فارسی
دوشنبه 27 آبان 1398 - الاثنين 21 ربيع الاول 1441

محبوب‌ترین قلب‌ها نزد خداوند


میزان 2 - جلسه پنجم پنجشنبه ( 11-7-1398) - صفر 1441 - مسجد اعظم - 18.55 MB -

فرعون‌های کوچک درون مامیزان‌گیری قلب و نفس و اعمالحذف و انتخاب‌محبوب‌ترین قلب‌ها نزد خداوندامر به معروف با زبان خوشاباعبدالله(ع) بر بالین لات تهرانیسعادت از طریق احترام به مادرسوگواره

بسم الله الرحمن الرحیم

«الحمدلله رب العالمین الصلاة و السلام علی سید الانبیاء و المرسلین حبیب الهنا و طبیب نفوسنا ابی القاسم محمد صلی الله علیه و علی اهل‌بیته الطیبین الطاهرین و المعصومین المکرمین».

 

کلام در مسئلۀ ترازو معیار و میزان بود، وجود مبارک حضرت حق قرار دادن میزان را به خودش نسبت می‌دهد، معلوم می‌شود مسئلۀ بسیار مهمی است که فعل خداست و کار حضرت اوست. وجود مقدسی که علم و حکمت و رحمت و لطف بی‌نهایت است و افعال پاک او از این صفات سرچشمه گرفته به شدت باید مورد احترام قرار بگیرد، بی‌توجهی به فعل حق معلوم نیست چه تبعات سنگینی برای بی‌توجه به بار خواهد آورد.

 

فرعون‌های کوچک درون ما

«وَوَضَعَ الْمِيزَانَ»(رحمن، 7) او ترازو را قرار داد او معیار و میزان را قرار داد، برای اینکه شما با ارزیابی خود به وسیلۀ میزان الهی صحیح و مستقیم بار بیایید و یک زندگی نورانی الهی مسلک تحقق پیدا کند. بعد می‌فرماید: «أَلَّا تَطْغَوْا فِي الْمِيزَانِ»(رحمن، 8) مواظب باشید، بیدار باشید که نسبت به میزان من دچار طغیان و تجاوز نشوید، برای اینکه اگر از میزان طغیان کنید در سلک فرعونیان قرار می‌گیرید «اذْهَبَا إِلَىٰ فِرْعَوْنَ إِنَّهُ طَغَى»(طه، 43)

فرعون از چه چیزی طغیان کرده بود؟ از معیارهای الهی، از عدالت، از انصاف، از اخلاق، از مهر و محبت به مردم، از رعایت حقوق جامعه. وقتی کسی از میزان الهی طغیان کند یا مانند فرعون می‌شود یا یک فرعون کوچک می‌شود. فرعون میدان طغیانش یک مملکت بود اما ممکن است انسان میدان طغیانش یک خانه باشد و یا یک محل باشد و یا یک کسب؛ همان هم آدم را جزو فرعونیان قرار می‌دهد.

اینجا نهی تحریمی است؛ از میزان الهی طغیان نکنید، بعد یک سفارش شدید می‌کند پروردگار به‌صورت امر واجب چون در این آیۀ شریفه قرینه‌ای نیست که ما امر را بکشیم این طرف و آن طرف «وَأَقِيمُوا الْوَزْنَ بِالْقِسْطِ» در زندگی‌تان معیارهای الهی را ترازوی پروردگار را برپا بدارید «وَلَا تُخْسِرُوا الْمِيزَانَ»(رحمن، 9) در زندگی‌تان از اینکه خود را با میزان ارزیابی کنید کم نگذارید، پر اندازه‌گیری کنید، کامل اندازه‌گیری کنید.

