فارسی
سه شنبه 28 آبان 1398 - الثلاثاء 22 ربيع الاول 1441

تندی و بد اخلاقی نکن!


محبوب خدا شدن - جلسه سوم جمعه (22-6-1398) - محرم 1441 - بقعه شیخ نوایی - 26.86 MB -

اخلاقتندی و بد اخلاقی نکن!داستان تاوان ظلم و کشف حجابتوصیه دین به عیادت مریضهای اهل سنتادامه داستان تاوان ظلمحافظه جهان هستیسه کتاب خداوند1-      کتاب آفرینش2-      کتاب نفس3-      کتاب قرآنداستان قرآن خواندن اقبال لاهوریحافظه و شعور جهان و کره زمینفراموش نشدن یک ذره عملداستان مکافات پسر ناصرالدین شاهقصه مرد خدا و بازگشت حسناتخدمت به مادر شیخ انصاریروضه رقیه (س)

 بسم الله الرحمن الرحیم

الحمدلله رب العالمین الصلاة و السلام علی سید الانبیا و المرسلین حبیب الهنا و طبیب نفوسنا ابی القاسم محمد صلی الله علیه و علی اهل بیته الطیبین الطاهرین و المعصومین المکرمین.

 

اخلاق

یکی از خصوصیات مؤمن، نیکی اخلاق است. اخلاق شعبه‌های متعدد مثبتی دارد که در روایات ما از آن مجموعه به حسنات اخلاقی تعبیر شده است، عجیب هم در زندگی مؤثر است! یعنی هر بخش اخلاق نیک چنانکه در روایات است و مهم‌ترینش را اگر خدا توفیق بدهد شب‌های بعد عرض می‌کنم کلید حل مشکلی یا مشکلاتی است.

 

تندی و بد اخلاقی نکن!

 کسی محضر پیغمبر (ص) آمد گفت: من را موعظه کنید، پیغمبر (ص) فرمود: تندی و بداخلاقی نکن و ساکت شد.

 من خبر ندارم روانشناسان عالم مخصوصاً اروپایی‌ها و امریکایی‌ها که خیلی ادعا دارند، به چه مقدار نکات با ارزش اخلاقی و ریشه‌های آنها پی بردند؟ ولی این را می‌دانم که قرآن مجید، پیغمبر (ص) اهل بیت (ع) علم اخلاق را و راه عمل به اخلاق را کامل و جامع در اختیار گذاشتند، خودشان هم که در رأس اخلاقیون جهان بودند و عجیب است که امیرالمؤمنین (ع) می‌فرماید: جای هر نیکی اخلاقی که در شما خالی باشد رحمت خدا هم از شما برکنار است به مقدار همان جای خالی نیکی اخلاق! خب وقتی سیطرهٔ رحمت الهی نباشد آدم به مشکلات برمی‌خورد، به بن بست و به سختی می‌خورد، مرد رفت و دوباره برگشت به پیغمبر (ص) گفت: من را موعظه کن! انبیاء خدا و ائمه چه بردباری داشتند! چه حوصله‌ای داشتند! که پیغمبر (ص) برنگشت به او بگوید آدم حسابی، از من موعظه خواستی موعظه‌ات کردم، گفتم تندی و بداخلاقی نکن، برای چه دوباره می‌پرسی؟ باز به او فرمودند: تندی و بداخلاقی نکن، رفت دوباره برگشت به پیغمبر (ص) گفت: من را موعظه کن پیغمبر (ص) فرمود: تندی و بداخلاقی نکن، دید مثل اینکه حرف همین است، چون تندی کنی منتظر باش خدا با تو تندی کند! یعنی جهان، جهان جوابگویی است، جواب هر بخش از حرکات انسان را می‌دهد، جهان جهان عکس العمل است، چه قاعدهٔ عجیبی در قرآن است! واقعاً قرآن چیست؟ و ای کاش همهٔ مسلمان‌ها قرآن را می‌دانستند: «إِنْ أَحْسَنْتُمْ أَحْسَنْتُمْ لِأَنْفُسِکمْ» ﴿الإسراء، 7﴾ اگر نیکی، خوبی، خوش اخلاقی کنید به سود خودتان این کار را کردید جای دیگر نمی‌رود: «وَ إِنْ أَسَأْتُمْ» ﴿الإسراء، 7﴾ اگر تندی، بدی، بداخلاقی کردید «فَلَها» به خودتان برمی‌گردد.

