فارسی
جمعه 01 آذر 1398 - الجمعة 25 ربيع الاول 1441

پذیرش نَفَس مردان خدا


نفس صاحب نفسان - جلسه پنجم پنجشنبه (14-6-1398) - محرم 1441 - حسینیه مرحوم آیت الله علوی تهرانی - 10.35 MB -

رشد انسان با پذیرش نَفَس بزرگانتکبر نداشتن در مقابل نَفَس مردان خدانپذیرفتن نَفَس اولیا اللهعلت کور باطنیمنظور قرآن از کور بودن، کوری باطن استعوارض کور باطنیموانع حق شنوی و حق بینی در زمان مابصیرت داشتن در اثر معرفت و نورانیتحرکت به سوی لقاء الله با نَفَس اولیاء اللهتاثیر نَفَس در رفع بیمارینفس پیامبر و امیرالمومنین علیهما السلامتاثیر نفس امیرالمومنین در حافظدلشکستگی و توسل حافظخواب حافظمثا؛ل ارزش اشک بعد از اتصال به شخصیت الهیادامه داستان حافظاولین شعر حافظ بعد از عنایت مسیحا دم امیرالمومنینهمت حافظروضه غارت خیام

بسم الله الرحمن الرحیم

الحمدلله رب العالمین الصلاة و السلام علی سید الانبیا و المرسلین حبیب الهنا و طبیب نفوسنا ابی القاسم محمد صلی الله علیه و علی اهل بیته الطیبین الطاهرین و المعصومین المکرمین.

 

رشد انسان با پذیرش نَفَس بزرگان

صریح آیات قرآن کریم است که وجود مقدس حضرت مریم (علیها السلام) با نَفَس یک معلم الهی و ملکوتی به این مقامات خاص رسید، این نَفَس مربی الهی در تربیت کردن این دختر کارش را به جایی رساند که فرشتگان الهی، به دنیا آمدن چهارمین پیغمبر اولوالعزم را به او مژده دادند «إِذْ قٰالَتِ اَلْمَلاٰئِكَةُ يٰا مَرْيَمُ إِنَّ اَللّٰهَ يُبَشِّرُكِ بِكَلِمَةٍ مِنْهُ اِسْمُهُ اَلْمَسِيحُ عِيسَى اِبْنُ مَرْيَمَ وَجِيهاً فِي اَلدُّنْيٰا وَ اَلْآخِرَةِ وَ مِنَ اَلْمُقَرَّبِينَ» ﴿آل‏عمران‏، 45﴾ البته هر کسی نَفَس هر معلم الهی را بپذیرد و قبول کند و در حد سعه‌ی وجودی خودش؛ اگر زن باشد، مریم و آسیه می شود، و اگر مرد باشد مومن آل فرعون، سلمان، مقداد و ابوذر می‌شود. اینها موجودات ویژه‌ای در این عالم نبودند، آنها هم مثل همه بودند؛ سلمان یک زرتشتی بود، ابوذر یک چوپان بیسواد ربذه‌ای بود، بِلال یک برده‌ی حبشی بود، آسیه زن یک اعلیحضرت بود و درباری بود، مومن آل فرعون کارمند و نان خور فرعون بود.

 

تکبر نداشتن در مقابل نَفَس مردان خدا

ولی اینها تکبری در برابر نَفَس‌های مردان راه خدا نداشتند، این نَفَس را که با معارف الهیه به آنها رسید قبول کردند. سلمان در یک جلسه شنیدن و نَفَس خوردن سیر الی الله را شروع کرد.

 

نپذیرفتن نَفَس اولیا الله

عموی پیغمبر سیزده سال صدای قرآن پیغمبر را شنید و نَفَسش را هم دید و خودش را هم دید نهایتاً «تَبَّتْ يَدٰا أَبِي لَهَبٍ» ﴿المسد، 1﴾ ماند این خواسته‌ی معقول خود انسان است که روی خودش سایه نیندازد، اگر روی خودش را سایه بیندازد نمی‌بیند، نمی‌شنود و نمی‌پرسد. اینهایی را که پروردگار می‌فرماید: «صُمٌّ بُكْمٌ عُمْيٌ فَهُمْ لاٰ يَرْجِعُونَ» ﴿البقرة، 18﴾ لال، کر و کور هستند، اینها واقعاً لال بودند یعنی زبان گفتاری نداشتند؟ همین‌هایی را که خدا می‌گوید لال بودند اشعار قبل از بعثت پیغمبرشان را ببینید! هنوز هم دنیای فعلی عرب به اشعار آنها افتخار می‌کند. زبان که داشتند، کور که نبودند، می‌دیدند، کر که نبودند، می-شنیدند، اما گوش‌شان گوش حیوانات بود و صدای بی‌معنا و بی اثر را می‌شنیدند،