 

میزان‌گیری قلب و نفس و اعمال

انسان چه چیزی را اندازه‌گیری کند؟ 1ـ قلبش را چون قلب یک معدن الهی است، دچار شدنش به انحرافات خطرناک اگر میزان‌گیری نشود قطعی است، یعنی پیوسته باید قلب را با میزان الهی که قرآن مجید و روایات اهل‌بیت است میزان‌گیری کرد، نه یک بار و دو بار چون حوادث زیاد است، جریانات تلخ و شیرین در زندگی دریاوار است، دائم باید قلب را ارزیابی کرد.

2ـ نفس که خدا در کنارش از بس که مهم است یازده قسم سنگین یاد کرده که ما در قرآن مجید مورد دیگری نداریم که پروردگار عالم یازده سوگند در کنارش یاد کرده باشد، معلوم می‌شود مسئلۀ روان و باطن از موقعیت بسیار والایی برخوردار است. 3ـ اعمال اعضا و جوارح، هفت عضو رئیسه اینها را هم باید با قرآن و روایات و اهل‌بیت ارزیابی کرد که نشان بدهد به انسان اعمالت در چه جایگاهی است، در چه وضعی است.

قرآن مجید در آیه­ای می‌فرماید: «إِلَّا مَنْ أَتَى اللَّـهَ بِقَلْبٍ سَلِيمٍ»(شعرا، 89) در بازار قیامت مالی برای شما نیست که به دادتان برسد، چون در آن بازار جای ارائۀ ثروت نیست برای اینکه مدت ثروت وقت مردن انسان تمام می‌شود مگر اینکه یک آدمی خیلی زرنگ باشد و ثروتش را تبدیل به یک خیر دائم کند. آنجا دیگر بحث مال نیست بچه‌هایتان هم آنجا به دادتان نمی‌رسند «يَوْمَ لَا يَنفَعُ مَالٌ وَلَا بَنُونَ»(شعرا، 88) مگر اینکه کسی یک دل کاملاً سالمی را خودش در بازار قیامت ارائه بدهد، دلی که آلوده به شرک نیست یعنی خورشید توحید در این دل طلوع دارد و غروب هم ندارد، دلی که از نفاق پاک باشد، دلی که از کفر پاک باشد، دلی که از کینۀ به مسلمانان و مؤمنان پاک باشد دلی که از غلظت و شدت پاک باشد، دلی که آراستۀ به ایمان به نرمی باشد، دلی که در برابر گناه سخت باشد، تحت‌تأثیر گناه قرار نگیرد موج میل در آن بلند شود و بگوید می‌خواهم به ما اجازه ندادند.

 

حذف و انتخاب‌

ما باید به گونه‌ای خود را بار بیاوریم با قرآن و روایات که طاعت را بخواهیم و معصیت را نخواهیم، با این خواستن و نخواستن درهای سعادت به روی ما باز می‌شود، یعنی ما تا آخر عمر باید در حال انتخاب و حذف باشیم، خوبی‌ها را انتخاب کنیم و اتصال به آنها پیدا کنیم عملاً و بدی‌ها را حذف کنیم؛ یعنی تا زنده‌ایم به بدی‌ها بگوییم شما را نمی‌خواهیم، دوستتان نداریم، میل به شما نداریم. این انتخاب و حذف باید پیوسته باشد، باید دائم باشد، این قلب سلیم است.

حالا من باید دلم را با این آیه میزان‌گیری کنم که به من نشان بدهد با توضیحات سلیم که در دیگر آیات است، دل برابر با معیار الهی است؟ این دل را خریدارش خداست یا نه توپ بازی دست ابلیس است؟ دلم کجاست؟ «فی اصابع الرحمن» است یا «فی اصابع الشیطان» است. اگر خودم را با قرآن ارزیابی نکنم بعد از یک مدتی که بیدار شوم می‌بینم ضررهای غیرقابل جبرانی هم کردم، آن وقت مثل ارتش یزید باید در سرم بزنم و بگویم «خَسِرَ الدُّنْيَا وَالْآخِرَةَ ذَلِكَ هُوَ الْخُسْرَانُ الْمُبِينُ»(حج، 11) و جای جبرانی هم نگذاشته باشم.

