فارسی
سه شنبه 28 آبان 1398 - الثلاثاء 22 ربيع الاول 1441

دو صفت مهم اولیای خدا


نفس صاحب نفسان - جلسه هفتم شنبه (16-6-1398) - محرم 1441 - حسینیه مرحوم آیت الله علوی تهرانی - 10.45 MB -

از اول خلقت عالم خدا صاحب نفس در روی زمین قرار دادهجهل و ترس منفی ناشی از کج فهمیضعف ثروت در نگه داری و حمایت از ثروتمندبخشش خالصانه ابا عبدالله به عنوان یک صاحب نفسکمک خالصانه امام رضا به حاجی در راه ماندهمانع بودن ترس، از بخشش و سایر خیراتخوف مثبت اولیای خداجلو گیری ترس مثبت از گناهاندوه منفی نداشتن اولیا خداروحیه یک ولی خداناراحت نشدن اولیای خدا برای از دست دادن دنیاغصه اولیای خدا در امور مثبتاندوه نداشتن برای از دست رفتن برخی توفیقات، نشانه در حرکت رشد نبودنخاطره جالب پیش گویی آیت الله بروجردی صاحب نفس، از مکه رفتن یک بهائی شیعه شدهاوصاف صاحب نفسانروضه حضرت علی اصغر (ع)دعای پایانی

بسم الله الرحمن الرحیم
الحمدلله رب العالمین الصلاة و السلام علی سید الانبیا و المرسلین حبیب الهنا و طبیب نفوسنا ابی القاسم محمد صلی الله علیه و علی اهل بیته الطیبین الطاهرین و المعصومین المکرمین.

 

از اول خلقت عالم خدا صاحب نفس در روی زمین قرار داده

شنیدید برای رسیدن به خیر دنیا، آخرت و تحصیل سعادت امروز و فردا راهی جز قرار دادن وجود خویش، در مسیر نفس پاکان عالم نیست، البته به همین کیفیتی هم که در معارف الهیه بیان شده، تعبیرات دیگری در همین زمینه از انبیاء خدا از ائمهٔ طاهرین و اولیاء الهی هست. از همان زمانی که پروردگار عالم، آدم را در زمین قرار داد، این نفس را هم قرار داد. خود آدم صاحب نفس بود و این نفس با نورانیت، قدرت، تأثیر وبا نفوذ، در انبیاء الهی، ائمهٔ طاهرین و اولیاء الهی جریان داشت.
اولیاء الهی که در قرآن مجید اوصاف‌شان بیان شده؛ ردهٔ بعد انبیاء و ائمه هستند، چهار وصف‌شان در سورهٔ یونس است و با ذکر کلمهٔ اولیاء آمده «أَلاٰ إِنَّ أَوْلِیٰاءَ اَللّٰهِ لاٰ خَوْفٌ عَلَیهِمْ وَ لاٰ هُمْ یحْزَنُونَ» ﴿یونس، 62﴾ این دو وصف یعنی هیچ ولی از اولیاء خدا خوف منفی نداشته است.

 

جهل و ترس منفی ناشی از کج فهمی

خوف منفی هم زیاد است، قرآن به پولدارها می‌گوید: از اینکه صدقه نمی‌دهید، انفاق نمی‌کنید، خمس و زکات نمی‌دهید و از فقر می‌ترسید؛ یعنی از ترس اینکه مبادا ندار شوید خودتان را از عمل به واجب الهی محروم کردید، این یک جهل و یک ترس منفی است که من از اوامر پروردگار بترسم و اگر اجرا کنم ضرر ببینم، خب این خیلی نفهمی است.
در حالی که خداوند در آیات مربوط به پول یا خرج کردن پول اغلب آیه را به این عناوین ختم می‌کند، یک «فَإِنَّ اَللّٰهَ غَنِی عَنِ اَلْعٰالَمِینَ» ﴿آل‌عمران، 97﴾ بی‌نیازی خدا مطلق است، برای چه می‌ترسید؟ خدا که دستش خالی نیست، ترس‌تان به چه دلیل است؟ این یک.
گاهی آیات را ختم می‌کند به این جملات «وَ لِلّٰهِ مِیرٰاثُ اَلسَّمٰاوٰاتِ وَ اَلْأَرْضِ» ﴿آل‌عمران، 180﴾ تمام سرمایه‌های آسمان و زمین نزد پروردگار است، از چه چیزی می‌ترسید؟

