فارسی
دوشنبه 27 آبان 1398 - الاثنين 21 ربيع الاول 1441

اخلاق پیش نیاز توبه


هشت فرمان برای تقرب به خدا - جلسه اول شنبه (30-6-1398) - محرم 1441 - حسینیه هدایت - دهه سوم - 14.45 MB -

رشد دادن اخلاق؛ رشد ایمان و عملمتکبران بی تواضع در مقابل وحیبرترین معامله؛ معامله متواضعانه و خالصانه با خداپیامبر در اوج نیاز، تسلیم به طمع ریاست را قبول نکرد!اسلام خالص؛ محصول تواضع برای خداروایت با ارزشی که در حقش اجحاف شده!باز بودن همیشگی در توبهبستن راه توبه توسط خود انسانعدم توفیق رباخورهای حرفه ای برای توبهتوبه کننده واقعیخداوند در انتظار گنهکاران است!متن روایت اخلاقیروضه (سنگین ترین مصیبت حضرت زینب(س))دعای پایانی

بسم الله الرحمن الرحیم

الحمدلله رب العالمین الصلاة و السلام علی سید الانبیا و المرسلین حبیب الهنا و طبیب نفوسنا ابی القاسم محمد صلی الله علیه و علی اهل بیته الطیبین الطاهرین و المعصومین المکرمین.

 

رشد دادن اخلاق؛ رشد ایمان و عمل

حدود چهار سال قبل در همین موقع از قول وجود مبارک رسول خدا (ص) روایتی را به محضر مبارک‌تان ارائه کردم که بحث دربارهٔ این روایت تمام نشد، به نظر هم نمی‌آید امسال اگر زنده باشم تمام شود، علتش هم این است که بخش چهارم روایت که هشت قسمت است، یک مسألهٔ بسیار مهمی دارد که شیخ بهایی در پانصد سال قبل این بخش چهارم را شرح فوق العاده‌ای کرده که شرح شیخ شنیدنی و بسیار مهم است. جهت روایت هم رشد دادن به اخلاق است، از مسائل فقهی و رساله‌ای چیزی ندارد، اسلام ترکیبی از اعتقاد، اخلاق و عمل است. یقین بدانید تجربهٔ امت اسلام هم از بعد از درگذشت رسول الله ثابت کرده که در صورت ویران شدن اخلاق، ایمان و عمل هم ویران خواهد شد. اخلاق پشتوانهٔ ایمان و اعمال است.

 

