فارسی
سه شنبه 21 آبان 1398 - الثلاثاء 15 ربيع الاول 1441

سخنرانی های استاد حسین انصاریان


نعمت اختیار و آزادی انسان

نفس صاحب نفسان - جلسه دوم دوشنبه (11-6-1398) - محرم 1441 - حسینیه مرحوم آیت الله علوی تهرانی - 10.06 MB -

راه هموار انسان به‌سوی سعادتاختیار انسان در رقم زدن سرنوشت خودعقل سفیر ملکوتی در انسانفرق بشر با انسان؟فرق دیدن و شنیدن انسان با حیوانگرامی داشت انسان با نعمت عقلداشتن آزادی؛ دلیل کرامت انسانتوان و آزادی انسان در حرکت به سوی رشد یا سقوطنتایج استفاده از آزادیسو استفاده از آزادی و عقل شناخت رزق حلالخروج آل علی از کربلا

  بسم‌الله الرحمن الرحیم

الحمدلله رب العالمین و صلی الله علی سیدنا و نبینا حبیب قلوبنا و طبیب نفوسنا ابوالقاسم محمد صلی الله علیه وعلی اهل بیته الطیبین الطاهرین و المعصومین المکرمین.

 

راه هموار انسان به‌سوی سعادت

مطلبی در قرآن مجید و روایات است که لازم است هر انسانی به آن توجه کند؛ این است که پروردگار مهربان عالم، تمام وسایل حرکت انسان به‌سوی سعادت دنیا و آخرت را در اختیار انسان قرار داده است. این کار هم از باب رحمت، لطف و احسان او صورت گرفته و علتش هم این است که خود حضرت حق در قرآن می‌فرماید: «آیا انسان -هر کس هست، هرکجا که هست- گمان می‌کند که من او را رها کردم»؟ «أَ یحْسَبُ اَلْإِنْسٰانُ أَنْ یتْرَک سُدی» ﴿القیامة، 36﴾ گمان که لغت عربی‌اش حسب است به معنای یک خیال بی‌دلیل، بی‌پشتوانه، بیهوده و بدون تکیه‌گاه است، یعنی آنچه که به‌عنوان گمان در باطن می‌گذرد هیچ ارزشی پیش پروردگار عالم ندارد و آن چیزی که طبق قرآن ارزش دارد علم، یقین و تصدیق است که هر سه کلمه در قرآن مجید آمده است. علم که آیاتش فراوان است، تصدیق هم در آیاتی که می‌گوید «و المصدقین» آن‌هایی که حقایق را باور دارند، صدیقین یعنی دارندگان علم باور و یقین، «حَتّٰی أَتٰانَا اَلْیقِین» ُ ﴿المدثر، 47﴾ این‌ها ارزش دارد کسی که به پروردگار و قیامت یقین دارد، یقینی که از دست نمی‌رود، چون یقین خیلی ریشه‌دار است.

 

صدوق _در کتاب باعظمت معانی الاخبارش_ نقل می‌کند، روایت مفصل است که «پروردگار فرموده: به عزت و جلالم سوگند، من باور کنندگان خودم و قیامت را به دوزخ نخواهم برد». علم هم که از مقولهٔ ارزش‌هاست، اگر انسان به خودش و به جهانی که در آن زندگی می‌کند، به نبوت انبیاء، به حلال و حرام _ که این خودش جزء ارزش‌هاست_ و به کیفیت زیست، آگاه شود، بفهمد چگونه زندگی کند که ضرر نکند، این از ارزش‌هاست، علم ارزش است، یقین ارزش است، باور تصدیق ارزش است، اما گمان هیچ ارزشی ندارد؛ یعنی در درون آدم یک مسئلهٔ پوچ و پوکی است. آیه می‌گوید «أَ یحْسَبُ الْإِنْسانُ أَنْ یتْرَک سُدی» «آیا انسان گمان می‌کند که ما او را رها گذاشتیم»؟ یعنی این گمان بی‌ارزش و باطل است، خب وقتی‌که باطل بود معنی‌اش این است که ما او را رها نکردیم؛ رها نکردیم به عبارت روشن‌تر یعنی سرخود مثل حیوانات قرارش ندادیم، ما برای حیوانات تکلیفی معلوم نکردیم، حالا چهار عدد گوسفند، گاو، بز یا شتر از کنار مزرعهٔ یک مالک محترمی رد شوند و هرکدام از خوشهٔ گندم، خوشهٔ جو یا از شاخهٔ درختان یا از یونجه، یک شکم سیر بخورند، ما در قیامت با آن‌ها کاری نداریم چون به آن‌ها تکلیف اعلام نکردیم و آن‌ها رها هستند.