 

ضعف ثروت در نگه داری و حمایت از ثروتمند

گاهی هم اعلام می‌کند «مَنْ جٰاءَ بِالْحَسَنَةِ فَلَهُ عَشْرُ أَمْثٰالِهٰا» ﴿الأنعام، 160﴾ تو یک تومان می‌دهی، من ده تومان برمی‌گردانم، باز هم می‌ترسی؟ باز هم من را باور نداری؟ باز هم وعده‌های من را باور نداری؟ خب برای چه این ثروت انباشته را نگه داشتی؟ می‌خواهی چه کار؟ یک نگاهی به پشت سر خودت بکن، از زمانی که ثروتمندان شناخته شده مثل قارون در دنیا بودند تا حالا، این‌ها ثروت‌شان چه شد؟ این‌ها را ماندگار کرد؟ هیچ ثروتی ثروتمندش را ماندگار نکرد. ثروتمندان هم مثل بقیهٔ مردم سکته می‌کنند، زیر ماشین می‌روند، از هواپیما می‌افتند، در تصادف قطار می‌میرند، سرطان و حصبه می‌گیرند، ثروتشان چه کار می‌تواند برایشان بکند؟ «یحْسَبُ أَنَّ مٰالَهُ أَخْلَدَهُ» ﴿الهمزة، 3﴾ گمان می‌کند که ثروتش او را دائمی‌اش می‌کند؛ گمانی که هیچ دلیلی پشت سرش نیست، گمانی که علمی نیست و گمانی که همراه با حکمت نیست، خب یک نمونه‌اش را بیاور، کدام ثروتمند ثروتش او را دائمی کرده؟ اما اولیاء خدا دلشان از این ترس‌های ابلیسی شیطانی خطرناک پاک است.

 

بخشش خالصانه ابا عبدالله به عنوان یک صاحب نفس

یک عربی خدمت ابی عبدالله الحسین آمد و گفت که واقعاً نیازمندم. امام فرمود: نیازت را با زبانت نگو، بنویس. گفت مثلاً روی همین زمین و همین خاک جلوی رویمان با یک ذره چوب بنویسم که چه شده است و چه می‌خواهم؟ فرمود بنویس. مرد نوشت، امام از جا بلند شد و به قنبر فرمود: هر چه در خانه ذخیره داریم؛ لباس، پول و غذا را ببر و به او بده. قنبر گفت چشم، چرا خودتان چرا نایستادید، شاید بندهٔ خدا می‌خواست یک تشکری بکند. فرمود: تشکرش را نمی‌خواهم، رفتم که خجالت نکشد، حیا نکند، نمی‌خواستم چشمش در چشم من باشد که حالا حس کند من فقیر و ندارم، اما ابی عبدالله داشت و به من پرداخت، همین را نمی‌خواستم. چرا ابی عبدالله نمی‌ترسید چرا؟

 

کمک خالصانه امام رضا به حاجی در راه مانده

یک حاجی از مکه برمی‌گردد و به مرو می‌آید،
(محل زندگی دو سالهٔ امام هشتم، حضرت رضا (ع) برخلاف تصور بیشتر مردم مشهد زندگی نکردند، فقط یک نصفه روز در مسیر حرکت لشگر مأمون به بغداد، آنجا پیاده شدند و همانجا هم حضرت را کشتند، اصلاً در آن شهر نبوده و در مرو بوده است).
حاجی از مکه و مدینه با مرکب‌های آن روز تا مرو آمده و در آنجا پولش تمام شده، خب حالا من پیش چه کسی بروم و دردم را به چه کسی بگویم؟ بهترین کار این است که محضر حضرت رضا (ع) بروم. آمد، خانهٔ امام شلوغ بود و مسأله می‌پرسیدند و مطالب علمی رد و بدل می‌کردند. خلوت که شد، حضرت فرمود شما مطلبت چیست؟ گفت من حاجی هستم تازه از مکه آمدم، خانه‌ام هم اینجا نیست، من باید یک جاده‌ای را باز طی کنم (مثلاً بروم سرخس یا بروم بالاتر، اسم شهرش را ننوشتند) پولم تمام شده. فرمودند: هزار دینار طلا به او بدهید. گفت: یابن رسول الله من فقیر نیستم به شهرمان که برگشتم می‌فرستم. فرمودند: ما هم خانواده‌ای نیستیم که چیزی به کسی بدهیم و پس بگیریم، نمی‌خواهد بفرستی.