متکبران بی تواضع در مقابل وحی

 برای اینکه این مطلب را باور کنید، یک آیه از سورهٔ مبارکهٔ توبه قرائت می‌کنم، ظاهراً از آیه بشود این استفاده را کرد که پیغمبر اسلام با همهٔ وجود، مردم مکه را مخصوصاً سران شرک و کفر را دعوت به ایمان و عمل می‌کرد، آنها گفتند: به جای پاسخ دادن به دعوت تو، پول هزینه می‌کنیم  و این مسجدالحرام را تعمیر می‌کنیم، دیوارهای کهنه‌اش را نو می‌کنیم، کف‌سازی می‌کنیم. بله اینها اگر تواضع می‌کردند _که تواضع از رشته‌های اخلاق است_ دعوت پیغمبر را گوش می‌دادند و در مقابل هدایت الهی فروتنی می‌کردند، هر یک قِران پولی که برای تعمیر مسجد خرج می‌کردند، طبق یکی از آیات سورهٔ بقره خدا هفتصد برابر به آنها پاداش می‌داد حالا یا در دنیا یا برزخ یا در قیامت! نفرموده کجا، اما آیه نازل شد: «مٰا کٰانَ لِلْمُشْرِکینَ أَنْ یعْمُرُوا مَسٰاجِدَ اَللّٰهِ» ﴿التوبة، 17﴾ شایسته نیست در مسجدالحرام این چهره‌های کبر و عجب و خودبینی - که در مقابل وحی، در مقابل قرآن، در مقابل نبوت، سینه سپر کردند-  مساجد را تعمیر کنند پول هزینه کنند چرا؟ «شٰاهِدِینَ عَلیٰ أَنْفُسِهِمْ بِالْکفْرِ» ﴿التوبة، 17﴾ این‌ها خودشان می‌دانند که درون‌شان آلودهٔ به کفر است، اینها منکر حقایق هستند، به اینها می‌گویی: اینقدر معصیت نکنید، پشت سر عمر شما قیامت است. برمی‌دارند یک استخوان پوسیدهٔ داخل یک قبر را می‌آورند و در برابرت فشارش می‌دهند، مثل خاکستر می‌ریزند، به تو می‌گویند: «مَنْ یحْی اَلْعِظٰامَ وَ هِی رَمِیمٌ» ﴿یس، 78﴾ چه کسی قدرت دارد این استخوان‌ها را زنده کند؟ و نمی‌خواهند زیر بار حقیقت بروند، کبر دارند. به آنها بگو: «قُلْ یحیی‌ها اَلَّذِی أَنْشَأَهٰا أَوَّلَ مَرَّةٍ» ﴿یس، 79﴾ اول که خودتان خاک بودید، بعد این خاک گیاه شد و حیوان شد و بعد حبوبات شد و پدر و مادرتان خوردند و نطفهٔ شما درست شد و من هم در تاریکی رحم مادرتان شما را ساختم، یک بار که این کار را کردم! حالا قیامت بخواهم این استخوان‌های پوسیده را زنده کنم، محال است؟ این‌ها می‌دانند درون خودشان انباشته ای از کفر و شرک است و آلوده است. اگر هم هزینه کنند و مسجد را کاملاً نوسازی کنند خب پولش هم خیلی می‌شود کعبه را نوسازی کنند: «أُولٰئِک حَبِطَتْ أَعْمٰالُهُمْ» ﴿التوبة، 17﴾ تمام زحمات‌شان بر بادرفته و پوک است، قبول نمی‌شود و این جایگاه اخلاق است.

 

برترین معامله؛ معامله متواضعانه و خالصانه با خدا

اما یک نفر که نسبت به پروردگار عالم تواضع و فروتنی دارد، آرام خواسته‌های خدا را قبول می‌کند. این اگر دو رکعت نماز بخواند نمازش قبول است، اگر یک نان سنگک در راه خدا بدهد قبول است، ما در قرآن می‌خوانیم که؛ اهل بیت سه روز روزه گرفتند و افطاریشان هم نان خالی بود، شب اول، قبل از اینکه اذان شود یک مسکین در زد، شب دوم یک یتیم و شب سوم یک اسیر، پنج‌تا نان‌شان را به این سه نفر دادند: «وَ یطْعِمُونَ اَلطَّعٰامَ عَلیٰ حُبِّهِ مِسْکیناً وَ یتِیماً وَ أَسِیراً» ﴿الإنسان، 8﴾ حالا پنج‌تا نان تافتون در مدینه چقدر می‌ارزید! الان پنج‌تا نان تافتون چقدر می‌ارزد؟ که هزار و پانصد سال پیش باشد! بعد به هر سه گفتند: فکر تلافی نداشته باشید که حالا یک روزی پولدار شوید و وضع‌تان خوب شود، بیایید در خانهٔ ما بگویید ما یک وقتی آمدیم مسکین، یتیم و اسیر بودیم، شما به ما کمک کردید، حالا ما می‌خواهیم ده برابرش را برگردانیم، این فکر را نکنید! «إِنَّمٰا نُطْعِمُکمْ لِوَجْهِ اَللّٰهِ» ﴿الإنسان، 9﴾ ما با خدا معامله کردیم نه با شما! «لاٰ نُرِیدُ مِنْکمْ جَزٰاءً وَ لاٰ شُکوراً» ﴿الإنسان، 9﴾ ما برای پاداش شما این کار را نکردیم، برای تشکر شما این کار را نکردیم، اصلاً شما در میان نیستید! مستقیماً معاملهٔ ما با وجود مقدس اوست، نه شما.

خب یک چنین حال و تواضع و خشوعی نسبت به پروردگار باعث می‌شود که دو سه‌تا نان تافتون دادن یک سوره به نام سوره الانسان نازل شود. این جایگاه اخلاق است! ایمان را از تخریب نگه می‌دارد، عمل را هم از نابود شدن نگه می‌دارد.