 

اختیار انسان در رقم زدن سرنوشت خود

امیرالمؤمنین یک نامه دارند، در آن نامه به استاندارشان نوشتند: فکر کردی که پروردگار عالم من را مانند این چهارپایانِ رهاشده، رها گذاشته؟ نه من رها نیستم. من در معرض تکالیف الهیه هستم و این تکالیف هم بهترین نوع تجارت برای انسان است. وقتی انسان رها نیست خداوند ابزار و وسایلی در اختیارش قرار داده که بتواند راه سعادت دنیا و آخرت را طی کند. در این زمینه به یک آیه توجه کنید؛ «وَ لَقَدْ کرَّمْنٰا بَنی آدَم» ﴿الإسراء، 70﴾ ما همهٔ فرزندان آدم را گرامی، محترم و باارزش قراردادیم. اگر سؤال بفرمایید که ارزش این بنی‌آدم به چیست؟ به خیلی چیزهاست؛ یک عامل ارزش بنی‌آدم، عقلش است.

 

عقل سفیر ملکوتی در انسان

در کتاب شریف کافی جلد اول است که امام صادق (ع) می‌فرماید: وقتی پروردگار عقل را آفرید فرمود: در قیامت به خاطر تو به هر کسی پاداش می‌دهم «بِکَ اُثِیبُ».

حالا آن عقلی که امام ششم می‌گوید، ما از کیفیتش خبر نداریم، منظور همین سلول‌های مغزی است یا یک امر معنوی عرشی الهی غیرمادی است نمی‌دانیم. شاید بعضی‌ها بدانند من نمی‌دانم که؛ منظور از عقل این چند میلیارد سلول زندهٔ کاربردی است که دانشمندان از این مجموعه به عقل ومغز تعبیر کردند یا نه؟ عقل یک مهمانی است که از ملکوت عالم، پروردگار عالم به رحم مادر مسافرتش داده است. خداوند به فرمودهٔ امام صادق (ع) به آن جنین هدیه می‌دهد. این را خیلی از حکمای الهی اعتقاد دارند که عقل یک مسافر ملکوتی است، یک مسافر روحانی مسلک یعنی معنوی است، یک مسافر عرشی است که ابن‌سینا -این شخصیت بسیار مهم علمی که در بیش از هزار سال قبل زندگی می‌کرده و جالب این است که کتاب‌هایش از زندگی علمی خارج نشده خیلی‌ها کتاب نوشتند اما از زندگی علمی خارج‌شده یعنی حبس در کتابخانه‌هاست ولی چقدر این آدم مغز بوده و علم بوده و اندیشه بوده، که بعد از هزاروچند سال نوشته‌هایش هنوز زنده است و درحرکت است. طبش، فلسفه‌اش، عرفانش، منطقش و بعضی از اشعاری که سروده، ایشان یک قصیده دارد بسیار علمی است این قصیده شعرهای زیادی دارد که معروف به قصیدهٔ هبوطیه است می‌گوید: «تو بدنت از جایی نیامده برای همین خاک است، از زمین درآمدی، تو را پروردگار از زمین رویانده، انشاء کرده، خودت بدن نیستی، بدن مقداری گوشت و پوست‌واستخوان و رگ و پی و خون و ناخن و مو است، این تو نیستی، اگر این تو بودی کاری به کارت نداشت، تو را داخل گوسفندها و گاوها و شترها و چرندگان و پرندگان می‌داد. و می‌گفت: این هم یکی از آن‌ها، اما هیچ جا پروردگار اعلام نکرده که تو هم یکی از آن‌هائی. بلکه دربارهٔ تو حرف‌های دیگری زده، مطالب دیگری بیان کرده می‌گوید: تو آن روح الله و عقل ملکوتی هستی که آن وجود اصلیت معنوی است، روحانی والهی وملکوتی است و آن وجود اصلی «هبطت الیک» از محلی به نام «محل اعلی» آمده و در تو قرارگرفته است.