 

مانع بودن ترس، از بخشش و سایر خیرات

اولیاء خدا بیم ندارند؛ بیم خطرناک است، آدم را از صدقه دادن، خمس دادن، زکات دادن، کار خیر کردن، مدرسه ساختن و ده‌تا جهیزیه دختر را به آنها دادن در جاده وا می‌گذارد، در جادهٔ حرکت به سوی خدا. یعنی ترس مانع از بسیاری از کارهای خیر است، اولیاء خدا این ترس را ندارند.

 

خوف مثبت اولیای خدا

من این را توضیح دادم که مبادا در ذهن یکی از شما بزرگواران یا خانم‌ها یا دخترخانم‌هایی که با قرآن آشنا هستند بیاید که نه، اولیاء خدا هم در اوج ترس بودند! طبق قرآن در سورهٔ مبارکهٔ دهر «یخٰافُونَ یوْماً کٰانَ شَرُّهُ مُسْتَطِیراً» ﴿الإنسان، 7﴾ این‌ها دائم در خوف بودند، آن خوف، خوف مثبت است.

 

جلو گیری ترس مثبت از گناه

اینکه من از عاقبت خودم، از دادگاه‌های الهی بترسم ولو کاری هم نکرده باشم و فقط از عظمت قیامت، از عظمت سؤال در قیامت، از جهنم و آتش و عذاب و اسارت فردا بترسم، این خیلی ترس خوبی است؛ چون این ترس در ائمه بالاترین امتیاز روحی است، در ما هم یک ترمز جالبی است که نمی‌گذارد برویم رباخوار، دزد و اختلاس چی شویم و سر ملت را کلاه بگذاریم، به مردم ظلم کنیم، به زن و بچه ظلم کنیم. این ترس برای ائمه حرکت به درجات بالاست و ما این ترس برایمان ترمز است که به جهنم نرویم، این خوب است. به این خاطر توضیح دادم چون اگر این مسائل همهٔ جوانبش بررسی نشود برای مردم شک و تردید می‌آید که اولیاء خدا قرآن می‌گوید؛ که اصلاً نمی‌ترسند همین قرآن می‌گوید اولیاء خدا تا زنده‌اند در ترس هستند { َخٰافُونَ} فعل مضارع است، دلالت بر استمرار دارد دلالت دارد خیلی خوب است.


خانوادهٔ مرحوم آیت الله العظمی بروجردی برای من تعریف کردند، (چون من به ایشان خیلی ارادتم قوی است، ایشان را هم دیده بودم و هم پشت سرشان نماز خوانده بودم. نزدیک دوازده سال هم هست در سالگردشان منبر می‌روم طول سال منزل آقای بروجردی حسینیه‌اش منبر می‌روم دیگر با من خیلی آشنا هستند من هم به آنها ارادت دارم) می‌گفتند روز پنج شنبه که حدود هشت صبح روز سیزده شوال (بعد از ماه رمضان) ایشان از دنیا رفت، در آن لحظات یک مرتبه دیدند این دنیای آرامش و امنیت دارد به پهنای صورتش اشک می‌ریزد، فکر کردند درد شدیدی به ایشان حمله کرده، دکتر و خانواده دورشان ریختند و گفتند چه شده؟ فرمود: لحظاتی بیشتر به رفتنم نمانده، می‌ترسم که اگر خدا از من بپرسد: حسین بروجردی! در این هشتاد و هشت سال، چه کار کردی؟ جوابی نداشته باشم بدهم. این ترس خیلی خوب و عالی است.