 

علت کور باطنی

چشم‌شان که چشم دیدن بود اما مثل چشم حیوانات می‌دیدند و اصلاً عرفان به پیغمبر پیدا نمی‌کردند، چرا؟
چون آن من طبیعی خودشان را؛ به عبارت ساده‌تر من شهوانی خودشان را _به معنی گسترده، نه غریزه‌ی جنسی_ من شهوانی خودشان و من مادی خودشان، بر روی وجود انسانی خودشان سایه انداخته بود، دیگر چشمی که پشت منیت بود عالم را نمی‌دید که بگوید {هذا خلق الله} دیگر پیغمبر را نمی‌دید که بگوید {هذا نبی الله} دیگر قرآن مجید را نمی‌شنید که بگوید {هذا کلام الله} دیگر زبانی برایش نبود که بیاید به پیغمبری، امامی، عالمی، ولی ای از اولیاء خدا بگوید که تکلیف ما در این دنیا چیست؟ ما داریم کجا می-رویم؟ ما چه کار باید بکنیم؟ وضع آینده‌ی ما چه خواهد شد؟ اگر در این شصت ساله یک دانه از این سوال-ها را می‌کردند و دنبالش می‌رفتند سالک الی الله می‌شدند.

 

منظور قرآن از کور بودن، کوری باطن است

آیات قرآن در این زمینه، همه کنایه است مقصود ظاهر مسأله نیست؛ نمی‌گوید این چشم کور است، این گوش کر است، این زبان لال است. هر سه در جهت مادی خوب کار می‌کردند ولی چون سایه‌ی من رویش افتاده بود حقایق را نمی‌دید و نمی‌شنید، از حقایق هیچ وقت سوالی نمی‌پرسید،

 

عوارض کور باطنی

بعد هم این کری و کوری و لالی خیلی عوارض بد دیگری هم داشت مثلاً با همین چشمِ پشتِ منیّت، پیغمبر را که می‌دیدند می‌گفتند: «يَقُولُونَ إِنَّهُ لَمَجْنُونٌ » ﴿القلم‏، 51﴾ حتماً این آدم دیوانه است. این نقل خداست یا او را با چشمی که پشت من طبیعی، من شهوانی و من دنیایی بود می‌دیدند و به او یک نگاه می‌کردند، کارش را می‌دیدند و می‌گفتند که «هٰذٰا سِحْرٌ مُبِينٌ» ﴿النمل‏، 13﴾ این اصلاً از اول جادوگر بوده، حالا هم کارهایش جادوگری است. یا با زبان‌شان می‌گفتند که این کذاب است یا سعی می‌کردند که مسافرهایی که به مکه می‌آیند_ این در کتاب‌هاست_ این مسافرها را قبل از اینکه به مسجدالحرام بروند پنبه را داخل گوش-شان بگذارند و امتحان‌شان کنند که صدا را نشنوند که وقتی داخل مسجدالحرام می‌آیند و به پیغمبر برمی-خورند، پیغمبر حق را که صدا می‌زند _ندا ندای حق است_ نشنوند و اجازه‌ی حرف زدن هم نمی‌دادند، آنها هم قبول می‌کردند که پنبه داخل گوش‌شان برود. خب اگر بنا بود پنبه داخل گوش‌تان باشد پس برای چه خدا گوش‌تان را باز آفرید؟ برای چه اینقدر حماقت دارید که خود را در اختیار پنبه قرار می‌دهید؟

 