 

فرق بشر با انسان؟

 اگر این نیامده بود تو بشر بودی نه انسان، یعنی یک موجودی مرکب از عناصر کرهٔ زمین، دیگر معنی نداشت کلمهٔ انسان دربارهٔ تو به کار گرفته شود، چون در قرآن هم، هر وقت مسألهٔ خلقت جسمی در میان می‌آید، می‌فرماید: «إِنِّی خٰالِقٌ بَشَراً مِنْ طِینٍ» ﴿ص، 71﴾ «من آفرینندهٔ بشری از خاک هستم»؛ اما وقتی کلمهٔ انسان را در قرآن می‌آورد می‌گوید: «إِنّٰا خَلَقْنَا اَلْإِنْسٰانَ مِنْ نُطْفَةٍ أَمْشٰاجٍ نَبْتَلِیهِ فَجَعَلْنٰاهُ سَمِیعاً بَصِیرا» ﴿الإنسان، 2﴾ اصل سمیع و بصیر پروردگار است «أَنَّ اَللّٰهَ سَمِیعٌ بَصِیرٌ» ﴿الحج، 61﴾ این رنگ را، این حقیقت سمیع و بصیر را خدا به تو هم داده است.

 

فرق دیدن و شنیدن انسان با حیوان

هیچ موجود زندهٔ دیگری را در کرهٔ زمین سمیع و بصیر نگفته است. عکسش را هم گفته، گفته: تو آیات قرآن و مسائل علمی را بردار، برو و به گوش حیوانات بخوان، حیوانات غیر از صدای خودشان که مربوط به شکم و شهوت‌شان است جواب تو را نمی‌دهند، برای اینکه این حقایق تو را نمی‌شنوند، اگر سمیع بودند می‌فهمیدند قرآن، دعای کمیل، صحیفهٔ سجادیه یا نهج البلاغه می‌خوانی، همهٔ اینها را برو به گوششان بخوان سروصدای خاص خودش را می‌کند و دوباره سرش را داخل آخور می‌کند و شروع به خوردن می‌کند. ولی انسان را نمی‌گوید: دارای گوش نمی‌گوید «اُذُن»، دارای چشم نه «عِین» می‌گوید: «سمیعا بصیرا» یک موجودی که شنوایی را می‌فهمد، دیده‌ها را متوجه می‌شود. این گوش و چشم را که موجودات زندهٔ دیگر هم دارند، گوش‌ها و چشم‌های خیلی‌هایشان از ما بزرگتر است؛ مثل فیل. «سمیع» نه دارای گوش مادی، یعنی شنوای حقایق، که وقتی می‌شنود می‌فهمد این حقیقت است. وقتی به یک آدم سمیع بگوییم حسین، می‌گوید کلمهٔ زیبایی است، علی و صادق هم کلمه‌های زیبایی است، باش تا به تو خبر بدهم. می‌رود و چند روز دیگر می‌آید و می‌گوید: من به دنبال این کلمهٔ زیبا رفتم و دیدم علی، حقیقت الحقایق است؛ یعنی جان همهٔ حقیقت‌هاست. من این کلمهٔ زیبای حسین را پیگیری کردم، دیدم این شخص محل تجلی کل صفات پروردگار است. سمیع؛ یعنی آدمی که معنی صدا را می‌فهمد. بصیر؛ یعنی آن کسی که حقیقت را می‌بیند و درک می‌کند، این انسان است؛ اما بشر نه لالهٔ گوش، ابرو، چشم، شکم، دست و پا، شکل وپوست است. که همهٔ اینها را حیوانات هم دارند، تو این شخصی نیستی که شکم، زبان، دندان، موی بدن و شکل ظاهری است.

 

گرامی داشت انسان با نعمت عقل

یک حقیقت دیگری از ملکوت هستی، آن حقیقتی که سفر دادند (عقل) را، در تو قرار دادند. خداوند می‌فرمایند: «لَقَدْ کرَّمْنا بَنی آدَم» او را به چه گرامی داشتم؟ به عقل، به او عقل دادم. او الان با عقل ارزش دارد.