 

محبوب‌ترین قلب‌ها نزد خداوند

یک روایت هم بخوانم دربارۀ قلب از رسول خدا خیلی روایت مهمی است که این روایت هم یک میزان است، یک ترازو است، یک معیار کامل است برای شناخت قلب و اینکه کجا قرار دارد. حال در این روایت موج می‌زند، حال می‌گویند مردم داخل حرم چه حالی پیدا کردند، در احیا چه حالی پیدا کردند، این مقوله حال در این روایت دریاوار موج می‌زند. چقدر این روایت باقیمت است «ان لله فی الارض اوانی» وجود مقدس خداوند در زمین ظرف‌هایی دارد، وجود حضرت حق در زمین ظرف‌هایی دارد ملکش است، ملک تشریفی مثل بیت که ملک تشریفی اوست، ان طهر بیتی خانه‌ام ملکم از باب تشریف.

بدانید این ملک خدا دل‌ها هستند «الی و هی القلوب فاحبها الیه» محبوب‌ترین دل پیش پروردگار «أصلبها و أرقها و أصفاها» واقعاً روایت باحالی است. محبوب‌ترین دل در پیش خدا سخت‌ترین آنهاست، نازک‌ترین آنهاست، رقیق‌ترین آنهاست و پاکیزه‌ترین آنها.

 

خود حضرت توضیح می‌دهند «أصلبها للایمان» محبوب‌ترین قلب محکم‌ترین و سخت‌ترینش نسبت به ایمان است. هفتاد و دو قلب در کربلا مورد حملۀ سی هزار گرگ قرار گرفت؛ بدن‌ها را توانست زخم کند، به دل کمترین زخمی نتوانست بزند، این ایمان است. آنان را قطعه قطعه کردند ولی به دل لطمه‌ای نزدند، به ایمان لطمه‌ای نزدند، به تقوا لطمه‌ای نزدند. سختی دل نسبت به ایمان به گونه­ای که چکش هیچ کافری، مشرکی، منافقی، گناهی، فرهنگ ضد خدایی زخم به آن نزند، کار نکند. وقتی شیاطین ببینند چکششان به این دل کار نمی‌کند نمی‌ایستند و این دل را رها می‌کنند.

«و أرقها للاخوان» محبوب‌ترین دل پیش پروردگار دلی است که نسبت به تمام برادران ایمانی مهربان باشد، داد سر برادران ایمانی نکشد، داد سر خانواده‌اش نکشد، داد سر مردم نکشد، اگر هم پای امر به معروف و نهی از منکری پیش می‌آید خیلی مهربان امر به معروف کند و نهی از منکر کند.

 

امر به معروف با زبان خوش

من یک وقتی در یکی از خیابان‌های تهران از کنار یک کتابخانه آمدم رد بشوم دیدم در ویترین آن خیلی کتاب‌های با ارزشی چیده، آن وقت من طلبۀ قم بودم، پنجشنبه جمعه‌ها می‌رفتم دیدن پدر و مادرم، در این دو روز گذرم به این کتاب‌فروشی افتاد. یک کتاب قطوری پشت ویترین بود رویش نوشته بود دیوان واعظ قزوینی، من ندیده بودم، چون با شعر هم خیلی سر و کار داشتم، نزدیک همان وقت چهار هزار شعر ناب حفظ بودم، علاقه داشتم به شعرهای درست و حکیمانه و عالمانه که به خاطر همین علاقه‌ام خودم با لطف خدا به شعرگویی کشیده شدم دربارۀ اهل بیت و دربارۀ مسائل الهی که تقریباً شعرهایی که چاپ شده نزدیک به هزار و دویست صفحه است.

 

وارد کتاب‌فروشی شدم گفتم اجازه می‌دهید من این کتاب را ببینم؟ گفت: بردار ببین. کتاب را از داخل ویترین آوردم بیرون باز کردم چشمم به این یک خط شعر افتاد و بستم، گفتم: اجازه می‌دهید سر جایش بگذارم؟ گفت: بگذار. و خداحافظی کردم. داخل این دیوان قطور که شاید بالای هزار صفحه بود این یک بیت شعر بود (واعظ اگرچه امر به معروف واجب است/ طوری بکن که قلب گنهکار نشکند) بیاید بایستد جذب شود فرار نکند.