موانع حق شنوی و حق بینی در زمان ما

حالا پنبه‌ها مختلف است؛ پنبه‌های زمان ما ماهواره‌ و سایت‌هاست، برای چه گوش‌تان را می‌دهید تا این پنبه‌ها داخلش بگذارند که نشنوید؟
برای چشم‌تان می‌دهید که رویش پرده بیندازند روی چشم‌تان شود قشاوه، تا که حقیقت را نبینید، خیلی عجیب است!
برای چه زبان‌تان را می‌آیید به آنها بند می‌کنید و حرف آنها را می‌زنید؟ خودتان حرف ندارید؟ خودتان سوال ندارید؟ یعنی یک مشت دیوانه و احمق و لاییک و بی‌دین و صهیونیست در دنیا حرف بزنند و شما هم حرف آنها را بزنید، یعنی اینقدر هم زبان و عقلت استقلال ندارد که خودت حرف بزنی؟ خودت بگویی و خودت سوال کنی؟ افسار آنها شدی هر چه آنها می‌گویند اینها پنج دقیقه‌ی بعد، ده دقیقه‌ی بعد یا فردا یا پس فردا گفته‌ی آنها را هم داخل واتس آپ‌هایشان می‌ریزند و هم می‌گویند. خودت گفته‌ی مثبت در بین مردم کشورت نداری! ما کتاب داریم؛ محجه البیضاء، نوشته‌ی مرحوم فیض کاشانی، چهار هزار صفحه است از صفحه‌ی اول تا آخر آن کلش حرف حساب است، ما کتاب شریف کافی، نهج البلاغه و صحیفه‌ی سجادیه را داریم که کلش حرف حساب است. اینهایی که خودت داری را چرا نمی‌گویی؟ چرا نمی‌روی اینهایی که خودت داری را تماشایشان کنی؟ چرا از آنها سوال نمی‌کنی؟ شدی وکیل بی جیره مواجب یک مشت دیوانه‌ی بیشعور و ضد ارزش‌ها و حمالی حرف‌های آنها را می‌کنی.

 

بصیرت داشتن در اثر معرفت و نورانیت

اما خوش به حال شما، شما خیلی راحت ائمه را می‌بینید. ائمه که دفن شدند، آن یکی‌شان هم که غایب است را کجا می‌بینیم؟ امام باقر(ع) می‌فرماید: معرفت به ما با کمک نورانیت است، ما در شماییم ما را ببینید. اما خب این چشم را باید از پشت من بیاوری بیرون که فضایش اندازه‌ی هستی باز شود و این گوش را از پشت سایه‌ی منیت بیاوری بیرون تا بشنوی و بپرسی.

 

حرکت به سوی لقاء الله با نَفَس اولیاء الله

_بروم دنبال بحث روزهای گذشته که خیلی هم گسترده است و فکر هم نمی‌کنم تا روز عاشورا تمام شود_. خداوند مهربان از باب لطف، احسان، محبت و رحمت (اینهایی که می‌گویم منبر نیست، قرآن است، همه‌ی اینها قرآن است) از باب این حقایق است.
چون ما بدون نَفَس صاحب نَفَسان ملکوتی یک قدم هم نمی‌توانیم به طرف لقاء الله برداریم. اصلاً امکان ندارد، این طرح پروردگار عالم است که صد و بیست و چهار هزار نفر در لباس نبوت، دوازده نفر در لباس امامت و صدها نفر در لباس عالم ربانی واجد شرایط در راه ما قرار داده که آنها به ما نَفَس تربیتی بزنند، ما هم قبول کنیم ماشین وجود ما با کمک آن نَفَس تربیت کننده به طرف لقاء الله راه بیفتد. خیلی این نَفَس مهم و فوق العاده است.

