فارسی
جمعه 01 آذر 1398 - الجمعة 25 ربيع الاول 1441

نَفَس حضرت موسی و شعیب


نفس صاحب نفسان - جلسه ششم جمعه (15-6-1398) - محرم 1441 - حسینیه مرحوم آیت الله علوی تهرانی - 11.23 MB -

ظلمت معنویبدترین تاریکی معنویاسم «مستأثر» اسمی که غیر از خدا نمی‌داند!نداشتن ظرفیت فهم و درک بشر، علت پنهان کردن برخی اسماء الهی!کشتن کافر و فرار حضرت موسی (ع)صبر مردان خداپناه نبردن به خدا، مشکل مملکت ما در مشکلات!وقت سحر وقت دعای مستجاب!افتخار خدا به سحر عاشقانشادامه داستان حضرت موسی (ع)دعای پایانی

بسم الله الرحمن الرحیم

الحمدلله رب العالمین صلاة و السلام علی سید الانبیا و المرسلین حبیب الهنا و طبیب نفوسنا ابی القاسم محمد صلی الله علیه و علی اهل بیته الطیبین الطاهرین و المعصومین المکرمین.

 

ظلمت معنوی

عظمت انبیاء الهی و ائمهٔ طاهرین و اولیاء خاص حق _که اکثرشان گمنام هستند _ به ارادهٔ پروردگار، به تعبیر قرآن مجید همه هزینهٔ نجات انسان، از ظلمات شد؛ ظلمت جهل، ظلمت آلودگی باطن، ظلمت رذایل اخلاقی و ظلمت سیئات عملی. گاهی طبق صریح قرآن مجید اگر یک دانه از این ظلمت‌ها در انسان بماند، سبب هلاکت ابدی انسان می‌شود و اگر انسان این ظلمت را با نور هدایت الهی، که از افق وجود انبیاء و ائمه و اولیاء طلوع کرده، فراری ندهد و از بین نبرد ...
همه می‌دانیم نور حسی هر کجا وارد شود اگر تاریکی باشد، درجا و بی معطلی تاریکی را فراری می‌دهد، شما وقتی در یک اتاق تاریک چراغ روشن می‌کنید تاریکی خواهش نمی‌کند چند لحظه به من مهلت بده، تا نور می‌آید تاریکی فرار می‌کند، نور معنوی هم همینطور است.

 

بدترین تاریکی معنوی

بدترین تاریکی، تاریکی شرک است که انسان اعتقاد داشته باشد در کنار خدا، کسی شریک خداست و مستقلاً کار دستش است این معنی خیلی زشتی دارد، معنیش این است که خدا ضعیف است، کم نیرو و کم قدرت است یکی را، دوتا را، ده‌تا را، سیصد و شصت‌تا بت ظاهری را، بت‌های زنده را مثل قدرت‌ها کنار خودش گذاشته که همهٔ کارها به سامان برسد، این یک ظلمت و ظلم سنگینی هم هست «یٰا بُنَی لاٰ تُشْرِک بِاللّٰهِ إِنَّ اَلشِّرْک لَظُلْمٌ عَظِیمٌ» ﴿لقمان، 13﴾ ظلم معمولی هم نیست؛ یعنی ایجاد رخنه در توحید و قلب خود، در اصل توحید که رخنه‌ای وارد نمی‌شود. این ستم به تعبیر قرآن مجید ظلم بزرگی است.

انبیاء این ظلمت باطنی را چطور فراری دادند؟ از باطن کسانی که خواستند با هدایت الهی، کتاب‌های الهی، زبان پاک و دل ملکوتی خودشان، این ظلمت را از درون‌شان برداشتند، همین یک دانه ظلمت اگر بماند و معالجه نشود و مشرک بمیرد، ...