 

داستان تاوان ظلم و کشف حجاب

من بالای سر یک بیماری رفتم، جوان بودم نه آن بیمار را می‌شناختم نه آن بیمارانی که در آنجا بستری بودند، یک محل بهداشتی بود هفتاد هشتادتا روی تخت خوابیده بودند، شاید بیست و دو سه سالم بیشتر نبود، یک پیرمردی روی تخت افتاده بود دائم به خودش بد می‌گفت، با اوقات تلخی من سلام کردم، صندلی گذاشتم کنارش نشستم.

این را هم به شما بگویم به این بیمارستان‌ها ده روزی هفته‌ای یک باری سر بزنید، از این بیماران شیعه عیادت کنید از این بیماران سنی عیادت کنید، دستور دین است.

 

توصیه دین به عیادت مریضهای اهل سنت


در اصول کافی است که در جلد اول عربی، جلد فارسیش را الان نمی‌دانم، خودم ترجمه کردم، در پنج جلد، چهار هزار روایت است چه روایات نابی! دو بار هم چاپ شده، ولی الان یادم نیست در ترجمهٔ خودم، جلد چندم است؟ اصول کافی کتاب بتون آرمه‌ای است، کتاب با بنیانی است، خورشید کتاب‌های روایتی است.

 امام باقر (ع) می‌فرماید: «عَوِّدُوا مَرضاهُم» یک سنی هم که بیمار می‌شود بروید عیادتش. برای چه؟ برای اینکه جلب محبت می‌شود برای اینکه نسبت به شما نرم می‌شود و اگر از دنیا رفت جنازه‌هایشان را تشییع کنید. این اخلاق است، اینکه دیگر نماز و روزه نیست، این روش زیست با دیگران است، یعنی با دیگران با اخلاق حسنه زندگی کنید و برخورد کنید، گاهی هم یک هدیه‌ای یک شیرینی برایشان ببرید، گاهی هم خیلی نرم و با محبت از آنها بپرسید کم ندارید؟ شاید پول دوا نداشته باشند، پول بیمارستان را نداشته باشند، پنج نفر پنج نفر شوید که به شما هم فشار نیاید، پنج‌تا پنج‌تا بروید عیادت پنج نفری مشکل بیمار را راحت می‌شود حل کرد خیلی راحت.

 

ادامه داستان تاوان ظلم

من صندلی گذاشتم نشستم کنار تختش خیلی با محبت و نرم به او گفتم: پیرمرد! چرا حرف زشت می‌زنی؟ آن هم به خودت؟ آن هم به دنیا؟ چرا پدر؟ گفت: من چند سال است روی این تخت افتادم، الان یادم نیست سالش را، چند سال است دارم درد می‌کشم، چند سال است دارم زجر می‌کشم، چند سال است کس و کارم، همه ولم کردند رفتند، هیچ کس عیادت من نمی‌آید، پسرهایم، دخترهایم، تو هم نمی‌دانم چه کسی هستی؟ برای کجایی؟ گفتم ما هم فکر کن یک بچهٔ خودت، بعد این جمله را به من گفت، گفت: من هر چه درد می‌کشم، تنهایی می‌کشم، رنج می‌برم ناراحتم، حقم است، درست دارد با من رفتار می‌شود گفتم چرا؟ گفت: من زمان رضاخان پاسبان بودم تا مدتی که سر کار بودم آن چند سالی که رضاخان اصرار داشت ناموس مردم بی‌حجاب شود، گفت: من چادر از سر زن‌ها و دخترها می‌کشیدم، روسری می‌کشیدم با مو می‌کندم، با باتوم می‌زدمشان، حالا جهان دارد جوابم را می‌دهد.