امام ششم می‌گوید: وقتی عقل را آفرید (که ما حالا کیفیتش را نمی‌دانیم همین چند میلیارد سلول مغز است یا یک حقیقت ملکوتی است؟ دوتا نظر در عالم وجود دارد، هنوز بشر به یک نظر منتهی نشده بگوید حتماً این است). پروردگار به عقل گفت: من چیزی را در این عالم محبوب‌تر از تو، در پیشگاه خودم خلق نکردم._ یعنی این حقیقت ملکوتی که در انسان قرار داده شده، سبب محترم شدن انسان در پیشگاه پروردگار است _و بعد خدا به عقل فرمود: قیامت به هر کس هر پاداشی بدهم به خاطر تو است «بِکَ اُثِیبُ». من به استخوان و پوست و گوشت و عصب و پی کاری ندارم، من اگر بنده‌ام را در قیامت در صف انبیاء، صدیقین، شهدا و صالحین می‌آورم به این خاطر است که از عقلش، این مسافر ملکوتی، اینقدر زیبا استفاده کرد که ملکوتی شد؛ یعنی این بدن را هم ملکوتی کرد، با عقل بود که درک کرد و فهمید مکلف است. و کنار عقل بود که به تکالیف عمل کرد و من در قیامت، ای عقل به خاطر تو «اُثیبُ» با تو به او پاداش می‌دهم، پاداشش هم مغفرت، رحمت، لقاء، شفاعت و بهشت است. و به وسیلهٔ تو عذاب می‌کنم؛ یعنی اگر ای مسافر ملکوتی، یا ای مغز در وجود بنده‌ام، _که باید به کار گرفته شوی_ معطل بمانی، حبس شوی و بنده‌ام کاری به کار تو نداشته باشد و از حرکت الهی تو استفاده نکند، اصلاً تو را یادش برود و فقط سراغ شکم و شهوت برود که مثل حیوانات شود، (من اگر به او عقل نداده بودم که اصلاً قیامت را نمی‌آوردم، او را عذاب هم نمی‌کردم، ولی چون عقل دادم و این سرمایهٔ عرشی من را معطل و حبس کرد، محل نگذاشت و فقط سراغ شکم و شهوت رفت) من به خاطر تو که معطلت کرد عذابش می‌کنم، این‌یک مطلب.

 

داشتن آزادی؛ دلیل کرامت انسان

مطلب دوم می‌گویند: پروردگار انسان را مورد اکرام و احترام قرار داد، به خاطر نعمت آزادی که به او مرحمت کرد؛ یعنی او را یک موجود دست و پا بسته قرار نداد که خودش در همه چیز او تصرف کند، یک آزادی به او داد که با به کارگیری این آزادی می‌تواند به دنبال علم، عبادت، کار خیر، فضیلت و اخلاق، برود یا نرود، آزاد است؛

 

توان و آزادی انسان در حرکت به سوی رشد یا سقوط

یعنی هم می‌تواند به طرف ملکوت حرکت کند، بدون اینکه دست و پای وجودش بسته باشد؛ چون اگر بسته باشد دیگر معنی ندارد، چون اگر من به او بگویم به طرف لقاء الله حرکت کن! خب این بسته است و نمی‌تواند حرکت کند، ولی من هیچ کس را نبستم. این آزادی که اندیشمندان الهی و فلاسفهٔ الهی و حکما و عرفای الهی از طریق برداشت از کتب آسمانی و فرمایشات انبیاء و ائمه می‌گویند، معنی‌اش این است که؛ من او را برای حرکت به طرف کمال یا برای حرکت به طرف سقوط نبستم، یعنی یک عده‌ای را زوری و بدون اینکه اختیار داشته باشند وجودشان را در سیر ملکوت بیندازم و وجود یک عده‌ای را هم بدون اینکه اختیار داشته باشند در سراشیبی سقوط بیندازم، نه! نعمت باعظمت آزادی را به آن‌ها دادم که اگر بلند شدند و دو رکعت نماز صبح خواندند، این دو رکعت مزد داشته باشد چون خودش خوانده، من او را نبستم تا وارد نمازش کرده باشم، می‌تواند هم نخواند.

 