صفات خدا عین ذات خداست

خدا که توان و قدرتش محدود نیست، وجود مقدس او در همهٔ کمالات، اسماء و صفات ...
(که کل اینها هم، با ذات یکی است. _ما از تنگی قافیه آمدیم آنجا یک حرف‌هایی را می‌زنیم_ می‌گوییم خدا رحیم است، نه فقط رحیم است، اما خدا رحیم است غلط است، رحیم خودش است، رئوف خودش است، قدیر خودش است ولی چون در عالم، شئون مختلفی را ظهور می‌دهد ما دچار عدد می‌شویم در حالی که اگر به روایات توحید مراجعه کنید _که در همین کتاب شریف اصول کافی است_ ...
این هزار وصف پروردگار در دعای جوشن کبیر، یک وصف است یعنی خودش، همین خدا عالم است؟ نه، وجود مقدس او عین علم است، عین قدرت است. لذا در قرآن مجید می‌بینید بیشتر این مسائل با صفت مشبه ذکر شده؛ علیم، قدیر، سمیع، بصیر، حالا نمی‌خواهم وارد مباحث اسماء بشوم، نه حد من است، نه بلدم، نه حالیم است نمی‌فهمم، همین الله اش را از زمان آدم تا حالا در آن مانده‌اند که معنیش این است؛ ذات مستجمع جمیع صفات کمال! به خودتان فشار بیاورید ببینید این معنا را می‌توانید تصور کنید؟ نمی‌شود.

 

اسم «مستأثر» اسمی که غیر از خدا نمی‌داند!

اصل حقایق را به انبیاء و به ائمه یاد داده یک سلسله حقایق هست که اسم مجموعه این حقایق؛ «المستأثر» است، یعنی فهمش، درکش، علمش، فقط اختصاص به خود پروردگار دارد. «الاسماء المستأثره»، ما هم خبر نداریم چرا به هیچ کس یاد نداده؟ چرا به هیچ کس نگفته؟ بالاخره ما هم در این حوزه اصلاً اجازهٔ ورود نداریم، که حالا وارد شویم و به وجود مقدس او بگوییم؛

 

نداشتن ظرفیت فهم و درک بشر، علت پنهان کردن برخی اسماء الهی!

خب این «اسماء مستأثره» را چرا به هیچ کس یاد ندادی؟ جوابمان را هم نمی‌دهند! علت اینکه جوابمان را نمی‌دهند این است که عقلمان نمی‌کشد، نمی‌فهمیم.
حالا بر فرض جواب هم بدهد، اصلاً سرگردانیم بیشتر می‌شود، حیرتم بیشتر می‌شود، آن وقت هر چه هم که قوی باشم فشار به من می‌آید، یا سر از مرگ درمی‌آورم یا سر از دیوانگی! آن انسان والا و آن عابد کم نظیر و آن زاهد الهی «حاج میرزا هادی ملأ هادی سبزواری» سر درس توحید مرد، خیلی به آدم فشار می‌آید، حالا به خودم می‌گویم: مشهدی! تو همین نماز واجب را بخوان، روزه‌ات را بگیر، خمس مالت را بده که حرام نخوری، زن و بچه‌ات هم حرام نخورانی، زکاتت را بده، دروغ نگو، غیبت نکن، تهمت نزن، آبروی مردم را نبر، برو بهشت».
حالا با خدا می‌خواهی بحث کنی؟ که چه در حقایق پنهان و در اسرار الهیه پنهان کردی؟ بر فرض جوابمان را هم بدهند، نمی‌کشیم که یا می‌میریم، یا باید ما را دیوانه خانه ببرند، فشار این نور و فشار این معنویت خیلی شدید است.

 

همین امروز بعد از منبر سورهٔ اعراف را باز کنید همین یک کلمه را در آن سوره ببینید، کلیم الله آدم کمی نبود، کلیم الله که پروردگار دربارهٔ او می‌فرماید: «کلَّمَ اَللّٰهُ مُوسیٰ تَکلِیماً» ﴿النساء، 164﴾ همهٔ حرف آیه در همین تکلیم است که باز ما حالیمان نمی‌شود، ظاهر آیه که معلوم است، ظاهرش لغت عربی است، کَلَّمَ؛ یعنی حرف زد، الله؛ یعنی خدا به ترجمهٔ غلط مترجمین، موسی با موسی تَکلِیماً؛ این مفعول مطلق است، یعنی کیفیتی از این تکلیم.
حالا آن کیفیت را چه کسی می‌فهمد؟ نمی‌دانم، موسی بن عمران کلیم الله است، البته جوان‌ها! ایشان از بیست سالگی تا وقتی که در کوه طور به رسالت مبعوث شد، یک چوپان گلیم پوش بود، گلیم چوپانی را دیدید؟ من دیدم ما دهاتی‌ها خیلی حرف‌ها را بلدیم، گلیم چوپانی! ایشان گلیم چوپانی تنش بود، از داخل این گلیم کلیم الله شد، حالا داخل این گلیم چه خبر بوده خدا می‌داند!
داخل این گلیم نور توحید بسیار پرقدرت بود، داخل این گلیم اخلاق حسنه کامل بود، داخل این گلیم پاک‌ترین و خالص‌ترین عمل بود، داخل همین گلیم!