 

پیامبر در اوج نیاز، تسلیم به طمع ریاست را قبول نکرد!

یک رئیس قبیله‌ای _که قبیلهٔ ثروتمندی بود و اسلحه، شتر و اسب هم زیاد داشتند و خیلی وضع‌شان خوب بود و قدرتمند بودند او_ به مدینه آمد. به پیغمبر(ص) گفت: خودم و کل قبیله‌ام آماده شدیم مسلمان شویم (زمانی بود که پیغمبر به دوتا شمشیر، به چهارتا اسب و به یک مقدار پول نیازمند بود) رئیس قبیله گفت: ما تعدادمان زیاد است، انبارهایمان هم پر از اسلحه و مواد غذایی است، من با کل زیرمجموعه‌ام مسلمان می‌شوم، کتبی هم نمی‌خواهم بنویسی و امضا کنی، فقط یک قول زبانی به من بده که بعد از مردنت من را جانشین خودت کنی، خیلی آرام و بی‌دغدغه! پیغمبر(ص) به او فرمود: من عبد پروردگارم! تعیین جانشین بعد از خودم دست من نیست، کار اوست، می‌خواهی مسلمان شوی، می‌خواهی نشوی، می‌خواهی قبیله‌ات مسلمان شوند، می‌خواهی نشوند؛ یعنی آمده بود مسلمان شود که اسلام را پل ریاست و حکومت خودش قرار دهد، این اسلام که ارزشی ندارد!

 

اسلام خالص؛ محصول تواضع برای خدا

تو مسلمان باش بدون وابستگی به چیزی از امور دنیا، اینطور اگر مسلمان شوی، حالا پروردگار اراده می‌کند، حالا شما اسمش را بگذار؛ ابتلا، آزمایش یا هر چه که هست، که بعد از مسلمان شدنت همه چیزت را بگیرد، برای خرج خانه‌ات بروی اطراف این شهر، که نیروی انتظامی جلویت را نگیرد، چهل‌تا خربزه بریز و بفروش، آن وقت هم حاضری مسلمانیت را نگه داری؟ یا نه؟ من برمی‌گردم به خدا می‌گویم: من که آمدم مسلمان شدم! به جای اینکه مالم را اضافه کنی و وضعم را بیشتر خوب کنی، چرا همهٔ کارم را درهم و برهم کردی؟ اسلام ِ«مخلصین له الدین» اسلام خالص، حالا باید دید اگر امتحان پیش بیاید من چه می‌گویم؟! چه کار می‌کنم؟!

 

فرض کنید در این هفته امام عصر(عج) ظهور کرد و به تهران آمد، گفت: صندلی‌دارهای مادی و معنوی را همه را جمع کنید؛ وزیر و وکیل و مدیر و آخوندهایی که صندلی معنوی دارند یا محراب دارند یا منبر، آنها را هم بگویید بیایند، من هم جزء یکی از آنها، اگر امام از سیصدتا وکیل، به دویست و نودتایشان بگوید شما صندلی‌تان غصبی است، بفرمایید با امام عصر می‌مانند ؟ یا می‌گویند: سید نسبت به ما حسود است! می‌خواهد کل زندگی ما را بهم بریزد، این را باید دم دروازهٔ تهران ببریم ، به یک سواری پول بدهیم و بگوییم او را ببر، اینجا نماند.

 

 بعد هم در بین این صندلی‌دارهای آخوندی، به من رو کند و بگوید: شما نه صلاحیت روحی داری، نه صلاحیت قلبی، نه صلاحیت علمی! از امروز منبر بر تو حرام است. من چه کار می‌کنم؟ اگر اسلامم خالص باشد؛ یعنی مسلمانم نه به خاطر شرط و شروطی، می‌گویم: چشم امام منی، واجب الاطاعه هستی، راست می‌گویی، حالا هر چه می‌گویید انجام بدهم، الان چه کار کنم؟ ایشان به من بفرماید: یک مملکت تو را می‌شناسند، یک جارو بردار برو فلان مسجد ، صبح از خانه‌تان بیا تا بعد از نماز عشاء توالت‌های مسجد را بشوی، کف مسجد را جارو کن و زیر فرش‌ها را تمیز کن، این تکلیف تو در دولت من است! من چه کار می‌کنم؟ هیچ چیز، می‌گویم: آقا این دین برای خودت! اما اگر آدم، با پروردگار عالم، در ارتباط خالص باشد؛ یعنی بگوید: خودت و خودت، می‌خواهد خوش باشم، می‌خواهد ناخوش باشم، می‌خواهد پول داشته باشم یا نداشته باشم، محلم بگذارند یا محلم نگذارند، احترامم کنند یا احترامم نکنند، دعوتم کنند یا دعوتم نکنند! آن چیزی که برای من ارزش دارد دین است و قیامتم. اینگونه اسلام، خالص محصول التواضع لله است یعنی فروتنی برای خدا.