 

تاثیر نَفَس در رفع بیماری

من یک رفیق داشتم همیشه تب می‌کرد.(این حالا یک نَفَسی است که به امر مادی خورده) پدر و مادرش خیلی ناراحت بودند؛ با من هم خیلی رفیق بود، خیلی آدم خوبی بود، خوب شد سرما هم می‌خورد دیگر تب نمی‌کرد، حاجی آقا چه شد؟ گفت پدرم دست من را گرفت و با چشم گریان پیش یک صاحب نَفَس برد. گفتم آن صاحب نَفَس حالا کجاست؟ گفت زیر خاک است، در این دنیا نیست، نمی‌خواهد دنبال آدرسش باشی اگر بود که من نسبت به تو بخیل نبودم آدرسش را می‌دادم. گفت پدرم من را برد آنجا به او گفت: دکتر، آمپول، کپسول، شربت و پاشویه تبش را قطع نمی‌کند. چه کار کنم؟ اصلاً زندگی‌مان بهم پیچیده، همین یک پسر را هم دارم. خیلی آرام سرش را بلند کرد، یک نگاه کرد و گفت که تب، ایشان را تا آخر عمر رها کن و برو. گفت من دیگر تب نکردم. گفتم چند سال است که تب نکردی؟ گفت سی سال است.

 

نفس پیامبر و امیرالمومنین علیهما السلام

یک صاحب نَفَس (حالا این عرض کردم در امور مادیش است) نَفَس‌هایی که مرده است را زنده می‌کند. این آیه در سوره‌ی مبارکه‌ی انفال است «يٰا أَيُّهَا اَلَّذِينَ آمَنُوا» این ریشه‌ی همین مطلب است خورشید همین مسأله است «يٰا أَيُّهَا اَلَّذِينَ آمَنُوا اِسْتَجِيبُوا» ﴿الأنفال‏، 24﴾ شما پا جلو بگذارید آن نَفَس که هست
آن نَفَس یکیش از ازل بوده تا ابد هم هست یکیش آنکه هست سر جایش است نَفَس دوم هم سر جایش است نَفَس دوم را هم در صبح ازل به این صاحب نَفَس دادم آن هم هست ادامه دارد،
اگر لیاقتی در کار باشد اگر همین یک نفر در قیامت یک نَفَس به کل محشر بزند، هفت طبقه‌ی جهنم خاموش می‌شود و کل شان اهل نجات می‌شوند، اما اگر لیاقت باشد، اگر پشت من نمرده باشند «يٰا أَيُّهَا اَلَّذِينَ آمَنُوا اِسْتَجِيبُوا» ﴿الأنفال‏، 24﴾ شما جلو بیایید، خدا که سر جایش است، نمی‌شود به خدا گفت تو بیا جلو، تو به عیادت ما بیا. اما توی (انسان) مریضی، تو مرده‌ای، بیماری، بد اخلاقی، بد عملی و بد زبانی، تو برو جلو. «اِسْتَجِيبُوا» شما بیایید جلو «لِلّٰهِ وَ لِلرَّسُولِ إِذٰا دَعٰاكُمْ لِمٰا يُحْيِيكُمْ» ﴿الأنفال‏، 24﴾ خدا و پیغمبر شما را دعوت می‌کنند به طرف خدا بیایید. این دو نفر هم می‌خواهند شما را زنده کنند و از مرده بودن بیرون بیاورند. شما بدون خدا و پیغمبر(ص)، وجودتان هر کس که می‌خواهد باشد؛ بزرگترین استاد، رئیس جمهور، مدیر، وکیل و ثروتمند، شما وجودتان بدون دم خدا و بدون نَفَس پیغمبرِ من میت است. خب بیا این دوتا به تو بدمند و تو دم آنها را قبول کن این نَفَس است.

 

تاثیر نفس امیرالمومنین در حافظ

یک غزل زیبا از حافظ برایتان بخوانم چون همه‌ی خط به خطش معنی دارد و قابل شرح و تفسیر است و این غزلش بنا به گفته‌ی خودش که تقریباً داستانش را خیلی کم بعد از مردنش نوشتند. داستان در جایی که اتفاق افتاده من رفتم و آنجا را دیدم، در شیراز است و جاده‌ی خیلی سختی هم دارد، تقریباً تا وسط‌های یک کوه بلند باید پیاده بروی. من یک روز صبح زود پیاده رفتم تا خودم را به آنجا رساندم، البته من به امید چیز دیگری رفتم. گفتم اینجا نَفَس مهم‌ترین نَفَس‌دار عالم به حافظ خورده، ما هم برویم بلکه یک نسیمی از آن نَفَس به ما هم بخورد ما هم یک چیزی بشویم، حافظ که خیلی چیز شد. غزل بالایی است خیلی بالاست یعنی یکی از شاهکارهای غزل حافظ است.