 

کشتن کافر و فرار حضرت موسی (ع)

حالا یک گوشه‌اش را برایتان بگویم؛ اصلاً آدم بُهت اش می‌برد! حدود یک ماه است که از مصر فرار کرده، «فَخَرَجَ مِنْها خائِفاً یتَرَقَّب» «القصص،21» فرار کرده، چون یک کافری را با مشت کشته است، این کافر هم خیلی مدعی دارد، درباری فرعون است، رجال مملکت هستند، عوضیان، گنهکاران، پستان! این‌ها مدعی خون این یک نفر هستند، خب آن وقت موسی هم زورش به این جمع نمی‌رسید که غریب، تنها، و یکه فرار کرد، از منطقه خیلی دور شد، حالا وقتی فرار کرد.
قرآن می‌گوید: آن مؤمن آل فرعون که «یکتُمُ إیمانَهُ» پیش درباری‌ها و فرعونیان ایمانش را پنهان نگه می‌داشت، خدا با موسی کار دارد، حالا حالاها موسی باید هشتاد نود سال بماند، هر کاری را که نمی‌شود اظهار کرد، هر حرفی را که نمی‌شود زد، امام صادق (ع) می‌فرماید: «إِنَّ التَّقِیةَ دِینِی وَ دِینُ آبَائِی» «کتمان در موارد کتمان دین من است و دین پدران من است». این شجاعت نیست که من وسط میدان بیایم همه چیز را لو بدهم، همه کسی را لو بدهم، همه حرفی را بزنم، هر حرفی جائی و موقعیتی دارد، تکلیف و وظیفه دارد، این همه ائمهٔ ما (ع) فرمودند: یکی از علائم شیعه؛ صمت است یعنی سکوت بجا، چون سکوت نابجا هم داریم.
گفت تو را می‌کشند فرار کرد، خب نرفت خانه که یک بقچه بردارد، یک چمدان بردارد، یک دست لباس بردارد، غذا بردارد، همینطوری با همان لباس معمولیش فرار کرد تا رسید سر آب‌های مَدیَن، حالا بیست شبانه روز بوده، یک ماه بوده، بالاخره مسیر خیلی دور بوده، نمی‌توانستند پیدایش کنند، صبحانه و نهار و شامش علف سبز شیرین بیابان بود.

 

صبر مردان خدا

مردان خدا چه کسانی بودند؟ چه بودند، عجب صبری داشتند! عجب حوصله‌ای داشتند، چه روحی داشتند، حالا من، یک خرده جنس‌هایم گران می‌شود به جای اینکه به قول خودشان، انتقاد بجا بکنم، یا یادشان بدهم چه کار کنید که این گرانی کم شود، یا انتقاد یا یاد دادن؛ درجا و مستقیم می‌روم سراغ خود خدا! این چطور خدایی است؟ این چطور کارگردانی است؟ خیلی که عصبانی شود می‌گوید: به تو هم می‌گویند خدا؟
بیشتر از یک ماه، شبانه روز علف سبز خورده، حالا رسیده سر چاه‌های مدین، اینطور آدم‌ها را رحمت خدا دنبال می‌کند، و اگر ما هم همانطور باشیم دائم رحمت پروردگار ما را دنبال می‌کند، خب باید خدا به دادمان برسد دیگر، باید در مواقع حساس دست‌مان را بگیرد، باید به ما کرامت کند، باید به ما لطف کند.

 

پناه نبردن به خدا، مشکل مملکت ما در مشکلات!

