.

خیلی عالی ادب کن و بگو نفهمیدم. به قول ابن‌سینا باشد تا کشف شود. «کل ما قرع سمعک فذره فی بقعه الامکان» نگو به نظر من این است، صبر کن بگذار زمان بگذرد، بگذار دانش گسترده شود، بعد معلوم شود چیست. همه را داخل یک دیگ نریز و با هم بپز و به ملت بگو اینها همه یک معنی دارد، نه یک معنی ندارد، قرآن معجزه است، قرآن چهارچوبش تنگ نبوده که شش‌تا لغت را به یک معنا بیاورد، قرآن مجید یک اقیانوس بی‌ساحل است هر کدام از لغات در آیاتی که به کار رفته یک مسئلۀ واقعاً عظیمی است، یک مسئلۀ معجزه‌آسایی است، شعر نیست که قافیه‌اش تنگ شود، علم الله است تنگی ندارد، رحمت الله است ضیق ندارد، احسان الله است حدود ندارد.

 

نصیحت به حواریون

حضرت می‌فرماید: پس در آسمان‌ها ـ آسمان‌های ظاهر عالم ـ دنبال دانایی نگرد آنجا نیست، در اعماق زمین هم دنبال علم نگرد آنجا هم نیست، در پشت اقیانوس‌ها هم دنبال دانایی نگرد آنجا هم نیست؛ بیایید من به شما بگویم. عیسی می‌گوید، و امام مجتبی(ع) به بچه‌های داخل کوچه که بازی می‌کردند هم سفارش کردند کجاست، اینجا دیگر هزار نکتۀ باریک‌تر ز مو هست، اینجا همان‌جایی است که (هر سر موی مرا با تو هزاران کار است/ ما کجاییم و ملامت‌گر بیکار کجاست)، اینجا خیلی لطیف است.

داستان دانایی «بل العلم» را یک پیغمبر اولوالعزم می‌گوید که حقایق بر او مکشوف است، یک پیغمبر اولوالعزمی می‌گوید که بدنش هنوز از تولد از مادر گرم بود داخل گهواره گفت: «قَالَ إِنِّي عَبْدُ اللَّـهِ آتَانِيَ الْكِتَابَ وَجَعَلَنِي نَبِيًّا»(مریم، 30) یعنی همۀ حقایق را با خودش آورده بود، نه اینکه بیاید هفده هجده سالش بشود کم‌کم پروردگار عالم پرده را از جلوی چشم و قلبش بردارد، آیات می‌گوید با خودش آورده بود.

 

حضرت مسیح مقام نبوت، مقام کتاب، مقام علم، مقام احترام به پدر و مادر، همه را با خودش آورده بود که داخل گهواره اعلام کرد، همه هم با فعل ماضی است «آتَانِيَ الْكِتَابَ» به من کتاب را عطا کردند، «وَجَعَلَنِي نَبِيًّا» من به نبوت انتخاب شدم، «وَجَعَلَنِي مُبَارَكًا»(مریم، 31) من یک معدن پرمنفعت ساخته شدم. «مبارکاً» را امام صادق(ع) توضیح می‌دهند به نفاع با صیغۀ مبالغه، من یک منبع پرمنفعت ساخته شدم.

«وَأَوْصَانِي بِالصَّلَاةِ» من به دنیا نیامده بودم به من سفارش نماز شده بود «وَبَرًّا بِوَالِدَتِي»(مریم، 32) من به دنیا نیامده بودم به من گفتند رعایت حق مادرت را داشته باش، این است داستان انبیا با پروردگار، این است هزار نکتۀ باریک‌تر ز مو اینجاست، این است آن نوری که از دهان مبارک امام مجتبی(ع) به بچه‌های داخل کوچه تابید.

 

یارانم! حواریونم! «بل العلم مجهول فی قلوبکم» دانایی خمیرش را پروردگار عالم در دل‌های شما قرار داده، یعنی وقتی به دنیا می‌آیی با خمیر علم، با فطرت علم، با دلی که ظرف دانش است به دنیا می‌آیی. یارانم! «تأدبوا بآداب الروحانیین» شما بیایید مؤدب به آداب تصفیه شده‌های عالم، پاکان عالم، مثل فرشتگان که جنس روحانی هستند؛ (معلوم است مسئله، جنس روحانی هستند یعنی ملائکه عبا و عمامه‌ای نیستند، وجودشان جنس روحانی است) مثل اولیای الهی که وجودشان جنس روحانی است، بیایید یک مدتی زحمت بکشید به آداب پاکان و تصفیه شده‌ها مؤدب شوید.