 

حافظ یتیم بود، اینطور که گل اندام معاصرش در شرح حالش نوشته و غزلیاتش را هم او جمع کرد، اگر او جمع نکرده بود حافظ خیلی اهمیتی نداده بود، همینطوری نوشته بود و کنار ریخته بود و اصلاً جمع نکرده بود، ایشان آمد غزلیات را جمع کرد. ایشان نوشته: حافظ یتیم و شاگرد نانوا بود، کارش هم در نانوایی خمیرگیری و شب کار بود؛ یعنی باید ده، یازده شب تک و تنها می‌آمد این گونی‌های آرد را داخل آن پاتیل‌های گلی بزرگ می‌ریخت و خودش به تنهایی اینها را هم می‌زد و بعد هم یک چیزی روی این پاتیل-ها می‌ریخت تا خمیر به قول قدیمی‌ها ور بیاید تا بشود نان پخت. نزدیک نماز صبح کارش تمام بود، اوستای نانوایی می‌گفت بچه‌جان این مزد دیشبت، بگیر و برو. با این یک مقدار مزد، خرج مادر و خواهر و یک برادرش را می‌داد. می‌گفت منِ جوان، دو سه ساعت خواب برایم بس است بقیه‌اش در روز اگر بیکار بمانم، جواب این بیکاری عمر را قیامت نمی‌توانم بدهم، بروم درس بخوانم چندتا اوستاد قوی در شیراز بودند که نوشتند چه کسانی هستند می‌آمد درس می‌خواند، بعدازظهر هم به خانه می‌آمد کمی استراحت می‌کرد که شب برای خمیر گرفتن بیدار باشد، در ضمن یک وقت حس کرد می‌تواند شعر هم بگوید، چون درس خوانده بود، مباحثه کرده بود و با طلبه‌ها قاطی شده بود، نشاط شعری هم برایش پیش آمده بود چون کتاب‌های اولیه‌ی ما یعنی ادبیات که ما می‌خوانیم پر از اشعار بسیار قوی است، اشعار عربی. مثلاً یک کتاب‌مان سیوطی است که ما طلبه‌ها آن دوره خواندیم الان نمی‌دانم می‌خوانند یا نه، هزار خط شعر عربی با شرحش است، خب یک خورده قدرت شعری به آدم می‌دهد. حافظ شروع کرد به شعر گفتن، داخل کوچه‌شان یک انجمن شعرا بود، ده پانزده‌تا از این شیرازی‌های قوی هر هفته یکی دوشب می-آمدند و دور هم جمع می‌شدند شعرهایشان را می‌خواندند. حافظ هم دیگر الان شانزده هفده سالش است یک روز آمد به آن رئیس انجمن گفت ما را راه می‌دهید داخل این انجمن بیاییم و شعرهایمان را بخوانیم؟ گفت بیا .همان شب اولی که رفت شعرش را خواند به او گفتند جوان فعلاً شعرهایت دری وری است، نه با قواعد شعر می‌سازد، نه مطلب دارد و نه به درد می‌خورد، برو یک خورده کار کن بعد به جمع ما بیا.

 

دلشکستگی و توسل حافظ

اینطوری که با آدم برخورد می‌کنند آدم دلش می‌شکند، ما باید با همه با محبت برخورد کنیم با همه باید با عاطفه و مهر برخورد کنیم. مثلاً گفتند: برو پی کارت عموجان! تو را چه به دنیای شعر شب جمعه شد، از اوستا اجازه گرفت من امشب را به مرخصی بروم، یکی دیگر بیاید خمیر بگیرد، گفت باشد. غروب آمد پای همین کوه که الان داخل شهر افتاده، قبلاً بیرون بود، من اولین باری که رفتم شیراز این کوه بیرون شهر بود، همان اولین بار هم رفتم. مکانی که می گویم یک ساختمان گلی مختصری دارد به نام بابا کوهی، قرن ششم هم بوده. حافظ کوه را می‌گیرد و بالا می رود و به بابا می‌رسد. آن شب هیچ کس نیامده بود، داخل بقعه می‌رود و کاری که باید بکند می‌کند، دیگر اگر بلد باشیم کاری که باید بکنیم می‌کنیم، خیلی چیز گیرمان می‌آید، بلد بودن می‌خواهد، این بلد بودن را هم باید از نَفَس داران یاد بگیریم خودمان نمی‌توانیم، اینطوری ما را ساختند یعنی همه چیز را در ما یک نفر قرار ندادند، پخش است، پیش انبیاء، عالمان، ائمه، دوستان و پدر و مادر است، ما همه چیز داریم ولی پخش است، باید برویم جمع کنیم. خیلی گریه کرد، آن شب جمعه دلش سوخته بود، تحقیرش کرده بودند،