مشکل این مملکت برای همه، برای کل صندلی‌دار و بی صندلی این است که رابطه‌اش با پروردگار عالم ضعیف است و نمی‌آید روش انبیاء و اولیا و ائمه را ببیند که اینها از این مشکلات چطوری عبور کردند؟ و مشکل حل شده؟ ما هر روز مشکل به مشکل‌مان اضافه می‌شود، خب آقا! رحمت خدا را به بدرقه بگیر، حداقل اگر سراغ قرآن نمی‌روی، سراغ نهج البلاغه نمی‌روی، سراغ معارف دیگر نمی‌روی، یک سری جدی به کمیل بزن، همهٔ کمیل را هم بگذار کنار، نمی‌خواهد بخوانی با دلت همین جمله را بردار حرکتت را ادامه بده، «یا غیاث المستغیثین»! همین، تو دامن همین را بگیر، همین را بفهم، همین را به قلبت برسان، ببین کار درست می‌شود یا نه؟ حالا حرف ما را هم قبول نکنید اگر ولی ای از اولیاء خدا را پیدا کردید، بپرسید: که آقا در زندگیت چقدر مشکل داشتی؟ چطوری حل شد؟ دنیا جای مشکلات است، جای سختی‌هاست؛ «لَقَدْ خَلَقْنَا اَلْإِنْسٰانَ فِی کبَدٍ» ﴿البلد، 4﴾ «اصلاً شما را در عرصهٔ مشکلات و سختی‌ها خلقتان کردم» و زاییده شدید، خیلی از شما که مادرتان شما را زایید در عرصهٔ مشکلات بود، مادرتان سر زا مرد، خیلی از شما متولد شدید مردید، دنیا دارِ مشکلات است، اینجا نباید در برابر پروردگار شاخ و شانه کشید.

 

وقت سحر وقت دعای مستجاب!

به پایینی‌ها باید انتقاد درست کرد، راهنمایی درست، وجود مقدس آن کسی که فوق همهٔ عالم است باید به او گفت: «یا غیاث المستغیثین» آن هم سحر، آن هم ملأ لغتی نه سحر، می‌گوید بلند شو، در شکمت حرام نباشد رذایل اخلاقی در قلبت نباشد، سحر موقعیتی است که حتماً دعا را مستجاب می‌کند.
وقتی بچه‌های یعقوب بعد از جریان سفر به مصر و دیدن اینکه برادرشان همه کارهٔ مملکت شده، خب خیلی فشار به آنها آمد، که ما ده‌تا بودیم این را در هشت نه یا ده سالگی، پیراهنش را درآوردیم و کتک حسابی به او زدیم و با سر ولش کردیم داخل چاه، چهل سال این پدر سوخت و گریه کرد، عجب گناه بزرگی ما کردیم! خب حالا چرا بیدار شدید؟ همان وقتی که داشتید او را می‌زدید و گریه می‌کرد باید دلتان می‌سوخت و بیدار می‌شدید! چرا اینقدر دیر کردید؟ کار اشتباهی کردید اما حالا که دیر شده «یا غیاث المستغیثین» غیاث المستغیثینش از کار افتاده؟ نه، به پدرشان گفتند: «قالُوا یا أَبانَا اسْتَغْفِرْ لَنا ذُنُوبَنا» ﴿یوسف، 98﴾ ما که آبرو نداریم، ما که پیش خدا موقعیتی نداریم، تو پیغمبری! از خدا بخواه، گناه گذشتهٔ ما را با عوارض اش _که چهل سال تو را سوزاندیم و گریه کردی و مادر یوسف را هم سوزاندیم_ ببخشد، یعقوب پیغمبر است، می‌داند چه کار باید بکند، قرآن می‌گوید به بچه‌ها گفت: «قٰالَ سَوْفَ أَسْتَغْفِرُ لَکمْ» ﴿یوسف، 98﴾ الان نه، مگر الان نمی‌شود با خدا حرف زد، خدا که همیشه هست، الان و فردا ندارد که، ولی این پیغمبر عالم آگاه گفت: من به این زودی از خدا برای شما طلب آمرزش می‌کنم. امام باقر(ع) می‌گوید: صبر کرد تا سحر شب جمعه آمد، چون می‌دانست آن وقت دعا رد خور ندارد، آن وقت وقتی نیست که خدا بگوید: من این عوضی‌ها را بیامرزم؟ نه، آن وقت وقت این حرف‌ها نیست، آن وقت هر کس از خدا طلب مغفرت کند، خدا درجا می‌گوید: بلند شو برو، آمرزیدمت. سحر خیلی مهم است خیلی.
صمت و جوع و سحر و خلوت و ذکر به دوام***** ناتمامان جهان را کند این پنج تمام.