 

حافظه جهان هستی

پروردگار عالم جهان را با حافظه قرار داده، این در دانش امروز هم ثابت شده، حالا قبل از اروپا و امریکا، ما هزار و پانصد سال پیش در قرآن‌مان ثابت شده، جهان و تمام موجوداتش شعور دارند حافظه دارند، این‌ها تازه به این حرف‌ها رسیدند، آن وقت جالب این است که منی که اهل قرآنم، ادای خارجی‌ها را درمی‌آورم! قرآن را مسخره می‌کنم! ادای یک مشت مسیحی و یهودی را درمی‌آورم! دین را مسخره می‌کنم! خب تو که می‌خواهی دین را مسخره کنی، قرآن را مسخره کنی، ده روز بیا، ببین قرآن چه گفته؟ آخر جاهلانه چرا مسخره می‌کنی؟ تو یک بار قرآن را باز نکردی ببینی چه گفته چرا؟ چهارتا روایت را ندیدی می‌آیی مسخره می‌کنی؟ قرآن هماهنگ با نظام خلقت است، هماهنگ با نظام نفسی است.

 

سه کتاب خداوند

پروردگار سه‌تا کتاب دارد؛ هر سه‌اش هم تألیف خودش است، نوشتهٔ خودش است، قلم خودش است:

 

1-      کتاب آفرینش

اسم یک کتاب، کتاب تکوین است، یعنی آفرینش تمام موجودات، این کتاب نوشتهٔ قلم پروردگار است، ولی نوشته به صورت موجود است نه الفاظ، انسان یک نوشتهٔ عالم تکوین است، خورشید، ماه، ستارگان، سحابی‌ها، کهکشان‌ها، موجودات زنده، ملائکه، این‌ها آیات کتاب تکوین هستند.

2-      کتاب نفس

یک کتاب هم کتاب نفس است، یعنی کتاب وجود انسان، که هنوز هم دانشمندان بیرون، _حالا ما که یک دورنمایی از انسان را با کمک قرآن و روایات می‌دانیم_ هنوز هم دانشمندان بیرون می‌گویند انسان آنچنان که باید شناخته نشده است.

من در یک کتاب بیست و هفت جلدی، که موضوعاتش محورش انسان است، آنجا دیدم که تا الان دربارهٔ وجود انسان، هفت میلیون مسأله مطرح شده، هفت میلیون! فقط مغز خالیش که یک بشقاب کوچک را پر نمی‌کند چهارده میلیارد سلول دارد! و بخش عمده‌ایش هم هنوز ناشناخته است! از خاک چه چیزی درست کرده آدم نمی‌فهمد.

 

 ناخن مرده است یا زنده؟ اگر زنده است چرا با ناخن گیر می‌بریم می‌کنیم دردمان نمی‌آید؟ اگر مرده است چرا وقتی که نصفش زخم می‌شود می‌افتد یک ناخن نو شروع می‌کند به بیرون آمدن؟ چه خبر است مرده است یا زنده بالاخره؟ چه چیزی درست کرده که موی ابرو با موی سر فرق دارد؟ موی دوتا با مژه فرق دارد؟ موی سه‌تا با محاسن فرق دارد؟ موی چهارتا با موی دست فرق دارد؟ موی پنج‌تا با موی پا؟ و هر یک دانه مو هم به قدری دقیق سوراخ دارد وسطش برای تنفس با چه مته‌ای اینها را در رحم مادر نشستند دانه دانه را سوراخ کردند با چه مته‌ای؟ سینهٔ مادر چه جهانی است که درش بسته نیست و هر دو هم سرازیر است و هر دو هم پر از شیر است نمی‌ریزد؟ بسته هم نیست نه با نخ نوکش را بستند نه با پلاستیک! سر بالا هم نیست که بگویی نمی‌ریزد، چون سر بالایی است! هر دو روی سینهٔ مادر است، سر هر دو هم سوراخ است، شیر هم خیلی رقیق است چرا نمی‌ریزد؟ یعنی درونش مثل کُرهٔ زمین جاذبه دارد که شیر را نگه می‌دارد؟ نمی‌دانیم در یک ذره گوشت پی چه کار کرده؟ خودش می‌داند، ما هم که بیشتر اوقات با خیال راحت وجود مقدس او را یادمان می‌رود و هر کاری دلمان می‌خواهد می‌کنیم یک شب احیایی، یک محرمی برسد، یکه بخوریم بگوییم خدایا اشتباه کردیم خب نکن.

 

3-      کتاب قرآن

یک کتابش هم قرآن است. یک بحث جالبی که علمای محترم مجلس می‌دانند در حکمت الهی مطرح است این است که این سه‌تا کتاب هماهنگ با هم است شما حافظه دارید، قرآن هم دارد، جهان هم دارد، اگر قرآن حافظه نداشت در اصول کافی چرا پیغمبر (ص) می‌فرماید «فانه شافَعٌ مُشَفَّعٌ» از شافعان قیامت یکیش هم قرآن است، می‌شناسد از چه کسی شفاعت کند، ما قرآن را ختم می‌بینیم نه وحی.