 

خواب حافظ

حدود‌های سحر در حال گریه (می‌گویم این را معاصر خودش نوشته) خوابش می‌برد، می‌بیند در یک منطقه‌ای پر از نور یک اسب سوار بسیار با وقار آرام دارد حرکت می‌کند، می گوید جوان چه شده است اینقدر ناراحتی؟ آخر توسل کرده بود «وَ اِبْتَغُوا إِلَيْهِ اَلْوَسِيلَةَ» ﴿المائدة، 35﴾ توسل خیلی کار صورت می-دهد، در قرآن دستور است، طرف‌های ما خیلی با عظمت هستند خیال نکنید این مربوط به ما باشد، نه!

 

مثا؛ل ارزش اشک بعد از اتصال به شخصیت الهی

شما اشک چشمت را داخل یک دانه شیشه‌ی سر نیزه‌ای آبغوره پر کن ببر در مغازه‌ی عطاری بگو آقا ده شب، بیست شب من سر این شیشه را گرفتم کنار چشمم و گریه کردم، چند؟ می‌گوید برو داخل جوی جلوی مغازه‌ی ما خالی کن و برو بابا، خدا پدرت را بیامرزد. اما اگر همین اشک وصل به یک شخصیت الهی ملکوتی و عرشی شود، این اشک بعد از اتصال قیمت پیدا می‌کند، بدون این اتصال هیچ قیمتی ندارد، داخل جوی بریز، لذا امام صادق(ع) می‌گوید وقتی برای حسین ما گریه می‌کنید، از جا بلند نشده تمام گناهانتان را خدا می‌بخشد؛ گناهانی که بین خودتان و خودش است، گناهان بین خودمان و مردم را هم که باید خودمان برویم حلش کنیم. این اشک به خاطر آن کسی که برایش اشک ریختی قیمت پیدا کرد.

 

ادامه داستان حافظ

جوان چه شده است؟ تحقیر شدم، در سرم زدند، من دنبال علم هستم، دنبال شعر به درد بخور هستم، چند خط هم گفتم به انجمن رفتم با من اینطوری معامله کردند. ظرف غذا و یک قاشق را درآورد. گفت نوجوان بخور کارت حل می‌شود، خوردم. بعد به او گفتم آقا چه کسی هستی؟ فرمود دوست داری من را بشناسی ؟ بله آقا دوست دارم، تو مشکل من را حل کردی. فرمود من علی بن ابیطالبم. مشکل حل شد، متوسل شو مشکل حل می‌شود، حالا یک جوان نپخته که شعر درست و حسابی هم بلد نیست بیدار شد.

 

اولین شعر حافظ بعد از عنایت مسیحا دم امیرالمومنین

این شعرش می‌آید قلم و کاغذ را برداشت و همان بابا کوهی با اشک چشم این اولین غزل بعد از آن توسلش است
دوش وقت سحر از غصه نجاتم دادند/ و اندر آن ظلمت شب آب حیاتم دادند/
بی‌خود از شعشعه‌ی پرتو ذاتم کردند/ باده از جام تجلی صفاتم دادند
در خط به خط این شعر خیلی حرف است بعد از این روی من و چه کار کرد آن شب جلوه‌ی آن ذات جمال/ که در آنجا خبر از جلوه‌ی ذاتم دادند/
من اگر کامروا گشتم و خوش دل چه عجب/ مستحق بودم و آنها بزکاتم دادند/
این همه شهد و شکر کز سخنم می‌ریزد/ اجر صبری است که بر شاخ نباتم دادند/
حاتف آن روز به من مژده‌ی این دولت داد/ که بر آن جور و جفا صبر و ثباتم دادند/