 

افتخار خدا به سحر عاشقانش

سحر وقتی خدا می‌خواهد عاشقانش را تعریف کند، در سورهٔ آل عمران تعریف غوغا کرده، این یکی دوتا آیه را ببینید؛ همان اول‌های سورهٔ آل عمران است، می‌خواهد عاشق‌هایش را به رخ عالمیان بکشاند، اوصافشان را می‌گوید، آخرش می‌گوید: «وَ بِالْأَسْحٰارِ هُمْ یسْتَغْفِرُونَ» ﴿الذاریات، 18﴾ عاشق من سحری است اهل سحری. سحرش هم با عذرخواهی است، عاشق من سحرش با عذرخواهی است، «بِالْأَسْحٰارِ هُمْ یسْتَغْفِرُونَ».

 

ادامه داستان حضرت موسی (ع)

بیش از یک ماه است یک دانه لقمهٔ نان خالی گیرش نیامده، چون از داخل دهات‌ها هم رد نشد، مأمور فراوان است دیگر، پروردگار می‌فرماید: کسی که مردم را بترساند، روز قیامت وارد بر من می‌شود، «آیس من رحمت الله» به پیشانیش ثبت است که این آدم برای ابد از رحمت خدا محروم است! به مردم محبت کنید حتی به گنهکار، آبروی مردم را حفظ کنید حتی گنهکار را، این‌ها در قرآن کریم است خیلی مسأله است خیلی. نشست روی خاک، خب همهٔ این خط سیر را من از قرآن گفتم، در آن گرسنگی علف خورده، یک ماه است نشست روی خاک این دعایش «رَبِّ إِنِّی لِمٰا أَنْزَلْتَ إِلَی» ﴿القصص، 24﴾ آن همان غیاث المستغیثین است که می‌گفتم ربانی «رَبِّ إِنِّی لِما أَنْزَلْتَ إِلَی مِنْ خَیرٍ فَقیر» خدایا! من گدای یک قرص نانم، یک قرص بَسَم است، من یک خانهٔ میلیاردی از تو نمی‌خواهم، یک ماشین دو میلیاردی هم از تو نمی‌خواهم، فقط یک نان می‌خواهم بسم است، من با تو که هستم خوشم، یک شکم دارم، با یک نان سیر می‌شود، فعلاً نان امروزم را بفرست، فردا باز تو هستی، من فقیر هم هستم، باز هم فردا به تو می‌گویم گدای تو هستم.


اینقدر این حال خوب است که آدم وارد تکبر نشود، یعنی هر روز از خواب که بیدار می‌شود، همین روی تشک‌مان، روی تخت‌مان بنشینیم، همین حرفی که موسی زد ما هم بزنیم که «رَبِّ إِنِّی لِما أَنْزَلْتَ إِلَی مِنْ خَیرٍ فَقیر» اعلام کن فقر را، خدا غوغا می‌کند، تکبر نکنی، به خدا بگو خدایا ندارم، خدایا دستم خالی است، خدایا برای قیامتم هیچ چیز ندارم، تکبر نکن، بگو اگر دستت از قیامت هم خالی است او بلد است پر کند، خوب هم بلد است پر کند خوب.
یک دانه نان بیشتر هم توقع ندارم فردا هم تو هستی، پس فردا هم تو هستی، هستی همیشه این هم کلاس عجیبی است من دارم می‌گویم، خودم این کاره نیستم ولی اینهایی که من می‌گویم می‌شود درس گرفت، می‌شود نشسته بود یک جریان اتفاق افتاد، آن بماند.


در جریان دوم صدای یک دخترخانمی را از پشت سر شنید، جوان! اسمش را هم نمی‌داند چه کسی است، غریبه است با لباس کهنه و با رنگ سبزی که از بس علف خورده، جوان پدرم تو را دعوت کرده، بیایی خانه! گفت: که درجا دعا مستجاب شد. «رَبِّ إِنِّی لِما أَنْزَلْتَ إِلَی مِنْ خَیرٍ فَقیر» اینقدر خدا گدایی را دوست دارد!