 

اندوه منفی نداشتن اولیا خدا

«وَ لاٰ هُمْ یحْزَنُونَ» اولیاء خدا غصهٔ منفی هم نمی‌خورند، اصلاً اندوه منفی برایشان پیش نمی‌آید، حالا آمده وضو گرفته و می‌خواهد نماز بخواند، یک انگشتر عقیق قدیمی خوب هم داشته. داخل جیبش دست می‌کند و می‌بیند انگشتر نیست، داخل این یکی جیبش را هم می‌بیند نیست، گم شده اصلاً از زندگیش این انگشتر قیمتی زیبا رفت بیرون، برای مال دنیا مطلقاً غصه نمی‌خورد اصلاً اصلاً غصه نمی‌خورد.

 

روحیه یک ولی خدا

یک کسی بود خیلی وضع مالیش درهم بود، کارگر بود، من می‌شناختمش، آن زمان من خیلی نوجوان بودم دسترسی به اینکه به او کمک کنم نداشتم، این همسایهٔ ما بود تا نزدیک مرگش خنده از روی لبش دور نشد. هر وقت هم پدر من از او احوالپرسی می‌کرد انگار ده برابر ثروت قارون را دارد، اینقدر زیبا جواب می‌داد می‌گفت: از خدا دیگر چه می‌خواهم صبحانه‌ام را که دارم، نهارم و شامم را که دارم، دوتا اتاق هم داشت (که پولی که گچ کاری کند نداشت همینطوری کاهگلی بود) گفت خانه هم که دارم، زن خیلی خوبی که دارم، بچهٔ خیلی با ادبی هم دارم، به پدرم می‌گفت: به من بگو! من چه چیزی کم دارم؟ که برگردم به خدا بگویم به من بده! نکند به من بگوید: من که به تو پرداختم دیگر تو برای چه توقع داری؟ این روحیه‌ها روحیهٔ اولیاء الهی است.

 

ناراحت نشدن اولیای خدا برای از دست دادن دنیا

از دست می‌دهند اصلاً اندوه پیدا نمی‌کنند؛ یعنی یک دید عجیبی دارند، دید عجیب یعنی اینها دیدشان (من فکر می‌کنم) دنبالهٔ دید امیرالمؤمنین (ع) است، این‌ها دیدشان شعبهٔ دید امیرالمؤمنین (ع) است. این را ببینید ما می‌توانیم باور کنیم؛ منی که دارم می‌گویم می‌توانم باور کنم، شما که دارید می‌شنوید می‌توانید باور کنید. امیرالمؤمنین (ع) می‌فرماید: _در نهج البلاغه هم هست_ کل این دنیای مادی شما پیش من ارزش آب دماغ خوک جذامی را ندارد. خب حالا همهٔ دنیا دست علی باشد همهٔ دنیا را یکدفعه از دست علی بگیرند، علی که نمی‌نشیند برای یک ذره آب دماغ خوک جذامی غصه بخورد، چیست که غصه بخورد، این را ما می‌فهمیم آنهایی که پای این منبرها نمی‌آیند، آیا آنها می‌فهمند؟ آن‌هایی که سینه‌شان سپر است که ما عالمیم! استادیم! دانشگاه داریم! صندلی داریم! وزیریم! وکیلیم! این را می‌فهمند؟
اگر همه این حرف را می‌فهمیدند که یک موج الهی صاف بر این مملکت حاکم بود، نمی‌فهمیم که دائماً همه‌مان دچار اضطراب، ترس، غصه و ناراحتی هستیم.

 