«یظهر علیکم» دانایی از وجودتان موج می‌زند، بسته نمی‌مانید، نفهم نمی‌مانید، اسیر هوا نمی‌مانید، زیر هوار شهوات قرار نمی‌گیرید، کمی تحمل کنید، کمی به خودتان سختی بدهید، یک مقدار کار کنید با خودتان، «تأدبوا بآداب الروحانیین یظهر علیکم» تا این دانایی طلوع کند. دانایی که طلوع کرد انسان چگونه زیستن را کاملاً می‌فهمد، این یک معجزۀ دانایی است که انسان بفهمد مدتی که در دنیاست چگونه زندگی کند؟ با چه کسی زندگی کند؟ با چه چیزی زندگی کند؟

«تأدبوا بآداب الروحانیین یظهر علیکم» این دانایی وقتی ظهور کند می‌شود یک چراغ پر فروغ و پر نور که با این چراغ پشت سر و گذشته را می‌شود دید که اگر کمبودی داشتم تا نمردم جبران کنم، آینده را می‌شود دید که با آینده درست برخورد کنم. این کلام امام مجتبی(ع) و کلام حضرت مسیح است.

 

ادب از که آموختی؟

 و اما یک دورنمایی از زندگی یک آدم دانا؛ این دانایی کجا ظهور می‌کند؟ خیلی جاها ظهور می‌کند. در چه کسانی ظهور می‌کند؟ در خیلی‌ها ظهور می‌کند. «تأدبوا بآداب الروحانیین یظهر علیکم». یک دانشمندی، یک عالمی از در یک مغازه رد می‌شد چهرۀ آهنگر او را گرفت. گاهی دیدید یک چیزی آدم را می‌گیرد؛ یک ساختمانی، یک کتابی، یک روایتی گاهی که آدم را می‌گیرد اصلاً زندگی را متحول می‌کند، یعنی تغییر عجیبی در انسان ایجاد می‌کند.

به لقمان گفتند: این همه ادب از که آموختی؟ گفت: از بی‌ادبان. من معلم این همه ادبم، یک معلم دارندۀ علم ادب نبوده، من بی‌ادب‌ها را دیدم و دیدم پست هستند، از چشم مردم افتادند، بی‌ارزش هستند، سخیف هستند، پوک هستند و می‌روند جهنم، من از آنها یاد گرفتم نروم جهنم. ادب از که آموختی؟ از بی‌ادبان.

امیرالمؤمنین(ع) می‌فرماید: «ما اکثر العبر و اقل الاعتبار» درس چقدر زیاد است و درس‌گیرنده چقدر کم است.

قیافۀ این آهنگر او را گرفت، یعنی یک نور محبت از آن آهنگر افتاد در دلش، آمد نشست یک احوالپرسی کرد و یک محبتی کرد، بعد به آهنگر گفت که چرا نمی‌روی درس بخوانی؟ علم خیلی خوب است، دانایی خیلی خوب است، خیلی با جدیت به او گفت چرا نمی‌روی درس بخوانی؟ گفت: ببین من آهنگریم را می‌کنم نان حلال هم به زن و بچه‌ام می‌دهم. این دانایی دل است. «بل العلم مجهول فی قلوبکم تأدبوا بآداب الروحانیین یظهر علیکم» گفت: کل علم پنج کلمه است، من این پنج کلمه را پیدا کردم، من این پنج کلمه را یافتم، من این پنج کلمه را فهمیدم.

 

صدق گفتار

امام مجتبی(ع) به بچه‌ها می‌گوید: دانایی خودتان را مقید کنید، ببندید که نپرد، از دست نرود، غارت نشود. این دانشمند خیلی تعجب کرد، گفت: این پنج کلمه چیست؟ من وقتی این پنج کلمه را از این مرد کاسب آهنگر دیدم چقدر برای خودم غصه خوردم، بعضی‌ها در لباس معمولی ماه شب چهارده هستند، جزر و مد عجیبی دارند.

1ـ تا حرف راست در این دنیا هست من دروغ نمی‌گویم. خیلی حرف راست در این عالم هست؛ قرآن حرف راست است، «کافی» کلینی حرف راست است، «محجة البیضاء» فیض حرف راست است، حق‌گویی حرف راست است، امر به معروف و نهی از منکر حرف راست است، هدایت حرف راست است، «وسائل الشیعة» حرف راست است، «جامع و احادیث شیعه» آیت‌الله العظمی بروجردی در پنجاه جلد یا بیشتر یا یک مقدار کمتر حرف راست است.