یادمان هم دادند که دائم با این «غیاث المستغیثین» گره بخوریم، کار انجام می‌دهد، آن انسان بی‌نظیری که کل جهان در عالم معنا را زیر نظر دارد_من کاری به عالم جسم و عالم ماده ندارم، عالم جسم و عالم ماده صد جورعوارض دارد مهم نیست_ آن عالِمی که خودش، آن بزرگی که خودش به عالم اشراف نوری دارد، اینقدر عظمت؛ در گودال می‌گوید: «یا غیاث المستغیثین» بابا! یاد بگیریم گدایی را، که دست خالی نمانیم.


صدای دختر شعیب

صدای یک دخترخانمی را شنید که این دخترخانم صدایش خیلی با ادب بود، صدای تحریک کننده نبود، تربیت شدهٔ ولی از اولیاء خدا بود ، بلد است با نامحرم چطوری صحبت کند، اولیاء خدا بلدند، گفت: جوان پدرم شما را دعوت کرده، «موسی بن عمران» برنگشت نگاهش کند، فرمود: من از جلو می‌روم، شما از پشت سر من بیا، اگر خواستم راه را من اشتباه بروم، به من بگو مستقیم برو، دست چپ برو، چون ما عادت نداریم به قد و بالای ناموس مردم غریبهٔ نگاه کنیم. جوان بیست و سه چهار ساله! ما عادت نداریم به قد و قامت زنان نامحرم زل بزنیم نه، من از جلو می‌روم تو از پشت سر من را هدایت کن، اگر دیدی یک جا کج پیچیدم، بگو آقا خانهٔ ما مستقیم است، دست راست است، رسید خانهٔ شعیب،


این نفس‌دار! ما الان شش روز است راجع به نفس داران عالم داریم حرف می‌زنیم، اگر نفس صاحب نفسان به ما نخورد، درخت وجودمان خشک می‌شود: «فَکٰانُوا لِجَهَنَّمَ حَطَباً» ﴿الجن، 15﴾ هیزم دوزخ می‌شود، این را من حالا فردا اگر زنده بودم توضیح بیشتری می‌دهم. شعیب گَلّه‌دار است، گاو و گوسفند دارد روغن و کره و شیر و پنیر دارد، اول غروب است، یک اتاق بزرگ سفره افتاده، همه چیز داخلش است آبگوشت، گوشت پخته، گوشت کبابی، پنیر، شیر، دوغ، نگاهش که به موسی افتاد دید این یکی دو ماه است علف خورده، نان گیرش نیامده، گفت که؛ «یا شابّ اِجلِس وَ اشرَب» این کلام شعیب است، جوان بنشین یک شام سیر بخور، گفت نه من شام نمی‌خواهم، چرا؟ مگر گرسنه‌ات نیست؟ چرا گرسنه‌ام است، برای چه سر این سفرهٔ به این پری نمی‌نشینی؟ گفت که؛ ای صاحب خانه! اگر می‌خواهی به من شام بدهی به نیت اینکه برای گوسفندهایت در صحرا از چاه آب کشیدم من این شام تو را نمی‌خواهم، چون آن دو سه‌تا سطل آبی که من کشیدم «خالِصَاً لِوَجهِ الله» کشیدم «مِلْءُ اَلْأَرْضِ ذَهَباً» ﴿آل‌عمران، 91﴾ «اگر کرهٔ زمین را از طلای بیست و چهار عیار پر کنی که من آن معاملهٔ خالصانه را با تو معامله کنم، نمی‌کنم» من شامت را نمی‌خواهم! در این گلیم یک چنین کسی بود. حالا تازه نبوتش هم ظهور نکرده بود، در این گلیم این گلیم پوش است که زیر این گلیم، جهانی از نور و معرفت و پاکی و درستی موج می‌زند، آمده در کوه طور ظاهرش را می‌داند درخواست حرامی است، ظاهر را درخواست نکرده، درخواست یک درخواست باطنی بود، به پروردگار عالم عرض کرد؛ ربی! مالک من! ای همه کارهٔ من! «رَبِّ أَرِنِی أَنْظُرْ إِلَیک» ﴿الأعراف، 143﴾ در این خانهٔ، دل من است خودت را به من نشان بده، نه به چشم من، خطاب رسید موسی! «اُنْظُرْ إِلَی اَلْجَبَلِ» ﴿الأعراف، 143﴾ این کوه روبه‌رویت را نگاه کن من تجلی می‌کنم، «فَإِنِ اِسْتَقَرَّ مَکٰانَهُ» ﴿الأعراف، 143﴾ اگر این کوه با یک جلوهٔ من سر جایش ماند، تو توقع داشته باش من آن جلوهٔ قلبی را به تو بکنم، که می‌فرماید: پروردگار یک جلوه به کوه کرد: «فَلَمَّا تَجَلَّی رَبُّهُ لِلْجَبَلِ جَعَلَهُ دَکا» ﴿الأعراف، 143﴾ کوه قطعه قطعه شد و از بین رفت «وَ خَرَّ مُوسیٰ صَعِقاً» ﴿الأعراف، 143﴾ از عظمت این نور موسی بیهوش شد، مدتی مثل مرده روی زمین افتاده بود، این نور اگر به صورت ایمان، اگر به صورت یقین، در قلبم طلوع کند درجا هر چه تاریکی است فراری می‌دهد، اما طلوع کند، من چرا شصت سالم است هنوز حسودم؟ چه شده است هنوز متکبرم؟ هنوز دروغ می‌گویم؟ هنوز غیبت می‌کنم؟ هنوز آبروی مردم را می‌برم؟ نباید بنشینم محاسبه کنم چه شده است؟ اگر من اینجا این مسائل را که گاهی یکیش من را جهنمی می‌کند...


