فارسی
دوشنبه 27 آبان 1398 - الاثنين 21 ربيع الاول 1441

محبت و عشق در معارف اسلامی


محبوب خدا شدن - جلسه ششم دوشنبه (25-6-1398) - محرم 1441 - بقعه شیخ نوایی - 17.68 MB -

گردش عوالم بر اساس محبتکاربرد عشق در معارف اسلامیعشق به عبادتظلم به واژه عشقعشق و نجاست!!رفتار بشیر بن نعمانغش کردن چاه کش در بازار عطر فروش هاشناسائی قبر حسین با بوی بهشتدومین کار برد عشق در معارف اسلامی؛ عشاق حسینی دوباره آن شعر اولی را بخوانممنبری روضه خوان عاشقعاشق اولیائ الله شوید!درس با طعم روضه اباعبداللهروضه ساده و گریه شدید!!ازدواج برای خداگریه طفل و دلسوزی خریدارگریه بر حسین دیگ رحمت خدا را به جوش میاوردروضه علی اکبر

بسم الله الرحمن الرحیم

الحمدلله رب العالمین الصلاة و السلام علی سید الانبیا و المرسلین حبیب الهنا و طبیب نفوسنا ابی القاسم محمد صلی الله علیه و علی اهل بیته الطیبین الطاهرین و المعصومین المکرمین.

 

گردش عوالم بر اساس محبت

حکمای الهی بر اساس قواعد حکمت و با به کار گرفتن معارف آسمانی ثابت کردند که حرکات ذاتی تمام موجودات عالم هستی، از کوچکترین ذره که خودشان به اتم تعبیر می‌کنند تا بزرگ‌ترین عوالم که خیلی‌هایش هم کشف نشده،  ولی با توجه به عوالم دیگری که در دسترس است حکم آنها را در عوالم کشف نشده جاری می‌کنند، می‌گویند: کل بر اساس محبت است و اگر این محبت را از عالم هستی و ذراتش بگیرند چیزی باقی نمی‌ماند و درهم فرو می‌ریزد.

فلک جز عشق محرابی ندارد/ جهان بی خاک عشق آبی ندارد

اینها شعر و حرف‌های معمولی نیست، در کشف این مسائل چه عمرها هزینه شده، چه کتاب‌ها نوشته شده و چه شب‌هایی بیداری کشیده شده، حالا به این سادگی دارند به ما ارائه می‌کنند

فلک جز عشق محرابی ندارد/ جهان بی خاک عشق آبی ندارد/

غلام عشق شو که اندیشه این است/ همه صاحب دلان را پیشه این است/

جهان عشق است و دیگر زرق سازی/ همه بازیست الا عشق بازی.

روی این حرف کم کار نشده است! من خودم چند سال درسش را خواندم و سال‌هاست با کتاب سر و کار دارم، خودم هم به این یقین رسیدم که اگر مایهٔ عشق و مایهٔ محبت را از موجودات بگیرند موجودات فانی خواهند شد.

 

کاربرد عشق در معارف اسلامی

سؤال: آیا کلمهٔ عشق در معارف اهل بیت هم به کار گرفته شده است یا نه؟ عشق را شعرا و عاشقان و اهل دل به کار گرفتند، آیا این لغت جایی در معارف اهل بیت به کار گرفته شده؟ چرا به کار گرفته شده! دو موردش را برایتان بگویم؛

یکی در اصول کافی است و یکی هم در کتاب‌های مربوط به حادثهٔ کربلاست. اما آن که در کتاب شریف کافی و در باب عبادت کافی است که باب بسیار فوق العاده‌ای است از رسول خدا(ص) نقل شده: (من فقط می‌خوانم اما توضیح نمی‌دهم)

 

عشق به عبادت

{من عشق العباده فعانقها و باشرها بجسده و احبها بقلبه} [1]این یک بار، یک بار هم وقتی امیرالمؤمنین(ع) داشتند با ارتش‌شان آرام در مسیر صفین می‌رفتند، بعدازظهر به یک جایی رسیدند که بیابان خالی بود، فرمودند: پیاده شوید، امشب را می‌خواهیم اینجا بمانیم. کل لشکر پیاده شدند، شب عجیبی برای امیرالمؤمنین(ع) بود. صبح نماز را که با جماعت خواندند، آنهایی که صف جلو بودند می‌دیدند و می‌شنیدند که امیرالمؤمنین(ع) به جای دعا و تسبیحات و دعای صباح، خم شد و یک مشت خاک برداشت، اول بو کرد...