غصه اولیای خدا در امور مثبت

«وَ لاٰ هُمْ یحْزَنُونَ» یعنی واقعاً اولیاء خدا یک ذره غصه هم نمی‌خوردند؟ چرا در امور مثبت، عجیب غصه می‌خوردند پیغمبر اکرم (ص) به امیرالمؤمنین (ع) فرمود: می‌خواهد به من وحی نازل شود، بیرون مدینه امیرالمؤمنین (ع) هم در جا _آن وقت که بیست و دو سه سالش بود_ چهار زانو نشست، سر پیغمبر را به دامن گرفت، پیغمبر وقتی حالت وحی به ایشان دست می‌داد خیلی حال‌شان سنگین می‌شد یعنی دیگر مثل اینکه رابطه‌شان با دنیا و ما فیها قطع می‌شد، بعد که وحی به حضرت نازل شد پیغمبر اکرم (ص) بلند شدند، نشستند دیدند چهرهٔ علی خیلی گرفته است، نگاه می‌کنی انگارداغ دیده، علی جان! این مدتی که سر من روی زانویت بود و من در دنیا نبودم، حادثه‌ای به تو رسیده؟ گفت: آقاجان! آفتاب از حد فضیلت نماز عصر رد شده، نه اینکه غروب کرده، یعنی اول وقت نماز عصر، و من به قول ما به خاطر اینکه این نماز اول وقت عصرم از دستم رفته دارم دق می‌کنم، دارم می‌میرم، این غصه‌ها را داشتند. پیغمبر (ص) فرمود: علی جان نگران نباش. یک نگاهی به خورشید کرد اصلاً تمام عالم را، -عالم یعنی منظومهٔ شمسی را- پیغمبر (ص) تحت تأثیر قرار داد. به خورشید فرمود: سر اول وقت فضیلت نماز برگرد، این را هم فقط ما شیعه‌ها نمی‌گوییم، صدتا کتاب مهم اهل سنت هم مسألهٔ رد الشمس را نوشتند، این یک مطلبی بوده که همه می‌دانند قابل انکار نیست، خورشید به اول وقت فضیلت عصر برگشت، علی (ع) انگار همین الان هشت بهشت را ملکش کردند، اینقدر شاد شد، بلند شد نمازش را خواند. این ارواح بله تحت تأثیر بیم‌های مثبت و اندوه‌های مثبت هستند.

 

اندوه نداشتن برای از دست رفتن برخی توفیقات، نشانه در حرکت رشد نبودن

حالا من دو روز هم نماز صبحم از دستم برود غصه‌دار نمی‌شوم، حالا آن بندهٔ خدا حجابش هم از دست برود هیچ هم غصه‌دار نمی‌شود یا من بیایم وارد یک گناهی، یک مال حرامی شوم غصه‌دار نمی‌شوم، این خیلی بد است و این دلیل بر این است که من خیلی عقب افتادم، یعنی در حرکت نیستم مانده‌ام.
«لاٰ خَوْفٌ عَلَیهِمْ وَ لاٰ هُمْ یحْزَنُونَ» این دوتا صفت «اَلَّذِینَ آمَنُوا» ﴿یونس، 63﴾ این «آمَنُوا» فعل ماضی است که پروردگار می‌خواهد بفرماید: اولیاء من قبلاً -کاری به بعد ندارد- ایمانشان را کامل کردند، اصلاً کلاس ایمان را گذراندند آمَنُوا طی کردند وَ کٰانُوا یتَّقُونَ ﴿یونس، 63﴾ کٰانُوا فعل ماضی است یتَّقُونَ فعل مضارع است، وقتی که در عربی، فعل ماضی و مضارع ترکیب می‌شوند، مثل این آیه وَ کٰانُوا یتَّقُونَ این جمله ماضی استمراری می‌شود، اولیاء من تقوایشان تا لحظهٔ خروجشان از دنیا ادامه دارد.


خب اینها می‌شوند صاحب نفس، این‌ها اولیاء الهی دیگر ردهٔ بعد از انبیاء و ائمهٔ طاهرین هستند، ردهٔ بعد اینها هم ما هستیم که نفسی نداریم اما می‌توانیم نفس دار شویم، یعنی می‌توانیم خودمان را به نقطه‌ای برسانیم که حرف ما تأثیر داشته باشد به همسرمان به بچه‌هایمان به دوستانمان به اهل محل‌مان می‌تواند نفس ما تأثیردار شود می‌تواند خیلی مهم است این نفس تأثیردار.