نتایج استفاده از آزادی

 آدم از این آزادی می‌تواند تمام کمالات آخرتی را به دست بیاورد. این آزادی غیر از آزادی شکم، شهوت و رذایل است، به تعبیر قرآن مجید «إِنّٰا جَعَلْنٰا فِی أَعْنٰاقِهِمْ أَغْلاٰلاً فَهُمْ مُقْمَحُونَ» ﴿یس، 8﴾ همهٔ اینها زنجیر است، بی‌خود اسمش را آزادی گذاشتند. این که من به انسان دادم اسمش آزادی است؛ چون دست و پای وجودش را نبستم که خودم او را به طرف مثبتات یا به طرف منفیات بیندازم. به او عقل دادم تا وظایفش را بفهمد، آزادی دادم که خودش عمل کند نه اینکه من پشت سرش باشم. اگر خودش با آزادی عمل کرد بهره‌های الهی نصیبش می‌شود، اگر با آزادی جاده‌ها، تپه‌ها، سر بالایی‌ها را رد کرد و از کنار کوه‌ها رد شد و خودش را به ابی عبدالله (ع) رساند و گفت: حالا خوشحالم که توانستم به دور از چشم مأمورین پلید خودم را به تو برسانم،... اگر با آزادی کنار ابی عبدالله (ع) آمد، آن وقت حق شما است که وقتی می‌خواهید به این آزادگان سلام بدهید، بگویید: «السلام علیکم یا اولیاء الله و احبائه» با آزادی خودش آمد ولی الله شد، شما بگویید: «السلام علیکم یا اصفیاء الله» با آزادی خودش صفی الله شد.

 

سو استفاده از آزادی و عقل

یک عده‌ای هم از این آزادی بدون عقل سوء استفاده کردند، بدو بدو با کف کردن دهان، خودشان را به عمر سعد رساندند و گفتند: ما آمدیم، چه کار باید بکنیم؟ عمر سعد گفت: اسلحه‌هایتان را آماده کنید تا من دستور بدهم چه کار کنید. هر دوی این گروهی که آمدند کربلا با آزادی آمدند. نه خداوند لشکر یزید را با غل و زنجیر پیچاند و به کربلا پرت‌شان کرد و نه حبیب بن مظاهر و مسلم بن عوسجه را با غل و زنجیر پیچید و به زور به کربلا آورد، هر دو با آزادی آمدند؛ یکی با آزادی که به عقل وصل بود و یکی با آزادی که به جهل و شکم و شهوت و پول وصل بود. با عقل و با آزادی «کرمنا بنی‌آدم» این‌یک موضوع.

 

 شناخت رزق حلال

«وَ حَمَلْنٰاهُمْ فِی اَلْبَرِّ وَ اَلْبَحْرِ» ﴿الإسراء، 70﴾ تمام خشکی‌های کرهٔ زمین و دریاها را من در اختیار این بنی‌آدم قرار دادم که بتواند برای تجارت، علم و دانش در خشکی سفر کند و برای بدست آوردن اسرار دریا، تجارت و کاسبی در دریا سفر کند.

«وَ لَقَدْ کرَّمْنا بَنی آدَمَ وَ حَمَلْناهُمْ فِی الْبَرِّ وَ الْبَحْرِ وَ رَزَقْناهُمْ مِنَ الطَّیباتِ وَ فَضَّلْناهُمْ عَلی کثیرٍ مِمَّنْ خَلَقْنا تَفْضیلا» حالا این آدمی که ساختم و شکم برایش قرار دادم، اینکه نمی‌تواند وقتی گرسنه است، از عقل و از آزادی استفاده کند و در خشکی‌ها و دریاها به سفر برود، برای شکمش هم تهیهٔ خوبی دیدم -اینکه می‌گویم تهیهٔ خوب، چون مسأله را در آیه خداوند به خودش وصل کرده است-. من وارد کار بنی‌آدم شدم برای سیر کردن شکمش، که بماند و حیاتش ادامه پیدا کند گرسنگی نکشد و نمیرد خود من برای تأمین شکم این بنی‌آدم عاقل آزاد مسافر دریاها و صحراها، روزی پاکیزه قرار دادم. «رَزَقْنٰاهُمْ مِنَ اَلطَّیبٰاتِ» ﴿الإسراء، 70﴾ ربا قرار ندادم؛ چون نجس بود، من وارد تأمین غذای نجس نشدم. مال دزدی، مال غصب، ارث خوری از خواهر و برادر، اختلاس، گوشت خوک و گوشت خیلی از حیوان‌ها و پرندگان را قرار ندادم؛ چون نجس بود. «رزقناهم من» خوک برای تو نجس است، برای خودش یک حیوان باارزشی است، اما در خوک هیچ ارتباطی با زندگی تو قرار ندادم، اگر گوشتش پیش تو بیاید و داخل قابلمه برود پخته شود برای تو نجس است. ربطی به او ندارد، تو نباید از آنهایی که برایت قرار ندادم بهره ببری. آنچه برایت قرار دادم؛ «رزقناهم من الطیبات» انواع میوه‌جات، سبزیجات («خَضِراً» که در قرآن اسم برده انواع سبزیجات است)، انواع حبوبات حلال، گوشت حلال و گیاه حلال. برای اینکه این‌ها را به دست بیاوری یک راهی هم برایت قرار دادم به نام کسب، تجارت و سعی. بلند شو برو اینها را در حدی که برایت مقرر کردم از سفرهٔ پاکیزهٔ من بردار، خودت و زن و بچه‌ات بخورید، قیامت هم هرگز از شما نمی‌پرسم در این هشتاد سال چند خروار گندم، سبزی، حبوبات و گوشت حلال خوردید! آن چیزی که قیامت از شما می‌پرسم این است؛ تکالیفتان را ادا کردید؟ بگو: بله! می‌گویم: در بهشت باز است، برو کاری به تو ندارم «وَ رَزَقْنٰاهُمْ مِنَ اَلطَّیبٰاتِ وَ فَضَّلْنٰاهُمْ عَلیٰ کثِیرٍ مِمَّنْ خَلَقْنٰا تَفْضِیلاً» ﴿الإسراء، 70﴾ امتیاز تو را از بیشتر مخلوقاتم بالاتر قرار دادم.