خدا به ما هم شامّه بدهد که از بو به عوالمی برسیم، خدا به ما چشم بدهد که از دیدن به عوالمی برسیم، حداقل امام صادق(ع) می‌فرماید: اگر در بیداری نرسیدید در خواب برسید. طبق یک آیهٔ قرآن در سورهٔ یونس اینها را من عرض می‌کنم که روحیهٔ ما از این کارزدگی و زمختی و سختی تلطیف شود؛ یعنی یک آدم‌های عاشق مسلکی شویم ،

ظلم به واژه عشق

نه این عشق‌هایی که به غلط اسمش را عشق گذاشتند و چه ظلمی به این لغت کردند، گیر افتادن در چنبرهٔ یک نامحرم را اسمش را عشق گذاشتند، مرد عاشق شد، زن عاشق شد، این عشق نیست! که این هیجان شهوت است که خود آن مایهٔ شهوت از نجاسات است، در رساله ندیدید؟ من اسم نبرم، وقتی فقها می‌شمارند؛ یک دو سه، سومی‌اش یکی از نجاسات است. نجاستی که از پیش روی بدن بیرون می‌آید با یک استکان آب قابل طهارت است، نجاستی که از پشت بدن می‌آید بیرون با یک آفتابه آب قابل پاک کردن است، این نجاست سومی اگر یک نصفه قطره، یک سوم قطره، یک چهارم قطره یا یک سر سوزن از بدن بیرون بیاید، غسل برای نماز واجب می‌شود، چون همان یک ذره کل بدن را نجس می‌کند. این عشق است؟ بی‌مروت‌ها، خیلی از لغات در جهان به وسیلهٔ سارقان اخلاق دزدیده شده است، این هم یکیش. این عشق است؟

 

عشق و نجاست!!

امیرالمؤمنین(ع) می‌فرماید: یکی از چند لذت جهان من اینها را برای تلطیف روح برای درآمدن از بعضی از چهارچوب‌ها می‌گویم، اگر نیاز نبود نمی‌گفتم امیرالمؤمنین(ع) می‌فرماید: یکی از لذت‌ها از چند لذت، لذت خوردن است لذت آشامیدن است لذت پوشیدن لباس ابریشم لذت اسب سواری یا مرکب، حالا یک ماشین یک میلیاردی، که حالا چه هست چهارتا حلبی را بهم بستند چه دلی خوش کردند به چهارتا دیوار، و به چهارتا آهن بهم بسته شده، حالا چه هست؟ امیرالمؤمنین(ع) یکی از لذت‌ها را می‌گوید: اتصال دو دستشویی بهم است یا به قول خود امیرالمؤمنین(ع) اتصال دوتا مستراح که هر دو هم در بدن مرد و در بدن زن از شکم پایین‌تر است، یعنی در یک جای پست بدن یک دستشویی به بدن مرد است که نجس‌ترین آب را می‌دهد بیرون یک دستشویی هم به بدن زن است که آن هم نجس‌ترین جنس را در خودش دارد که اسمش بول است خارجیش ایرانیش هم نطفهٔ داخلی است ارتباط دو مستراح دو توالت به قول خارجی‌ها و دو جای تخلیهٔ نجاست بدن که آخرش است این عشق است؟ این کجایش عشق است این کجایش عشق است؟ خیلی عجیب است که چه انحرافاتی در مقدس‌ترین لغات ایجاد کردند.