با همین یک خط شعر من یک راهی را برای خودم پیش گرفتم شاید با لطف خدا شدیدترین لات‌ها، عرق‌خوارها، قماربازها، چاقوکش‌ها را که من یا خانه‌شان رفتم یا داخل خیابان آنها را دیدم یا آنها را آوردند پیش من، اینها تبدیل به یک مؤمنان بسیار باارزشی شدند و یک تعدادیشان هم که از دنیا رفتند با حال بسیار خوش ایمانی از دنیا رفتند.

 

اباعبدالله(ع) بر بالین لات تهرانی

شب جمعه است یکی از اینها را بگویم. در تهران قدرتمند لاتی نبود که از این شخص نترسد، یعنی دیگر در تهران ما نمونه‌اش را نداشتیم. این شخص بعد از اینکه با پروردگار عالم آشتی کرد و رضایت تک‌تک خصما را گرفت، مدیر یکی از هیئت‌های معروف تهران شد که دهۀ عاشورا روضه می‌گرفت، سی شب ماه رمضان روضه می‌گرفت، بهترین گویندگان آن زمان برایش منبر می‌رفتند.

من با یک نفر رفاقتم با این لات مشترک بود، این دوست من به من گفت: شب جمعه است و فلانی پیغام داده من ساعت‌های آخرم را می‌گذرانم یک سری بیایید پیش من که متأسفانه من فرصت برایم پیش نیامد، این دوستم هم گرفتار شد، بنا شد فردا برود خانه‌شان ولی فردا وقتی رفت ایشان از دنیا رفته بود، از خانمش پرسید: چه شد لحظۀ مرگ؟ گفت: دیشب پنج شش دقیقه مانده بود به جان دادنش سؤال کرد فلانی و فلانی نیامدند؟ گفتم: نه. گفت: حتماً برایشان کار پیش آمده رو به قبله خوابید خطاب به حضرت سیدالشهدا سلام کرد و گفت: یا اباعبدالله! من به ملک‌الموت جان نمی‌دهم تا تو نیایی.

 

عجیب است وقتی آدم محرم این دستگاه می‌شود چه کارهایی برایش می‌کنند. خانمش گفت: همین‌طور که از دو طرف چشمش در بستر اشک جاری بود یک مرتبه خیره شد به در گفت حسین جان آمدی، حالا به ملک‌الموت بگو من را ببرد. (واعظ اگرچه امر به معروف واجب است/ طوری بکن که قلب گنهکار نشکند)

من به بدان غرب و این گرگان خطرناک کاری ندارم، آنها از انسانیت درآمدند، ولی در جامعۀ مسلمان‌ها، در خانواده‌مان، در اقوام‌مان، در مردم کوچه و محل بدان هم عباد حق هستند که هنوز خدا رهایشان نکرده، او بندگانش را می‌خواهد، من هم باید به شکل خواست او بندگانش را بخواهم. لات است، عرق‌خوار است، بد است، بی‌نماز است؛ ولی خدا دارد صبحانه‌اش را می‌دهد، نهارش را می‌دهد، شامش را می‌دهد، پول برایش می‌رساند، خرج شوهر دادن دختر را برایش می‌رساند، معلوم می‌شود او را می‌خواهد، باید من هم او را بخواهم. خیلی هم سریع عوض می‌شوند مخصوصاً اگر یک روحانی معروف با یک موج محبت به تور اینها بخورد، در عوض شدن غوغا می‌کنند.

«أرقها للاخوان» این قلب که محبوب‌ترین است پیش پروردگار «أصلبها للایمان و أرقها للاخوان و أصفاها من الذنوب» اینکه آینه باشد، کدر نباشد، ظلمت و ضمائم اخلاقی در این قلب نباشد.