 

همت حافظ

و خودم رفتم، نخوابیدم بگویم به من بدهید راه افتادم. همت حافظ و این است حرف پنج روزه‌ی من انفاس سحرخیزان بود/ نَفَس پاکان عالم
همت حافظ و انفاس سحرخیزان بود/ که ز بند غم ایام نجاتم دادند
خانم‌ها خواهرها دخترها برادران شما را به علی قسم، نگذارید نَفَس ماهواره‌ها به شما بخورد، شما را می-کشد. نگذارید نَفَس این همراه‌هایی که در جیب‌تان است و (من که ندارم می‌گویند) تمام مراکز فساد عالم را تا کنار قلبت آوردند، نگذارید آن نَفَس‌ها به شما بخورد، در طول زندگی ممکن است شما را بکشد. به همت حافظ رفتم و دست توسل زدم
همت حافظ و انفاس سحرخیزان بود*** که ز بند غم ایام نجاتم دادند .


یک صاحب نَفَس به مریم نَفَس زد ببینید چه شد، این دختر به کجا رسید و بچه‌اش چه کسی شد. وعده داده بودم درباره‌ی نَفَس زکریا که به مریم نَفَس تربیتی زد امروز صحبت کنم که مقدمه‌ی امروز مجلس را پر کرد. خدا بخواهد، زنده بمانم، فردا نماندیم هم که رفتیم دیگر عمر و مرگ که دست ما نیست، اراده‌ی اوست. آدم می‌رود می‌خوابد، امر می‌کند بیدار نشو، بیدار نمی‌شود، دارد راه می‌رود به قلب امر می‌کند بایست، هیچ چیز دست ما نیست، اینقدر من متکبرم ولی هیچ چیز دستم نیست، اینقدر من سینه سپر می‌کنم خیال می‌کنم کسی هستم، اما هیچ چیز دستم نیست.
خب شما اخلاق من را می‌دانید پنجاه سال است شب جمعه هر برنامه‌ای که باشد من نمی‌توانم از کنار ابی عبدالله(ع) جای دیگری بروم، شب جمعه است. زینب چو دید پیکری اندر میان خاک، من چرا اینقدر غصه‌دار و نَفَس گیر گریه می‌کنم، چرا؟ چون زینب کراراً او را روی سینه‌ی پیغمبر دیده بود،
زینب چو دید پیکری اندر میان خاک*** از دل کشید ناله به صد آه سوزناک
که ای خفته خوش، به بستر خون! دیده باز کن*** احوال ما ببین و سپس خواب ناز کن

 

روضه غارت خیام

بلند شو ببین ما را محاصره کردند، بلند شو ببین با کعب نی و تازیانه به ما حمله کردند، طفلان خود به ورطه‌ی بحر بلا نگر دستی به دستگیری ایشان دراز کن حسین من حسین من حسین
من سیرم ز زندگانی دنیا یکی مرا/ لب بر گلو رسان و ز جان بی‌نیاز کن
بگذار من لبم را روی گلوی بریده‌ات بگذارم بمیرم
ای وارث سریر امامت ز جای خیز/ بر کشتگان بی کفن خود نماز کن
یا دست ما بگیر و از این ورطه‌ی بلا/ بار دگر روانه به سوی حجاز کن
حسین من نمی‌خواهم با شمر همسفر باشم نمی‌خواهم با خولی و سنان همسفر باشم خودت بلند شو ما را برگردان برخیز صبح شام شد ای میر کاروان
ما را سوار بر شتر بی جهاز کن/
خودت بلند شو زیر بغل خواهرت را بگیر به عباست بگو بلند شود من را سوار کند به اکبر بگو بلند شود به من کمک کند حسین من حسین من.
اللهم اغفرلنا و لوالدینا و لوالدی والدینا و لمن وجب له حق علینا.

 

تهران مسجد علوی دهه اول محرم 98 جلسه‌ی پنجم

 

 

کلیپ های منتخب این سخنرانی
سخنرانی های مرتبط
پربازدیدترین
پر بازدید ترین مطالب سال
پر بازدید ترین مطالب ماه
پر بازدید ترین مطالب روز