  

کاش یک شامهٔ زنده‌ای داشتیم یک شعر برایتان بخوانم، تأیید این مطلب مثبتم شامه، شنیدستم این را من باید اربعین بخوانم، حالا کربلا می‌روید اگر یادتان ماند در کربلا با خودتان زمزمه کنید، شعر را نمی‌گویم اصلاً داستان را می‌گویم با خودتان زمزمه کنید:

 

رفتار بشیر بن نعمان

بشیر بن نعمان اهل بیت(ع) را شب در بیابان پیاده کرد، برایشان چادر زد، شام داد، خیلی آدم با محبتی بود، صبح هم آفتاب تازه می‌خواست بزند به زینب کبری(س) گفت: خودتان زن و بچه را سوار کنید، مسیر را برویم. نیم ساعتی که کاروان راه آمد زینب کبری(س) فرمود: به بشیر بگویید بیاید.

بشیر اهل مدینه بود، کارمند دولت یزید بود اما آدم نرمی بود، حالا یک کارمند نباید بگوید چون من برای دولت یزیدم باید سر همه را ببرم، پس باید مال همه را بخورم، پس باید هر ظلمی که بخواهم به دیگران بکنم، نه این نیست! حیات خشونت نیست، حیات ظلم نیست، حیات آتش خشم نیست، اینها همه برای حیوانات درنده است، نه برای انسان!

بشیر بدو بدو کنار محمل زینب کبری(س) آمد، حضرت فرمود: بشیر اینجا کجاست؟ گفت: خانم چطور؟ فرمود: برای اینکه کاروان تا به اینجا رسید من بوی حسین را استشمام کردم، گفت: خانم دو راهی کربلا و عربستان است، یک راه می‌رود عراق، یک راه می‌رود مدینه، فرمود: ما را نبر مدینه ما را ببر کربلا. شامه می‌خواهد، شامه‌ای که عطر عبادت، خدمت و حقایق را بتواند استشمام کند و شامه لذت ببرد.

 

غش کردن چاه کش در بازار عطر فروش ها

ابوالنجم خبیب، طبیب حاذقی بود وارد بازار عطرفروشان شد، گفتند: دکتر خوب شد آمدی، یک کسی وارد بازار شد غش کرده، دارد می‌میرد، گفت: کجاست؟ گفتند: آنجا که مردم جمع هستند، گفت: برویم جلو. ابوالنجم نشست، گفت: چه کسی این را می‌شناسد؟ یکی گفت: من، گفت: شغلش چیست؟ گفت: چاه خالی می‌کند. قدیم‌ها چرخ می‌زدند و چاه‌ها را داخل خانه‌ها به بیرون خالی می‌کردند. گفت: که سریع بروید یک مشت نجاست داخل یک ظرف بریزید و بیاورید رفتند و یک مقدار کود انسانی را داخل یک ظرف ریختند و آوردند. دم بینی آن مرد غش کرده گرفت، یک نفس کشید به هوش آمد، گفت: ظرف را کنار دماغش بگیرید و از بازار بیرون ببرید، شامهٔ این شامهٔ عطر نیست، شامهٔ نجاست است!

 

شناسائی قبر حسین با بوی بهشت

 آن شامه‌ای که عطر را استشمام می‌کند {حسین(ع) را می شناسد} - این را اهل سنت هم نوشتند: یک کسی در تاریکی شب داشت می‌رفت، به یکی دیگر برخورد، ترسید، سلام کرد و محبت کرد و گفت: ترسیدی؟ گفت: نترس من یک بازرگانم، شبانه حرکت کردم و مثل تو دارم به زیارت قبر ابی عبدالله(ع) می‌روم، چون مأمورها ما را ببینند می‌کشند، گفت: خب بیا برویم. به محدودهٔ قبر که متوکل شخم زده بود رسیدند. این بازرگان به این بندهٔ خدا گفت: خب همهٔ زمین که شیار شده، قبر را از کجا پیدا کنیم؟ گفت: دنبال من بیا، من نشانت می‌دهم. تکه تکه آمد یک مشت خاک را برداشت و گفت: نه اینجا قبر نیست، تا رسید به قبر گفت: این قبر است، گفت: از کجا فهمیدی؟ گفت: حسین بوی بهشت می‌دهد، من بوی بهشت را از قبرش استشمام کردم!