 

سعادت از طریق احترام به مادر

چند قطعۀ مهم دیگر من آماده کرده بودم برای مسئلۀ قلب بعد نفس و بعد هفت عضو رئیسه چشم و گوش و زبان و دست و شکم و قدم و عضو توالد و تناسل، یک مقدار لطائفش زیاد و سنگین است، می‌ماند برای جلسۀ بعد. یک مطلبی را جا نگذارم که خیلی مهم است، اینکه کسی خودش را هماهنگ کند و ارزیابی کند با قرآن و روایات، نشان داده زندگی‌شان که درهای فیوضات الهیه عجیب و غریب به رویشان باز می‌شود. یک موردش را بگویم.

یکی از بزرگ‌ترین علمای قابل قبول شیعه که مشهور نیست، خیلی سال است از زندگی او گذشته، خیلی سال است، شیخ علی ترمذی است. در احوالات وی نوشتند در طاعات و در اجتناب از معاصی سرآمد مردم منطقه‌اش بوده، از نظر علمی فقیه حکیم و روایت‌شناس فوق‌العاده بوده است.

سیزده چهارده سالش است که دوتا از هم محلی‌هایش در ترمذ به او می‌گویند: علی! تصمیم داریم از ترمذ برویم در یک حوزۀ علمیۀ بسیار آباد درس بخوانیم، کامل هم بخوانیم می‌آیی؟ گفت: از خدا می‌خواهم، چرا نمی‌آیم. علم یک چیزی است که آدم باید صد دلِ عاشقش باشد، دائم هم بخواند، تحقیق کند تا بمیرد.

وی آمد پیش مادر پیرزن قد خمیده گفت: مادر علم خوب است؟ گفت: پسرم خیلی خوب است. گفت: شما به من اجازه می‌دهید بروم دنبال علم؟ مادر به او گفت: پدرت که مرده، من هم دختر و پسر که ندارم فقط تو را دارم، تویی که رعایت حال من را داری، تویی که به من نیکی می‌کنی، تویی که کارهای من را انجام می‌دهی، خدمت به من و رعایت حال من و احسان به من عبادت بزرگی است، اصلاً دلم گواهی نمی‌دهد بروی دنبال علم.

 

اینجا من باید خودم را با قرآن و روایات اهل‌بیت بسنجم، رهایش کنم بروم «وَبِالْوَالِدَيْنِ إِحْسَانًا»(بقره، 83) جلویم را می‌گیرد؛ علم که واجب است، بروم یک شخصیت عالی علمی شوم، بیایم چقدر سود دارم برای دین و برای ملت، حالا به خاطر یک پیرزن همۀ درها را به روی خودم ببندم؟ دوتا همسایه‌ها می‌آیند یک آبگوشتی برایش درست می‌کنند، یک جارویی می‌کنند.

دید رفتنش با قرآن وفق نمی‌دهد، با روایات وفق نمی‌دهد، یعنی خودش را که میزان‌گیری کرد دید قرآن خیلی مسئلۀ پدر و مادر را بالا برده «وَإِن جَاهَدَاكَ عَلَى أَن تُشْرِكَ» اگر دوتایی جان کندند «أَن تُشْرِكَ بِي مَا لَيْسَ لَكَ بِهِ عِلْمٌ فَلَا تُطِعْهُمَا» یا هر دو گفتند بیا بت‌پرست شو، خدا را رها کن، پیغمبر را رها کن، دین را رها کن، این دعوت را گوش نده اما رابطه‌ات را با آنها قطع نکن «وَصَاحِبْهُمَا فِي الدُّنْيَا مَعْرُوفًا» کنارشان باش و با نیکی با آنها زندگی کن، ابرو درهم نکشید، اخم نکنید، حرف تلخ نزنید، اف به آنها نگویید «وَصَاحِبْهُمَا فِي الدُّنْيَا مَعْرُوفًا» تا نوبت قیامتت برسد، فعلاً وظیفۀ دنیایی‌ات این است با این پدر و مادر بی‌دین مشرک خوب رفتار کن.