«إِنَّ اَللّٰهَ لاٰ یغْفِرُ أَنْ یشْرَک بِهِ وَ یغْفِرُ مٰا دُونَ ذٰلِک» ﴿النساء، 48﴾ اگر کسی مشرک بمیرد محال است او را بیامرزم، اول خودت را تصفیه کن بعد بمیر، اول خودت را سبک کن بعد بمیر، این سبک شدن هم فقط و فقط با نفس انبیاء و ائمه و اولیاء خدا امکان دارد، هیچ راهی دیگر ندارد: «إِلاّٰ مَنْ شٰاءَ أَنْ یتَّخِذَ إِلیٰ رَبِّهِ سَبِیلاً» ﴿الفرقان، 57﴾ اگر می‌خواهی راهی به سوی من پیدا کنی از این راه بیا، من هم قبولت می‌کنم، شست‌وشویت می‌دهم پاکت می‌کنم، سبک می‌شوی، این بارهای لعنتی ظلمات را از تو برمی‌دارم، حرفم تمام _ البته حرف امروز من تمام_.

این حرف که اصلاً تمام شدنی نیست، چون وصل به وجود مقدس حق است چطوری تمام می‌شود مگر حق خودش پایان پذیر است که حرف‌هایش پایان پذیر باشد.


روضه ادب حضرت قاسم (ع)