 

خاطره جالب پیش گویی آیت الله بروجردی صاحب نفس، از مکه رفتن یک بهائی شیعه شده

یک امام جمعه‌ای در جنوب خراسان، منطقهٔ بشرویه بود که از دنیا رفت، من در بیست و چهار پنج سال پیش سبزوار منبر می‌رفتم، ایشان از آنجا به سبزوار آمد، البته من را نمی‌شناخت، به خاطر آن عالم بزرگ سبزوار آمده بود که مرا برای منبر دعوت کرده بود، آن عالم خانهٔ بزرگ و قدیمی داشت. مسافر از بشرویه که آمد، سه چهار شب پیش ما ماند، تعریف‌های جالبی می‌کرد، پیرمرد هم بود دیگر، به خاطر پیرمردیش از نماز جمعه کنار رفته بود، خیلی مرد بزرگواری بود.
می‌گفت: من با اشارهٔ آیت الله العظمی بروجردی _که نسبتاً در قم درس خوانده بودم،_آمدم عالم این شهرمان شدم. مردم می‌دانستند که وقت قم رفتن من چه وقتی است، یک روزی آمدند، داخل پاکت خمس گذاشته بودند، رویش هم اسم‌شان را نوشته بودند که این را بده به آیت الله العظمی بروجردی!
گفت: در شهر ما یک بهایی بود که زیادی بهایی بود _آخر بعضی‌ها در بدی خیلی بد و در خوبی خیلی خوب هستند، مثلاً آخوند است خیلی خوب یا خیلی معمولی است، معلم، استاد دانشگاه، کاسب یا تاجر است که یا خیلی خوب است یا معمولی، بد هم داخل همه آن‌ها هست _ گفت: یک بهایی که زیادی بهایی بود به خانه ما آمد، گفت: شنیدم می‌خواهی به قم بروی، گفتم بله، گفت آیت الله بروجردی را می‌بینی؟ به بهایی گفتم بله، گفت من مسلمان و شیعه شدم و در قوانین دین خدا دیدم که آدم متدین باید خمس دهد.


بهایی را می‌گویم روز قیامت، خدا بهایی را جلوی من عَلَم نکند بگوید: این بهایی بود و آمد شیعه شد و خمس اش را داد، تو که شیعه به دنیا آمدی چرا حق اهل بیت تا آخر عمرت را خوردی؟ گفت: یک پولی، پول خوبی داخل پاکت گذاشته بود، گفت: این هم خمس امسال من، آمدم خدمت آقای بروجردی، پول مردم را دادم، خیلی منظم مال این بهایی را هم دادم اما نگفتم بهایی این پول را داده، بهایی شیعه شده. گفت: آقای بروجردی وقتی قبض دادند قبض این بهایی را خودشان دادند، بقیه‌اش را همان کسی که می‌نوشت، نوشت و داد، گفت: آقای بروجردی روی قبض این بهایی نوشت، مثلاً این پول سهم امام از جناب آقای حاج محمد تقی بشرویه به من رسید، ما گفتیم خدایا! این بندهٔ خدا که مکه نرفته، بعد هم زمان شاه هر استانی یک تعداد معینی سهم دارد مکه هم خیلی سخت است خیلی مشکل می‌گیرند نمی‌گذارند پول می‌گیرند، اوقاف است نمی‌دانم بهداری است، آن‌هایی که آن وقت‌ها یادشان است می‌دانند که چقدر زشت عمل می‌کردند، گفتم اصلاً این بهایی امکان مکه رفتن ندارد چون مکه هم نام نویسی شده، پرونده‌ها هم بسته شده، فرستاده شده مرکز استان خراسان، اصلاً دیگر کسی را قبول نمی‌کنند، ما آمدیم بشرویه و قبض‌های مردم را دادیم و این بهایی هم آمد قبضش را به او دادم قبضش را خواند، گفت: شیخ من اصلاً حق حج ندارم در آن حد هم پولی ندارم بروم مکه، گفتم: من نمی‌دانم، قلم ایشان چرخیده نوشته حاجی، دو هفتهٔ بعد آمد گفت که من که نمی‌رسم بروم قم، تو یک بار دیگر رفتی از طرف من دست آقای بروجردی را ببوس چون یک کسی در این بشرویه یک روز به من گفت: مکه نمی‌روی؟ گفتم نه آنقدر پول دارم، و الان هم پروندهٔ مکه را می‌گویند بسته‌اند، به من گفت: که به تو چه؟ پرونده را اوقاف بسته، خدا که نبسته! این‌ها مگه کی هستند؟ گفتم: باشد! گفت: مکهٔ من درست شده این هم گذرنامه‌ام است، آقای بروجردی درست نوشته؛ حاج محمد حسن!