به امام صادق(ع) گفت: من یک مادر مسیحی دارم، چه کار کنم؟ در همان خانه هم زندگی می‌کنم جای دیگری هم ندارم. در وسائل است امام صادق(ع) فرمود: مادرت گوشت خوک می‌خورد؟ گفت: نه. فرمود: مست کننده می‌خورد؟ گفت: نه. فرمود: داخل یک کاسه با او هم غذا شو، از ظرفش هم آب بخور. این میزان الهی است.

 

ترمذی گفت: مادر نمی‌روم. سه ماه چهار ماه گذشت، این علی یک روز آمده بود قبرستان فاتحه بخواند و یک حالی بکند، یک گوشۀ قبرستان نشست و یک مرتبه به‌هم ریخت، گفت: آن دوتا رفیق‌مان که رفتند چهار روز دیگر یا مرجع تقلید یا فقیه یا حکیم یا خطیب یا نویسنده برمی‌گردند، ما اینجا ماندیم و بدبختیم و به درد نخوردیم، چه کار کنم با قرآن هم که نمی‌توانم مخالفت کنم، من باید میزان قرآن کار کنم، ولی غصه دارم، رنج دارم، مشکل باطنی دارم که نتوانستم بروم، زار زار شروع کرد گریه کردن.

یک مرتبه دید یک پیرمرد محاسن سفید محترمی آمد به او سلام کرد و گفت: چه شده است؟ گفت: داستانم این است، تلخ شده زندگیم. گفت: مشکلی نیست، می‌خواهی من درست بدهم؟ گفت: بده. گفت: هر روز بیا سر همین قبرستان من درست می‌دهم. دو سال علم جمع یعنی یک علم پر با نورانیتی که داشت به این علی انتقال داد، دو سال یعنی درسی که ما ده دوازده سال داخل حوزه می‌خوانیم پیرمرد دو ساله به او انتقال داد، نور انتقال به نور، العلم نور، قلب این جوان هم نور است.

بعد از دو سال یک روز به او گفت: جوان خیلی زیبا با مادرت برخورد کردی، می‌خواهم تو را ببرم جایی، بیا برویم. مدت زیادی نگذشت که این علی می‌گوید رسیدیم به یک منطقه‌ای که شهر نبود، خانه نبود، کوچه نبود، بازار نبود، فقط سرسبزی بود درخت بود و گل بود و گلستان بود، خیلی جای جالبی بود، یک چشمۀ آبی که من کمتر نمونه‌اش را دیدم می‌جوشد، یک تختی کنار چشمۀ آب است، یک نفر روی تخت نشسته که این پیرمرد تا با همدیگر رسیدیم سلام کرد و آن تخت‌نشین جواب داد. گفت: اجازه می‌دهید چندتا مسئله بپرسم؟ فرمود: بپرس، و مسائل را جواب داد.

 

بعد دیدم که چهل نفر آمدند زانو زدند، این کسی که روی تخت بود یک اشاره کرد به اندازۀ چهل و دو سه نفر غذا آماده شد، خوردیم و به او گفت: به من اجازۀ مرخصی می‌دهید؟ چون می‌دانست که اینجا نباید بماند. گفت: بله. وقتی اجازه گرفت رو کرد به من گفت: شیخ علی سعادتمند شدی.

دستم را گرفت و حرکت کردیم خیلی نگذشت دیدم داخل شهر ترمذم، به او گفتم: استاد این چه کسی بود؟ خیلی کوچکی کردی، در مقابلش خیلی احترام کردی. گفت: حق داری نشناسی او را، من او را معرفی می‌کنم، دیگر هم کاری به کارت ندارم، باید بروم پی کارم، تو هم چهرۀ معتبری خواهی شد، او سرور اولیای الهی وجود مبارک امام عصر بود. همین که راهت دادند، همین که با این چشمت توانستی جمال الهی او را ببینی تو خوشبخت شدی، یک میزان‌گیری با قرآن و یک میزان‌گیری با روایات.