 شامه می‌خواهد؛ اگر شامه به ربا، به رشوه، به غارت و به دزدی آلوده شده باشد، خب آن می‌شود شامهٔ شتر و گاو و گوسفند و بز!

 

 

رسول خدا(ص) هر وقت به دیدن صدیقه کبری(س) می‌آمد یا صدیقه کبری(س) هر وقت به دیدن پیغمبر(ص) می‌آمد، پیغمبر(ص) تمام قد از جا بلند می‌شد، بغلش می‌کرد  و او را بو می‌کرد. عایشه یک دفعه گفت: آقا، همه پدرها دختر دارند، این کارها چیست که تو می‌کنی؟ فرمود: عایشه من بوی بهشت را از زهرا استشمام می‌کنم، بوی بهشت را!

 برادران و خواهرانم! بوی عطر نماز تا حالا به شامه‌تان خورده؟ یا نه؟ وقتی سلام نماز را می‌دهید می‌گویید: آخی چه بار سنگینی بود از دوشم افتاد!

بار است؟ نماز بار است؟ روزه بار است؟ خدمت به مردم بار است؟ بعضی‌ها کجا هستند؟! کجا دارند سیر می‌کنند؟! چه کار دارند می‌کنند؟! چه کار دارند می‌کنند؟!.

 

 

حالا شعر را گوش بدهید از هر چه بگذری سخن دوست خوشتر است:

 شنیدستم که مجنون دل افکار/ بشد از مردن لیلی خبردار/

 به سوی تربت لیلی شتابان/ گریبان چاک کرده تا به دامان/

 بدیدش کودکی آنجا ستاده/ به هر سو دیدهٔ حسرت گشاده/

 سراغ تربت لیلی از او جست/ پس آن کودک بخندید و به او گفت/

نمی‌دانست این مجنون است

 که این نابرده نام عشق مجنون/ که‌ای نشنیده حال عشق مجنون/

تو را مجنون اگرچه عشق بودی/ ز من کی این تمنا می‌نمودی؟/

که قبر مجنون کجاست

برو مجنون به مدفنگه رجوع کن/ ز هر خاکی کفی بردار و بو کن/

 هر آن خاکی که بوی عشق برخواست/ یقین دان تربت لیل همانجاست./

 شامه شامهٔ الهی، چشم الهی، نگاه الهی، فکر الهی، و اخلاق الهی، اینها کار صورت می‌دهد، کار عجیب صورت می‌دهد.

 

دومین کار برد عشق در معارف اسلامی؛ عشاق حسینی

امیرالمؤمنین(ع)سلام نماز صبح را داد، خم شد و از جلوی محل نماز یک مشت خاک برداشت، کنار بینیش آورد {واهاً ایتها التربه} خوش به حالت ای خاک! خب غیر از خاک که هیچ چیز نبود، اما چشم علی و شامهٔ علی آن چیزی که از خاک می‌بیند و می‌فهمد، من نمی‌بینم، گناهان را باید دور بریزم، درون را باید جارو کنم، قلب را باید پاک کنم «لاٰ یمَسُّهُ إِلاَّ اَلْمُطَهَّرُونَ» ﴿الواقعة، 79﴾ پاکان شامه دارند، چشم دارند {واهاً اَیَّتُهَا التُّربَه یَخرُجُونَ مِنکَ اَقوامٌ} از تو ای خاک، فردای قیامت گروه‌هایی درمی‌آیند _حالا آنجا غیر از خاک هیچ چیز نبود، علی، ابدِ خاک را می‌دید_ گروه‌هایی از تو درمی‌آیند {یَدخُلُونَ الجَنَّهَ بِغَیرِ حِسابٍ} در قیامت آنها پرونده ندارند؛ یعنی با خدا صافِ صاف هستند، اصلاً بین آنها و خدا پرونده و حجاب وجود ندارد. بعد اشکش ریخت، اشاره به یک جایی از آن قطعه کرد گفت: {هَذا مَصارِعُ عُشّاقٌ} اینجا محل افتادن عاشقان است، اما مردم نفهمیدند علی چه می‌گوید، تا وقتی که این هفتاد و دو نفر از اسب افتادند {هَذا مَصَارِعُ عُشّاقٌ} این هم یک بار که کلمهٔ عشق آمده.