 

روایت با ارزشی که در حقش اجحاف شده!

خب برویم سراغ روایت؛ این بخش چهارم روایت، که شیخ بهایی خیلی توضیح کاملی داده و مثل اینکه نشسته از دل این بخش چهارم، ده‌تا حقیقت درآورده، شماره هم کرده؛ یک دو سه چهار تا ده‌تا، آنها را حالا برسیم ببینیم چه می‌شود، حالا متن روایت را یادتان نیست من یک بار بخوانم. خیلی روایت پرقیمتی است این روایاتی که از پیغمبر(ص) و ائمه صادر شده و هم‌وزن قرآن است! خود پیغمبر(ص) هم می‌فرماید: {لن یفترقا} این دوتا با هم جدایی ندارند. حالا وحی الهی گاهی به زبان قرآن است، گاهی هم به زبان روایت است، ولی یک حقیقت است، پیغمبر(ص) دارد می‌گوید؛ یعنی خدا دارد می‌گوید! لذا در قرآن می‌بینید می‌فرماید: «مَنْ یطِعِ اَلرَّسُولَ فَقَدْ أَطٰاعَ اَللّٰه» َ ﴿النساء، 80﴾ کسی که از پیغمبر اطاعت کند، مستقیم از خدا اطاعت کرده. این روایت خیلی قیمتی است، این روایت را باید داخل کتاب‌های درسی می نوشتند. اما من فکر می‌کنم نظام‌دهندگان کتاب‌های دبستان و دبیرستان، خیلی آدم‌های متخصصی نیستند! این روایات انسان‌ساز است؛ یعنی درون را شروع می‌کند به ساختن، تا به تدریج، نه یک شبه! انسان را به مؤمن واقعی، به انسان واقعی تبدیل می‌کند، آخر خیلی‌ها شکل آدمیزاد دارند، امیرالمؤمنین(ع) در نهج البلاغه، در خطبهٔ فکر کنم هشتاد و ششم است (اگر یادم باشد) می‌فرماید: «الصورة صورة انسان» قیافه، قیافهٔ آدمیزاد است «و القلب قلب حیوان» اما درون، آدم نیست حیوان است.

 

باز بودن همیشگی در توبه

این روایات کاری می‌کنند که درون انسان به طرف حیوان شدن نرود یا اگر رفته برگردد، چون تا آدم زنده است؛ در توبه باز است، در اصلاح هم باز است، این است که به گنهکاران اعلام می‌کند: هیچ گنهکاری حق ناامیدی از خدا را ندارد، چون در باز است و قابلیت اصلاح موجود است. برای چه آدم ناامید شود؟ چرا ناامید شود؟ از زمان حضرت آدم تا امام عسکری(ع) کجا می‌شود خبر گرفت، گنهکاری که خواسته باشد توبه کند، آمده باشد پیش صد و بیست و چهار هزار پیغمبر یا یازده امام _امام عصر را که نمی‌دیدند_ که من بخواهم توبه کنم و فرموده باشند: بلند شو برو گمشو! توبهٔ تو قابل قبول نیست. نه، تا انسان در دنیاست و بخواهد راه باز است.

 

بستن راه توبه توسط خود انسان

آخر یک وقت آدم نمی‌خواهد، معروف است _حالا من نمی‌دانم کجا نوشته_ که هنوز مختار سر کار نیامده بود، اینهایی که به کربلا رفته بودند، می‌خوردند و می‌خوابیدند و راه می‌رفتند. یک کسی به شمر گفت: اگر بمیری بعد خدا زنده‌ات کند، با امام حسین چه کار می‌کنی؟ گفت: دوباره می‌روم سرش را می‌برّم.