 

 جملهٔ دوم بحث امروز که (البته توضیحش با خواست خدا برای فردا می‌ماند) تو با این عقل، اختیار و آزادی و این رزق پاک، بین دو جاده قرار داری؛ یک جاده، بین‌هایت بزرگ، باعظمت و باارزش است، یک جاده بی نهایت پستی و ذلت است. آزاد هم هستی، عقل هم داری، اگر می‌خواهی این جادهٔ بی نهایت بزرگ شدن را برو، اگر هم می‌خواهی این جادهٔ بینهایت کوچک شدن را برو. (حالا این دوتا بی نهایت در کجای قرآن است؟ من جایش را بلدم فردا برایتان عرض می‌کنم.)

 

خروج آل علی از کربلا

امروز در همهٔ مجالس کشور مسألهٔ ورود اهل بیت را خواندند، به من اجازه بدهید من مسألهٔ خروجشان را بخوانم. در ورود همه بودند، مردان، زنان، بچه‌ها همه سالم بودند؛ اما هنگام خروج، مردها نبودند، موقع خروج از کربلا فقط یک مرد بود، امام زین العابدین (ع)، آن هم طبق گفتهٔ خود پروردگار. بعضی از بچه‌های کوچک نبودند؛ این‌ها یا از تشنگی مردند که این را پروردگار فرموده، یا نه از آن راه باریک که از خندق به خیمه‌ها کشیده بودند بچه‌ها آمدند فرار کنند، این سواران با اسب تاختند و زنده زنده زیر سم اسبان شهید شدند. خانم‌ها و دخترها در حالی خارج شدند که بیشترشان یا همه‌شان، بخشی از بدن‌شان سیاه شده بود از بس که تازیانه زده بودند و از بس که کعب نی به آن‌ها زده بودند. یک جملهٔ دیگر هم بگویم این را هیچوقت در منبر نگفتم: زن‌ها و بچه‌ها در حالی خارج شدند که لب‌های تمام‌شان از تشنگی خشک شده بود. زن‌ها و دخترها در حالی از کربلا خارج شدند که هرکدام هفتاد و دو داغ به دلشان نشسته بود. در حالی از کربلا خارج شدند که به این بدن‌های قطعه قطعه نگاه می‌کردند و می‌گفتند: برادر، بابا، عمو، ما دلمان نمی‌خواهد برویم، دارند ما را می‌برند. دختر علی بدن قطعه قطعه را می‌دید و ناله می‌زد:

چون چاره نیست می‌روم و می‌گذارمت*** ای پاره پاره تن به خدا می‌سپارمت.

 

دعای پایانی
«اللهم لا تکلنا الی انفسنا طرفة عین ابداً، اللهم اهلک اعدائنا، اللهم اید وانصر امام زماننا، اللهم اشفع مرضانا و اغفر لموتانا، و اجعل عاقبة امرنا خیرا».

 

 

تهران مسجد علوی دههٔ اول محرم 98 جلسهٔ دوم

 

سخنرانی های مرتبط
پر بازدید ترین مطالب سال
پر بازدید ترین مطالب ماه
پر بازدید ترین مطالب روز