گفت من تا حرف راست هست دروغ نمی‌گویم. یکی از خطرناک‌ترین خطرها دروغ است، مثلاً من بایستم صبح و ظهر و عصر و مغرب و عشا در پیشگاه خدا «إِيَّاكَ نَعْبُدُ وَإِيَّاكَ نَسْتَعِينُ» بگویم، در روایات است پروردگار می‌گوید چرا دروغ می‌گویی؟ تو من را می‌پرستی یا دلار را؟ تو من را می‌پرستی یا خودت را؟ تو من را می‌پرستی یا مقامت را؟ چرا دروغ می‌گویی؟

گفت: من تا حرف راست هست مطلقاً دروغ نمی‌گویم. این یک حقیقتی است که ماحصل دانایی است.

 

کسب حلال

2ـ تا لقمۀ حلال هست اصلاً دنبال حرام نمی‌روم. چقدر قرآن زیبا می‌گوید: «وَفِي السَّمَاءِ رِزْقُكُمْ وَمَا تُوعَدُونَ، فَوَرَبِّ السَّمَاءِ وَالْأَرْضِ إِنَّهُ لَحَقٌّ مِّثْلَ مَا أَنَّكُمْ تَنطِقُونَ»(ذاریات، 22 و 23) رسیدن رزق حلال «مِّثْلَ مَا أَنَّكُمْ تَنطِقُونَ». هیچ جای قرآن خدا نگفته حلال همیشه گسترده است، هیچ جا هم نگفته همیشه تنگ است، قدر و بس دارد، یک وقت حلال با حمالی کردن و عملگی کردن و کارگری کردن و گچ کردن در و دیوار و نجاری و معلمی خوب به‌دست می‌آید، زندگی را راحت اداره می‌کند، یک وقت هم حلال مثل بیست شبانه‌روز موسی بن عمران از مصر تا مدین علف سبز بیابان است، یک وقت هم این‌طور است، من باید متوجه باشم و دانا باشم و بیدار باشم که گاهی تنگی رزق امتحان است.

من قم با یک طلبه‌ای هم مباحثه بودم، در مدارس قم هم جا به ما ندادند، دوتایی آمدیم یک آقایی را دیدیم گفتیم ما جا نداریم، شب‌ها کجا باید بخوابیم؟ گفت: یک مقبره دست من است که چهارتا اتاق دارد، یک دانه‌اش را مرده دفن نکردند، می‌خواهید بروید آنجا؟ گفتیم: بله، رفتیم و در طلبگی مقبره‌نشین شدیم.

بعد دوتایی درآمدمان را از خانواده‌مان روی هم ریختیم دیدیم کفاف یک ماه صبحانه و ناهار و شام را نمی‌دهد، نشستیم نقشه کشیدیم که هر بار سه کیلو پیاز و سه کیلو سیب‌زمینی ـ کیلو دو ریال بود ـ اینها را با همدیگر می‌پختیم، بعد با گوشت‌کوب پیاز و سیب‌زمینی را می‌کوبیدیم و تقسیم می‌کردیم. برای اینکه پول‌مان برسد در برج هفت هشت‌تا هم روزه می‌گرفتیم.

 

در خانۀ هیچ‌کس را هم نزدیم که به مرجعی مراجعه کنیم، به مدرسی مراجعه کنیم، چرا؟ من به آن رفیقم گفتم ما مراجعه به یک نفر داشتیم، عجب آن یک نفر خوب بود و ما را اداره کرد، آن یک نفر هم یک دانه پیام داشت «فَإِنَّ مَعَ الْعُسْرِ يُسْرًا، إِنَّ مَعَ الْعُسْرِ يُسْرًا»(شرح، 5 و 6) این سختی را عبور کردیم، جالب این است که پروردگار هر دویمان را نگه داشت فرار نکنیم و بگوییم این هم شد آخوندی؟ این هم شد دین؟ این هم شد حوزه؟ ما داخل خانه‌هایمان خیلی عزیز بودیم و حالا آمدیم قبرستان‌نشین شدیم و با پیاز و سیب‌زمینی باید زندگی کنیم، امام زمان اصلاً ما را برای چه می‌خواهد؟ چرا به ما غذا نمی‌دهد؟

داستان‌های زیر پردۀ ربوبیت وقتی به آدم می‌فهمانند غیر از این حرف‌هاست، واقعاً غیر از این حرف‌هاست.

گفت: من تا لقمۀ حلال که همیشه هم هست گیرم می‌آید ابداً دنبال حرام نمی‌روم.

 

فتنۀ نفس

3ـ چقدر این سومی جالب است، تا در کار یافتن عیوب خودم هستم دنبال یافتن عیوب دیگران نمی‌روم، برای چه بروم آبروی مردم را بریزم؟ من خودم آبرویم پیش خدا رفته، باید بنشینم عیب‌ها را برطرف کنم که آبرویم پیش خدا برگردد.