 

 دوباره آن شعر اولی را بخوانم

 فلک جز عشق محرابی ندارد/ زمین بی خاک عشق آبی ندارد/

غلام عشق شو که اندیشه این است/ همه صاحب دلان را پیشه این است/

جهان عشق است و غیر از این، زرق سازی،/ همه بازیست الا عشق بازی/

 

 اینطور عشق را دارید؟ اینطور عشق بازی را دارید؟ شده بیست و چهار ساعت، با زن و بچه تلخ نباشید؟ اگر این مایه در آدم باشد تلخی یعنی چه؟ اصلاً آدم صبح از خانه بیرون می‌رود تا شب بیاید نوه یک طور گریه می‌کند، زن یک طور دلشوره دارد، بچه یک طور رنج می‌کشد؛ یعنی تمرکز فکرشان روی پدری است که عاشق است، روی پدری است که اهل محبت است. عشق اگر در این مملکت حاکم بود چیزی به نام طلاق به گوش نمی‌خورد، این مایه خیلی کم است.

 

منبری روضه خوان عاشق

من بچهٔ هفت هشت ساله بودم. در تهران یک جلسهٔ پر گریه‌ای بود که دههٔ عاشورا به آنجا می‌رفتم، از پنج صبح شروع می‌شد تا یازده صبح ختم می‌شد. دو بخش بود، یک جلسه داخل مسجد بود و بعد از تمام شدن جلسهٔ داخل مسجد، جلسه داخل حیاط مسجد بود، حیاط مسجد بیشتر اختصاص به خانم‌ها داشت، داخل هم فقط آقایان بودند، چون خیلی صبح زود بود خانم‌ها نمی‌توانستند بیایند. پنج صبح تا نه صبح حدود چهارتا واعظ منبر می‌رفت و دو سه‌تا مداح. یک دانه از این واعظ‌ها اصلاً منبر نمی‌رفت و عادت نداشت، روی زمین می‌نشست و روی زمین منبر می‌رفت. من خیلی به منبر این شیخ بزرگوار وابسته شده بودم، برای روضه خواندن هم صدا نداشت که بخواند ولی وقتی که روضه می‌خواند (این را من با چشمم دیدم) سه‌، چهار یا شش‌ نفر از مردها از شدت گریه غش می‌کردند و اینها را روی دست بیرون می‌بردند، هیچ کس هم اندازهٔ خودش گریه نمی‌کرد، یعنی یک ذکر مصیبت‌خوان هنرمند کم نظیری بود. اینقدر گریه کرد که در سن شصت و پنج سالگی به بیمارستان نزد متخصص چشم بردند، پلک و مژه‌هایش را که از بین رفته بود عمل کردند، بعد که چشمانش  را باز کرد، به او گفت: حاج آقا دیگر گریه نکن، گفت: مگر تو چشمم را عمل نکردی؟ خوب شد دیگر، من باز هم گریه می‌کنم اگر خراب شد باز می‌آیم، گفت: اگر دوباره بیایی نمی‌شود! گفت: نشود، چشم من به ابی عبدالله(ع) وصل است، گریه نکنم؟ یعنی چه؟ چه می‌گویی دکتر؟! این خیلی در گریه در منبر عجیب بود. بعد از سال‌ها من طلبه شدم و او هنوز زنده بود و من منبری شدم و با خود این آقا هشت نه سال هم منبر شدم؛ یعنی در جلسات تهران اول من منبر می‌رفتم، بعد ایشان روی زمین می‌نشست و منبر می‌رفت، اینقدر دیگر با من قاطی شد که من به خانه‌اش می‌رفتم، او خانهٔ ما می‌آمد، خیلی دیگر با هم یکی شده بودیم. پنجاه سال هم با هم تفاوت سن داشتیم، این عشق‌ها ارزش دارد.