یک وقت این است، خب این خودش در توبه و اصلاح را به روی خودش بسته، می‌گوید نمی‌خواهم! آن هیچ چیز، اصلاً اینها به هیچ عنوان مراجعه هم نمی‌کنند،

 

عدم توفیق رباخورهای حرفه ای برای توبه

الان در این تهران، رباخورهای حرفه‌ای، من که پنجاه و پنج سال است منبر می‌روم سابقه ندارد یکی‌شان آمده باشد به من گفته باشد من می‌خواهم توبه کنم، چرا یک روز یکی پیش من آمد و گفت: من الان نزدیک هشتاد سالم است، می‌خواهم توبه کنم. گفتم: خب چه کار کردی که می‌خواهی توبه کنی؟ گفت: یک خانه دارم چهارصد میلیون، یک مغازه دارم هشتصد میلیون، نمی‌دانم چه دارم چندصد میلیون، دوتا دختر دارم خوب شوهرشان دادم، خوب هم جهیزیه دادم، اما یک زمانی اداری بودم، همهٔ این سرمایه را از اداره‌مان دزدیدم، حالا من چطوری باید توبه کنم؟ گفتم: برو بانک مرکزی، شمارهٔ خزانه را بگیر، مغازهٔ بازارت، خانه‌ات، جهیزیهٔ دخترهایت و خانه‌ای که نشستی بفروش، همه را تبدیل به پول نقد کن، برو به حساب خزانهٔ دولت بریز. گفت: توبه این است؟ گفتم: بله، گفت: نمی‌خواهم، گفتم: خب چایت را بخور برو.

 

توبه کننده واقعی

اما یک وقت آدم می‌خواهد توبه کند، مثل آن آدمی که به امام صادق(ع) گفت: دار و ندار من حرام است، راستش را بگویم خانه‌ام، زندگیم، نمی‌دانم چندتا مغازه دارم، پاساژ دارم (آن وقت‌ها می‌گفتند صراع) حمام دارم، دلم هم می‌خواهد توبه کنم، فرمود: راست می‌گویی می‌خواهی توبه کنی؟ گفت: بله یابن رسول الله! حضرت فرمود: {اُخرُج مِمّا اَنتَ فِیهِ} رابطه‌ات را با کل اموالت قطع کن، گفت: چه کار کنم؟ گفت: صاحب‌هایش را اگر می‌شناسی برو پس بده، اگر نمی‌شناسی رد مظالم بده، گفت: حل می‌شود؟ فرمود: من ضمانت می‌کنم که حل شود، دیگر چه می‌خواهی؟

 

این دایرمدار خواستن و نخواستن؛ من است، در قرآن مجید دارد: «إِنْ هُوَ إِلاّٰ ذِکرٌ لِلْعٰالَمِینَ» ﴿ص، 87﴾ این قرآن یادآور حقایق هستی برای جهانیان است، اما «لِمَنْ شٰاءَ مِنْکمْ أَنْ یسْتَقِیمَ» ﴿التکویر، 28﴾ اگر شما طالبش باشید و بخواهید، - اگر نخواهید که هیچ چیز هیچ سودی برایتان ندارد - آن کسی که می‌خواهد توبه کند، گفتند در به رویت بسته نیست، رحمت خدا شامل حالت می‌شود، گناهانت هم بخشیده می‌شود، قیامت هم تو را به جهنم نمی‌برند، همهٔ کارهایت درست می‌شود، هر چه هم گناهت سنگین باشد. امام صادق(ع) گاهی مَثل زدند: اگر گناهانت به اندازهٔ کف روی آب کل دریاها باشد قابل بخشیدن است، برای اینکه خدا که محدود نیست بنشینی بگویی نمی‌شود من را ببخشد، نه! خیلی هم خوب می‌شود تو را ببخشد.

 

خداوند در انتظار گنهکاران است!

من یک حدیث قدسی دیدم، فکر کنم برای زمان موسی بن عمران است، این حدیث غوغا بود، که به موسی می‌گوید: به گنهکاران بگو من به انتظارشان هستم که بیایند؛ یعنی بلدم ببخشم، می‌توانم ببخشم.