4ـ تا رزق پروردگار در این عالم تمام نشده عزتم را با زدن در خانۀ این و آن به ذلت تبدیل نمی‌کنم.

5ـ تا قدمم وارد بهشت نشده از فتنۀ نفس و از گول‌زنی‌های شیطان خود را در امان نمی‌بینم.

حالا می‌گویی کجا بروم درس بخوانم؟ گفت: هیچ چیز، تو پنج‌تا چیز هم یاد من دادی، خداحافظ شما. این دانایی «مجهول فی قلوبکم» است.

سه‌تا آیه‌ای که وعده دادم دیگر نمی‌رسم، چون سه آیۀ واقعاً عجیب در قرآن است، فقط آدرسش را بدهم، سورۀ مائده و سورۀ احزاب و سورۀ بینه، تا خدا لطف کند فردا شب ادامه دهم.

 

استجابت دعا

برادران و خواهرانم! بعد از هر نمازی اول به خودتان دعا کنید، خدا دعا را جواب می‌دهد، اول به خودتان یعنی بخواهید از خدا سرمایه‌های معنوی را سرازیر کند، ما که نمی‌خواهیم به خدا بگوییم گنج قارون را به ما بدهد که برگردد بگوید فضولی نکن یا نمی‌خواهیم بگوییم صندلی فرعون را به ما بدهد که بگوید این دعایت خیلی مهمل است؛ ما وقتی از پروردگار حسنات بخواهیم، خوبی‌ها بخواهیم، دانایی بخواهیم، بیداری بخواهیم، بینایی بخواهیم، خیلی معطل‌مان نمی‌کند و زمینه‌اش را فراهم می‌کند و عطا می‌کند.

 

(یا رب به سرّ و سرّ ذات بی‌مثالت/ روشن دلم گردان به اشراق جمالت/ عمریست دل دارد تمنای وصالت/ با یک نظر درد فراقم ساز درمان/ نالم به کویت حالی از درد جدایی/ گریم که شاید پرده از رخ برگشایی/ تو افکنی بر من نگاه دلربایی/ من بنگرم آن حسن کل با دیدۀ جان/ یا رب به جز تو یاور و یاری نداریم/ با یاریت حاجت به دیاری نداریم/ جز رحمتت با هیچ‌کس کاری نداریم/ باز است بر بیچارگان درگاه یزدان شما)

 

سوگواره

دختر امیرالمؤمنین(ع) مثل این سه روز و مخصوصاً فردا اتاق دیدی، بستر دیدی، بیمار زهر خورده‌ات میان بستر بود، زخم نداشت عضو جدا شده نداشت، بیمارت برادرت امام مجتبی(ع) فقط خون بالا می‌آورد و خیلی شما را مضطرب کرده بود، بیمارت غذای صبح و ظهر و شبش آماده بود، همۀ خواهران و برادران مخصوصاً ابی‌عبدالله(ع) و قاسم و عبدالله دور بسترش بودند، همه دست به سینه بودند؛ اما ده سال بعد آمدی عیادت برادرت شروع کردی ناله زدن (سرت کو سرت کو که دامان بگیرم/ تنت کو تنت کو که سامان بگیرم/ سراغ سرت را من از آسمان و/ سراغ تنت از بیابان بگیرم/ تو پنهان شدی زیر انبوه نیزه/ که از حنجرت بوسه پنهان بگیرم/ مگر خون حلقومت آب حیات است/ ـ حسین من ـ که از بوسه بر حنجرت جان بگیرم/ رسیده کجا کار زینب که باید/ سراغ سرت را ز این و از آن بگیرم) یا باید دنبال شمر بدوم بگویم سر برادرم را بده یا باید دنبال خولی بدوم یا باید دنبال سنان بروم یا باید دنبال عمر سعد بروم، حسین من چه کار کنم؟ (کمی از سر نیزه پایین بیا/ که بهر سفر بر تو قرآن بگیرم/ حسین من قرار من و تو شبی در خرابه/ پی گنج را کنج ویران بگیرم).

«اللهم اغفرلنا و لوالدینا و لوالدی والدینا و لمن وجب له حق علینا، اللهم اهلک اعدائنا و اشفی مرضانا و اجعل عاقبت امرنا خیرا»

 

قم/ پاییز 1398ه.ش/ دهۀ اول صفر/ مسجد اعظم/ سخنرانی هفتم

 

سخنرانی های مرتبط
پربازدیدترین
علم دنیا ادب مترادفات قرآنی حضرت مسیح
پر بازدید ترین مطالب سال
پر بازدید ترین مطالب ماه
پر بازدید ترین مطالب روز