امروز من یک روضه برایتان باید بخوانم که پر از ادب است، یعنی روضه به ما یاد می‌دهد که در کنار اولیاء خدا چگونه رفتار کنیم؟ بله روضه است، گریه هم دارد، دلسوزی هم دارد، اما کلش درس ادب است،
از خدا جوییم توفیق ادب/ بی‌ادب محروم ماند از فیض رب/
بی‌ادب تنها نه خود را داشت بد/ بلکه آتش در همه آفاق زد/
گفت عمو! از اینجا دریای ادب شروع می‌شود، عمو به من اجازه می‌دهی؟ نه عموجان! خیلی خب ادب است دیگر امام می‌گوید: نه، دیگر مأموم واقعی با امام کل کل ندارد که چرا و برای چه و چطور به این راحتی اجازه دادی اکبرت رفت، به این راحتی اجازه دادی آنها رفتند، من را برای چه اجازه نمی‌دهی؟ عیبی در من است؟ نه عموجان، بروم؟ نه عزیزدلم نرو، خب حالا باید دنبال راه بگردم عمو را راضی کنم، چقدر قشنگ فکر کرده! داخل خیمه پیش مادرش برگشت، الله اکبر از عظمت این همسر حضرت مجتبی، احسنت به این معرفتش! یک زن، یک دنیا نور، گفت: مادر عمویم می‌گوید نه، بلند شو بیا، گفت: نه عزیزدلم من نمی‌آیم، با بودن عمه‌ات زینب معنی ندارد من بیایم، ایشان نزدیک‌تر از من به ابی عبدالله است، خدایا ما گدای ادبیم، در برابر اهل بیت به ما ادب بده، نه عزیزم، اما قاسم! با یک دنیا آرامش پیش عمه برو، قبل از اینکه به عمه بگویی که پیش عمو بیاید، «قَبِّل یَداه» خم شو دست عمه را ببوس، دست عمه دست خداست، این دست دست کمی نیست ببوس، آمد با یک دنیا احترام و ادب خم شد دست عمه را بوسید! گفت عمه، بلند شو با من بیا پیش عمو، تو اجازه بگیر، گفت: عزیزدلم! من در محضر امام از خودم هیچ اختیاری ندارم، باز هم برو پیش عمویت، عمویت یک دنیا محبت است، عمویت یک دنیا آقایی است، این مرتبه آمد عمو به او فرمود: صبر کن، او هم دیگر ادامه نداد. گفت: بروم؟ نه صبر کن، آمد یک گوشه که کسی او را نبیند، روی خاک نشست رفت در فکر، خب من برای چه صبر کنم؟ تا چه وقتی صبر کنم؟ یعنی من به این قافله می‌پیوندم یا نه؟ باید به مدینه برگردم؟ داستان من چه خواهد شد؟ یک مرتبه شاد شد، خوشحال شد، یادش آمد پدرش چند دقیقه مانده به شهادت، صدایش کرد و یک دستمال بسته‌ای را به بازویش بست، نمی‌دانست چیست؟ فکر می‌کرد یک دعایی است برای حفظ از مشکلات و برخورد به سختی‌ها! گفت: باز کنم ببینم چیست؟ گره دستمال را باز کرد و دستمال باز شد و دید یک کاغذ به خط بابا است، من همهٔ نامه را نمی‌خوانم، یک کلمه‌اش را می‌خوانم «قاسمم! اگر عمویت از رفتنت به میدان جلوگیری کرد «فَالتَمِس منها» گردنت را کج کن، به او التماس کن» نامهٔ باز کرده را پیش عمو آورد گفت: عموجان! این را می‌خوانید؟ تا چشم ابی عبدالله به خط امام حسن افتاد! نامه را بوسید روی چشمش گذاشت دوتایی‌شان روی زمین افتادند.

 

دعای پایانی

خدایا ما را بپذیر، خدایا وجود ما را سرشار از ادب کن.

 

تهران مسجد علوی دهه اول محرم 98 جلسهٔ ششم

 

 

سخنرانی های مرتبط
پربازدیدترین
- تهران_ مسجد امیر رمضان 94 سخنرانی پنجم - تهران مسجد المجتبی دهه دوم صفر 95 سخنرانی نهم - تهران مسجد رسول اکرم دههٔ اوّل جمادی‌الاوّل 1395 سخنرانی پنجم - مشهد/ حسینیهٔ همدانی‌ها/ تابستان1396هـ.ش./ دههٔ دوم شوال/ سخنرانی دوم - مشهد/ حسینیهٔ همدانی‌ها/ تابستان 1396 هـ. ش./ دههٔ دوم شوال/ سخنرانی سوم - مشهد/ حسینیهٔ همدانی‌ها/ تابستان 1396هـ.ش./ دههٔ دوم شوال/ سخنرانی چهارم - مشهد/ حسینیهٔ همدانی‌ها/ تابستان 1396 هـ. ش./ دههٔ سوم شوال/ سخنرانی پنجم - مشهد/ حسینیهٔ همدانی‌ها/ دههٔ سوم شوال/ تابستان 1396هـ.ش./ سخنرانی ششم - مشهد/ حسینیهٔ همدانی‌ها/ دههٔ سوم شوال/ تابستان1396هـ.ش./ سخنرانی هفتم - خوانسار/ حسینیهٔ آیت‌الله ابن‌الرضا/ دههٔ دوم ربیع‌الثانی/ زمستان1396ه‍.ش.سخنرانی هفتم - آیا خداوند سختی و تنگنا خلق کرده است؟ - تجلی زیبایی خداوند - زیان‌کاران و ماندگاری ابدی در آتش جهنم - از نماز خواندن تا نماز شدن - رهایی از تعلقات دنیوی، راهی برای بندگی - قرآن، معمار ساختمان سعادت بشر
پر بازدید ترین مطالب سال
پر بازدید ترین مطالب ماه
پر بازدید ترین مطالب روز