 

عاشق اولیائ الله شوید!

من بیست سالگی عاشق یک دختری در پارک می‌شدم، خب که چه؟ اینها عشق است؟ یا نجاسات شهوانی است، اسمش چیست؟ خب آدم برود عاشق اولیاء خدا شود، عاشق افراد مثبت شود، عاشق افراد سوخته شود.

یک روز به من گفت که، لقب برای من نمی‌گذاشت اینقدر من دوست داشتم بی‌لقب من را صدا می‌کرد، گفت: حسین، واقعاً هم دلگیرم از این بنرهایی که برایم می‌زنند و اسم می‌گذارند استاد و حجت الاسلام، چه کار دارید می‌کنید؟ {و انا عبدک الضعیف الذلیل الحقیر المسکین المستکین} این‌ها کجا داخلش استاد پیدا می‌شود؟ شناسنامهٔ واقعی ماست، حالا مردم هم گوش نمی‌دهند، من تذکر هم دادم، گوش ندادند دیگر رهایشان کردم.

 

درس با طعم روضه اباعبدالله

به من گفت: حسین، در قم به درس حاج شیخ عبدالکریم حائری می‌رفتم، آنهایی که درس می‌آمدند خب من را شناختند که من بچهٔ تهران هستم، بعد هم فهمیدند من روضه می‌خوانم به حاج شیخ گفتند. حاج شیخ، شنبه تا چهارشنبه که برای درس می‌آمد، پای منبر می‌نشست و به من می‌گفت که قبل از شروع درس یک روضه بخوان، ما سیر برای ابی عبدالله(ع) گریه کنیم که هم بتوانیم درس بدهیم و هم درس را بفهمیم، جز با کمک حسین(ع) ما به جایی نمی‌رسیم.

گاهی در خانه یک کیلو شیر بِبَر، بگو آن را داغ کنند. زن و بچه را صدا کن بگو: من این روضه‌هایی را که یاد گرفتم یکیش را می‌خواهم بخوانم، هم شما گریه کنید هم من، خانه بوی گریهٔ ابی عبدالله(ع) را بگیرد.

 

روضه ساده و گریه شدید!!

گفت: یک روز، یکی آمد به من گفت که فلانی پنجشنبه‌ها که درس تعطیل است، پایین شهر قم یک روحانی هست این از هفت صبح تا نه صبح یک روضه دارد، می‌آیی آنجا منبر بروی؟ گفتم: بله، به من گفتند که: اگر می‌خواهی منبر بروی، به قول تهرانی‌ها روضه‌ات را کم ملات بگیر، چون این طاقت ندارد، یک روضهٔ آرام، کم و ساده! گفتم: باشد. هفته‌ای اول که رفتم گفته بودند روضه را کمرنگ بخوان، یک روضهٔ کمرنگ خواندم این داشت خودش را می‌کشت، بعد هم به من گفتند: پنجشنبه‌های دیگر هم بیا، باز اگر می‌توانی ریتم روضه را بیاور پایین، چرا؟ او حس می‌کرد کربلا را می‌دید، او شامه داشت، من می‌شنوم نمی‌بینم که، گفت:

 