 

متن روایت اخلاقی

خب برویم سراغ روایت، حالا متنش را ببینیم چیست: {اذا احب الله عبدا ألهمه العمل‏ بثمان خصال} وقتی بنا باشد خدا عاشق یک بنده‌اش شود، نه! شده، چون اول روایت {اذا} دارد، {اذا} فعل ماضی کنار خودش را که {احب} است، تبدیل به مضارع می‌کند. اگر خدا اراده کند محبتش را به یک نفر وصل کند، راه هشت خصلت را به رویش باز می‌کند {غض البصر عن محارم الناس و الخوف من الله عزوجل و الحیاء والحلف‏} این چهارمی که شیخ بهایی رویش خیلی کار کرده این است {و التخلق باخلاق الصالحین و اداء الامانه و الصدق و السخاء}. دَرِ این هشت خصلت، به خاطر اینکه خودش را در گردونهٔ محبت خدا قرار داده، به رویش باز می‌شود. این متن روایت، حرفم تمام، فردا خدا بخواهد این را برایتان از قرآن توضیح دهم که چطوری می‌شود آدم خودش را در عرصهٔ محبت الله قرار بدهد؟ چه کار کند خدا آدم را دوست داشته باشد؟ این هم در قرآن در سورهٔ آل عمران یک آیهٔ فوق العاده‌ای دارد فوق العاده.

 

روضه (سنگین ترین مصیبت حضرت زینب(س))

من بعضی از مصائب کربلا را برادران، خواهران، درک نمی‌کنم؛ یعنی نمی‌توانم در درون خودم بار مصیبت و سنگینی مصیبت را بفهمم. یکی از آن مصائب این است که یک خواهر عاشق، بعد از پنجاه و شش سال ببیند ،ببیند یک مسأله‌ای را دربارهٔ محبوب‌ترین بندهٔ پروردگار و عزیزترینش که؛ سر بریدهٔ او را به نیزه زدند، من برایم قابل درک نیست که زینب کبری چه کشیده؟ چقدر به زینب کبری سخت گذشته! آخر یکی امام حسین(ع) را نمی‌شناسد، خب نمی‌شناسد! می‌گوید: با یزید جنگ داشت، او را کشتند، سرش را به نیزه زدند. اما یکی معرفت کامل به ابی عبدالله دارد. که چرا با این وجود بی نظیر و تک، اینگونه عمل شد درکش خیلی سخت است.

به نوک نیزه چون خورشید تابان/ نمایان شد سر شاه شهیدان/

یکی لبخند بودی بر دهانش/ هزاران سرّ پنهان در نهانش/

همه هستی به راه دوست داده/ رخش بر روی خاکستر نهاده/

نگاهش گاهی ؟؟؟ در آسمان بود/ گهی چشمش به سوی خواهران بود/

خوش به حالتان که اول هفته‌تان را دارید با گریهٔ بر ابی عبدالله(ع) شروع می‌کنید

ز ابرو بودش تا زینب اشارت/ همی می‌داد خواهر را بشارت/

که من بر عهد خود بس استوارم/ به پیمان تو هم امیدوارم/

تو پیمان شکیبایی ببستی/ چرا پیشانی از محمل شکستی/

حسین! من تمام حوادث کربلا را؛ جدم، مادرم، پدرم؛ امام مجتبی به من خبر داده بودند، اما به من نگفته بودند یک روزی می‌آید که سر خون آلودت را روبه‌روی من به نیزه می‌زنند.

 

 

دعای پایانی

اللهم اغفرلنا و لوالدینا و لوالدی والدینا و لمن وجب له حق علینا اللهم لا تسلط علینا من لا یرحمنا اللهم اید وانصر امام زماننا.

 

 

تهران حسینیه هدایت دهه سوم محرم 98 جلسهٔ اول

 

کلیپ های منتخب این سخنرانی
سخنرانی های مرتبط
پربازدیدترین
توبه مهربانی خدا اسلام خالص مسلمان واقعی زمان توبه رشد ایمان
پر بازدید ترین مطالب سال
پر بازدید ترین مطالب ماه
پر بازدید ترین مطالب روز