 

سوگواره

چه شب عجیبی است، عزیزانم چه شب فوق‌العاده‌ای است، شب جمعه است. امشب طبق روایاتمان شب دو نفر است؛ یکی شب وجود مقدس ابی‌عبدالله(ع) است که پروردگار به صد و بیست و چهار هزار پیغمبر و ارواح اولیا امر می‌کند بروند حرم ابی‌عبدالله(ع) زیارت، یکی هم شب خودش است شب پروردگار.

«لای الامور الیک اشکوا و لما منها اضج و ابکی لالیم العذاب و شدته ام لطول البلاء و مدته فلئن صیرتنی للعقوبات مع اعدائک و جمعت بینی و بین اهل بلائک و فرقه بینی و بین احبائک و اولیائک» قیامت کجا می‌خواهی ببری من را؟ با چه کسانی می‌خواهی قرار بدهی من را؟ محبوب من هر کجا می‌خواهی من را ببری ببر ولی پیش آنهایی که زهرا را بین در و دیوار قرار دادند نبر، هر کجا می‌خواهی من را ببری ببر پیش آنهایی که در محراب فرق علی را شکافتند نبر، پیش هر کسی می‌خواهی ببری من را ببر پیش آنهایی که کنار حرم پیغمبر به بدن امام مجتبی(ع) حمله کردند نبر، هر کجا می‌خواهی من را ببری ببر پیش آنهایی که جلوی چشم خواهران و بچه‌ها روی سینۀ ابی‌عبدالله(ع) نشستند نبر، پیش آنهایی که با چوب خیزران به لب و دندان سر بریده حمله کردند نبر.

 

(زینب چو دید پیکری اندر میان خاک/ از دل کشید ناله به صد آه سوزناک/ که ای خفته خوش به بستر خون دیده باز کن/ احوال ما ببین و سپس خواب ناز کن/ طفلان خود به ورطۀ بحر بلا نگر/ دستی به دستگیری ایشان دراز کن/ حسین من سیرم ز زندگانی دنیا یکی مرا/ لب بر گلو رسان و ز جان بی‌نیاز کن/ ای وارث سریر امامت ز جای خیز/ بر کشتگان بی‌کفن خود نماز کن/ برخیز صبح شام شد ای میر کاروان/ ما را سوار بر شتر بی‌جهاز کن) حسین! ما را می‌برند، به خودت قسم نمی‌خواهم بروم. حسین! من همسفر تو و عباس و اکبر و قاسم بودم، حالا نمی‌خواهم همسفر شمر و خولی و عمر سعد باشم.

«اللهم احینا حیات محمد و آل محمد و امتنا ممات محمد و آل محمد و لا تفرق بیننا و بین محمد و آل محمد و ارزقنا فی الدنیا زیارت محمد و آل محمد و فی الاخرة شفاعة محمد و آل محمد»

به حقیقتت این ملت، این مملکت، مرجعیت، فقاهت، منبر، محراب، محرم و صفر، رمضان، رهبری و تمام خدمتگزاران به دینت را هر کجای دنیا از حوادث محفوظ بدار.

خدایا امام زمانت را دعاگوی به ما و نسل ما قرار بده.

خدایا آنی ما را به خود وامگذار.

خدایا به گریه‌های شب یازدهم زینب کبری قسم گریۀ بر ابی‌عبدالله(ع) را از ما نگیر، دنیا و آخرت ما را حسینی قرار بده.

 

قم/ پاییز 1398ه.ش/ دهۀ اول صفر/ مسجد اعظم/ سخنرانی پنجم

 

کلیپ های منتخب این سخنرانی
سخنرانی های مرتبط
پربازدیدترین
نفس فرعون احترام به والدین قلب سلیم میزان
پر بازدید ترین مطالب سال
پر بازدید ترین مطالب ماه
پر بازدید ترین مطالب روز