ازدواج برای خدا

یک روز (حالا نباید بپرسم به من چه) اتفاقی پرسیدم که ایشان همسر هم دارد؟ گفتند: نه، ما تشویق کردیم دوستان دورش را گرفتند، دیگر پنجاه سالش بود، گفتند: آقا حالا در زندگی تو سنت پیغمبر(ص)  نگذار تا تعطیل شود، زن بگیر، گفت: روایات دارد که پیشنهاد مؤمن را رد نکنید، باشد. خانم‌هایی که اهل آن کوچه بودند و روضه می‌آمدند، دو سه‌تا را رفتند دیدند و آمدند به او گفتند و خب اسلام اجازه می‌دهد کسی که می‌خواهد ازدواج کند، زن و مرد همدیگر را ببینند، گفت: دو سه‌تا را دید نپسندید، با اینکه آن دو سه‌تا هم واقعاً خوب و خوش قیافه بودند، گفت: نه، یک روز من شنیدم او ازدواج کرده، از دوستان پرسیدم با چه کسی ازدواج کرد؟ گفت: که داخل کوچه‌شان یک خانمی بود با سه‌تا بچه، بیوه شده بود، این زن هم آبله‌رو بود، هم سیاه چهره و بی‌ریخت بود، به خانم‌ها گفت: با او صحبت کنید اگر حاضر است من با او ازدواج کنم، صحبت کردند و او هم قبول کرد و ازدواج کرد. آقا شما سه‌تا زن برایت پیدا کردیم به آن خوبی گفت: آنها را هر کاری کردم لله با آنها ازدواج کنم نیتم نیامد، دیدم این ازدواج من با شهوت جنسی قاطی است، خدا هم عملی می‌خواهد که قاطی نداشته باشد. این زن را دیدم بیوه است، دیدم برای خدا می‌توانم با او ازدواج کنم، کنار این زن هم یک عبادت بزرگی است به نام یتیم‌داری، بیست و چند بار قرآن اسم یتیم را برده، بیست و چند بار! گفت: دیدم عجب نعمتی خدا برایم آماده کرده، هم یک زن بیوه را برای خدا از بیوگی دربیاورم، هم سه‌تا بچه یتیم را زیر پر بگیرم و بزرگ‌شان کنم، اگر چنین حالی در این مملکت بود، دزدی کجا بود؟ رشوه کجا بود؟ تقلب کجا بود؟ بخل در ثروتمند کجا بود؟ چشم ناپاک کجا بود؟ ازدواجی که یک سال نشده کجا به طلاق می‌خورد، کجا؟

 

گریه طفل و دلسوزی خریدار

یک بار دیگر آن شعر را بخوانم می‌خواهم وارد مصیبت شوم یک خرده گریه کنیم

گریه بر هر درد بی‌درمان دواست/ چشم گریان چشمهٔ فیض خداست/

تا نگرید ابر کی روید چمن/ تا نگرید طفل کی نوشد لبن/

تا نگرید طفلک حلوا فروش/ دیگ بخشایش نمی‌آید به جوش/

 

مادر یک قابلمه حلوا درست کرده بود، به بچهٔ ده دوازده ساله‌اش داد گفت: مادرجان، پدرت که مرده، ما هم درآمدی نداریم این قابلمهٔ حلوا را سر کوچه ببر، خرده خرده بفروش تا خرج‌مان دربیاید. سر کوچه آورد، هیچ کس نخرید، یک مردی آمد رد بشود دید این بچه زار زار دارد گریه می‌کند، گفت: عزیزدلم، چه شده است بابا؟ گفت: مادرم این قابلمه را درست کرده بیاوریم بفروشیم، خرجی‌مان دربیاید، بابا ندارم، هیچ کس نمی‌خرد، گفت: همه‌اش را بده به من، من می‌خرم ،

تا نگرید طفلک حلوا فروش/ دیگ بخشایش نمی‌آید به جوش

 

گریه بر حسین دیگ رحمت خدا را به جوش میاورد

اگر رحمت خدا را می‌خواهید، آمرزش گناه را می‌خواهید، شفاعت می‌خواهید، بالای صدتا روایت داریم که برای ابی عبدالله(ع) گریه کنید، این گریه را به نسل بعدتان هم منتقل کنید، با خودتان نبرید و خاموشش نکنید.