 

اوصاف صاحب نفسان

اولیاء خدا؛ صاحب نفس و صاحب بینش، هستند و خوف منفی ندارند، غصهٔ منفی هم ندارند، ایمانشان هم پر است «وَ کٰانُوا یتَّقُونَ» و تقوایشان یعنی عمل به واجبات و ترک محرمات، و آراسته بودن به حسنات اخلاقی در آنها موج می‌زند، همین وضع اینها را چشم دار و نفس دار می‌کند، ما هم می‌توانیم چشم دار شویم ما هم می‌توانیم نفس دار شویم می‌توانیم. آیه را یک بار دیگر بخوانم چقدر نور دارد این آیه «أَلاٰ إِنَّ أَوْلِیٰاءَ اَللّٰهِ لاٰ خَوْفٌ عَلَیهِمْ وَ لاٰ هُمْ یحْزَنُونَ» ﴿یونس، 62﴾ «وَ کٰانُوا یتَّقُونَ»، اگر خدا به ما لطف کند این جان ما و قلب ما در معرض دم و نفس اینها قرار بگیرد، به شدت ما را رشد می‌دهند حال الهی به ما می‌دهند حال ملکوتی به ما می‌دهند.
حرفم تمام این حرف‌ها را که من می‌زنم خودم خیلی شدید، برای خودم غصه‌دار می‌شوم که؛ چرا اینقدر کم دارم؟ یا بعضی چیزها را ندارم؟ غصه‌دار می‌شوم چرا در بین این هشتاد میلیون نفر زیاد نیستند از اینهایی که نفس دارند؟ یا آنهایی که نفس خوردهٔ نفس داران هستند؟ دیگر حالا این غصه هم یک نوع عبادت است دیگر آدم اندوهگین باشد که چرا پر و بال معنوی من ضعیف است خوب نمی‌توانم بپرم؟!

 

روضه حضرت علی اصغر (ع)

ای یگانه کودک یکتا پرست/ ای به طفلی مست صحبای الست/
گرچه شیر مادرت خشکیده است/ شیر وحدت از لبت جوشیده است/
غم مخور ای آخرین سرباز من/ غم مخور ای بهترین هم راز من/
غم مخور ای کودک مدهوش من/ قتله‌گاهت می‌شود آغوش من/
غم مخور ای کودک دردی کشم/ من خودم تیر از گلویت می‌کشم/
در حرم از بهر آب مباش بی‌تاب/ چون خجالت می‌کشم من از رباب/
می‌برم تا آنکه سیرابت کنم/ از خدنگ حرمله خوابت کنم/
مخفی از چشم زنان دل پریش/ می‌کنم قبر تو را با دست خویش/
می‌گذارم صورتت را روی خاک/
یک روزی در خانهٔ امام زین العابدین (ع) را زدند، آمدند دم در، در را باز کردند، یک آقا و خانمی بودند، گفتند: ما دلمان می‌خواهد امام زین العابدین (ع) در گوش بچه‌مان اذان بگوید، گفتند: بیایید داخل بچه را که دادند بغل امام زین العابدین (ع)، سر بچه روی دست حضرت افتاده بود، تا چشمش به گلوی بچه افتاد، بچه را گرفت به سینه، شروع کرد زار زار گریه کردن، تمام اذان و اقامه را بلند بلند با گریه کردن گفت، هر وقت از عراق مسافر می‌آمد مدینه، شیعه بود و می‌آمد دیدن امام، اولین سوالی که می‌کرد می‌گفت: از حرمله چه خبر؟ این دل همهٔ ما را آتش زد، این قلب آل محمد را سوزاند.

 

دعای پایانی

الهی ما را شیعهٔ واقعی قرار بده الهی ما را از اهل بیت جدا نکن الهی گذشتگان ما را بیامرز بیماران را شفا بده ما را به خود وامگذار ما را اهل عمل قرار بده ما را اهل ترک گناه قرار بده.

 

تهران مسجد علوی دهه اول محرم 98 جلسهٔ هفتم

 

سخنرانی های مرتبط
پربازدیدترین
پر بازدید ترین مطالب سال
پر بازدید ترین مطالب ماه
پر بازدید ترین مطالب روز