 

روضه علی اکبر

آمادهٔ حرکت به میدان است، سوار اسب بیرون خیمه‌ها رفت. ابی عبدالله(ع) هم یک گوشه ایستاده و دارد نگاه می‌کند که یک مرتبه دید پردهٔ خیمه‌ها کنار رفت، تمام خانم‌های اهل بیت(ع) و دخترها بیرون ریختند و دور اسب علی اکبر(ع) حلقه زدند. روایت دارد {صحنا} این خانم‌ها با دخترها و بچه‌ها شروع کردند به داد کشیدن {ارحم غربتنا} به غریبی ما رحم کن نرو! چنان رکاب را گرفته بودند، دامن لباسش را گرفته بودند و نمی‌گذاشتند تکان بخورد. ابی عبدالله(ع) جلو آمد، گفت: رهایش کنید {فانه ممسوس  بذات الله} ارزش اکبر من، ارزش پدرم علی است! رهایش کنید، آمادهٔ رفتن است. سکینه می‌گوید: وقتی که حلقه را شکستند اکبر حرکت کرد، من یک مرتبه دیدم دوتا چشم‌های پدرم دارد در حدقه می‌چرخد، دارد نفس نفس می‌زند، علی رفت  یک بار برگشت و دوباره رفت که دیدم صدای برادرم آمد، بابایم به سرعت حرکت کرد؛

 پس بیامد شاه معشوق الست/ بر سر نعش علی اکبر نشست/

 سر نهادش بر سر زانوی ناز/ گفت: که‌ای بالیده سرو سرفراز/

ای درخشان اختر برج شرف/ چون شدی تیر حوادث را هدف/

ای نگارین آهوی مشکین من/ از تو روشن چشم عالم‌بین من/

ای ز طرف دیده خالی جای تو/ خیز تا بینم قد و بالای تو/

پسرم؛

این بیابان جای خواب ناز نیست/ ایمن از صیاد تیرانداز نیست/

اینقدر بابا دلم را خون مکن/ زادهٔ لیلا مرا محزون مکن/

خیز بابا تا از این صحرا رویم/ نک به سوی خیمهٔ لیلا رویم

 مثل بقیهٔ بدن‌ها اول دست برد زیر بدن عزیزش، دید نمی‌شود بلندش کند، بدن را تکان بدهد تکه تکهٔ بدن قطع می‌شود! حسین جان عبایش را برداشت، آرام زیر بدن کشید، حالا می تواند بدن را بردارد، اما دید دیگر زانویش طاقت ندارد صدا زد: جوانان بنی هاشم بیایید علی را بر در خیمه.

 

 

[1] . 1670/ 3. عَلِيُّ بْنُ إِبْرَاهِيمَ، عَنْ مُحَمَّدِ بْنِ عِيسى‏، عَنْ يُونُسَ، عَنْ عَمْرِو بْنِ جُمَيْعٍ:

عَنْ أَبِي عَبْدِ اللَّهِ عليه السلام، قَالَ: «قَالَ رَسُولُ اللَّهِ صلى الله عليه و آله: أَفْضَلُ النَّاسِ مَنْ عَشِقَ الْعِبَادَةَ فَعَانَقَهَا، وَ أَحَبَّهَا بِقَلْبِهِ، وَ بَاشَرَهَا بِجَسَدِهِ، وَ تَفَرَّغَ لَهَا، فَهُوَ لَايُبَالِي عَلى‏ مَا أَصْبَحَ مِنَ الدُّنْيَا، عَلى‏ عُسْرٍ أَمْ عَلى‏ يُسْرٍ».

 الكافي (ط - دارالحديث)، ج‏3، ص: 215 ، الجعفريّات، ص 232، بسند آخر، مع اختلاف يسير الوافي، ج 4، ص 355، ح 2115؛ الوسائل، ج 1، ص 83، ح 192؛ البحار، ج 70، ص 253، ح 10.

 

خوی بقعه شیخ نوایی دهه دوم محرم 98 جلسهٔ ششم

 

مطالب مرتبط
سخنرانی های مرتبط
پربازدیدترین
عبادت شهادت، عشق آلوده به نجاست روضه خوان گریه کن ازدواج برای خدا
ناشناس
بسم الله الرحمن الرحیم با سلام تشکر از اینکه صوت سخنرانی ها را قرار میدید از خوی
پاسخ
0     0
27 شهريور 1398 ساعت 10:47 صبح
پر بازدید ترین مطالب سال
پر بازدید ترین مطالب ماه
پر بازدید ترین مطالب روز