 

داستان قرآن خواندن اقبال لاهوری

من طلبهٔ قم بودم این داستان را یکی از بزرگان قم برای من نقل کرد گفت: که اقبال پاکستانی که آدم باسواد و حکیم و اهل دلی بود و یک علت استقلال پاکستان از هند، نوشته‌ها و شعرهای اقبال بود، قابل توجه جوان‌ها ایشان خیلی هم خوش قیافه بود، در جوانیش دوازده سال در دانشگاه آکسفورد لندن درس خوانده بود، _من آن دانشگاه را دیدم چندتا دانشگاه انگلیس را من دیدم، یکیش کمبریج است که از دانشگاه‌های مهم جهان است، یکیش هم آکسورد است._ دوازده سال در لندن در یک مشت دانشجوی پسر و دختر بی‌دین، کنار یک مشت دانشجوی دختر نیمه عریان خدا،

_قسمتتان نکند بروید اروپا، ما که هر دفعه رفتیم ده روز که تمام شد پر پر می‌زدم که بیایم ایران، دوازده سال آنجا بود، سالم رفت سالم هم برگشت، تکان نخورد، آلوده نشد پلید نشد معتاد نشد زناکار نشد،_

 

حالا از اینجا به بعد را خودش می‌گوید، می‌گوید: وقتی به باکستان برگشتم یک کارم این بود که بعد از نماز صبح قرآن می‌خواندم، گفت یک مدتی قرآن را که با قرائت می‌خواندم، صدای خوبی هم داشت گفت: پدرم یک روز در اتاقم را زد، بلند شدم در اتاق را باز کردم پدرم خیلی با محبت به من سلام کرد و گفت: پسرم آمدم یک چیزی به تو بگویم و بروم گفتم بگو! پدر گفت: قرآن را همانگونه بخوان که بر پیغمبر (ص) نازل شد، همانگونه، گفت: من گرفتم پدرم چه دارد می‌گوید! یعنی قرآن را بخوان و بفهم، قرآن به پیغمبر (ص) نازل شد همهٔ حقایق قرآن را پیغمبر (ص) می‌گرفت، گفت از آن روز به بعد قرآن می‌خواندم با همان سفارش پدرم، بعد چنان انقلاب روحی پیدا کرد که قرآن را که باز می‌کرد می‌خواند اشکش می‌ریخت روی صفحهٔ قرآن، آن قرآن الان در لاهور سر قبرش است شما اگر یک وقت آنجا بروید آن قرآن را گذاشتند در یک محفظه و علامت گریه‌های اقبال روی تمام صفحاتش پیداست.

 قرآن وحی است وحی علم است وحی شعور است، قرآن در قیامت می‌شناسد چه کسی را شفاعت کن، د «وَ مَاحِلٌ مُسَدَّد» و می‌شناسد از چه کسی پیش خدا شکایت کند!

 

حافظه و شعور جهان و کره زمین

جهان هم حافظه دارد، شما همین امشب سورهٔ زلزال را ببینید «بسم الله الرحمن الرحیم، إِذٰا زُلْزِلَتِ اَلْأَرْضُ زلزال‌ها» «وَ أَخْرَجَتِ اَلْأَرْضُ أَثْقٰالَهٰا» «وَ قٰالَ اَلْإِنْسٰانُ مٰا لَهٰا ﴿الزلزلة 1- 3﴾ یومئذ این جناب زمین «یوْمَئِذٍ تُحَدِّثُ أَخْبٰارَهٰا» ﴿الزلزلة، 4﴾ با خدا آنچه خبر از بشر در وجودش است صحبت می‌کند این حافظه.

 

 ما هم که فرزند خاکیم، همین حافظه را از مادرمان گرفتیم، مادرمان که کرهٔ زمین است چشم دارد به همین خاطر ما هم چشم داریم، حافظه دارد به این خاطر ما هم حافظه داریم گوش دارد به این خاطر ما هم گوش داریم، اگر جهان گوش نداشت هیچ تلویزیون و رادیویی نمی‌توانست صدا بدهد، تلویزیون و رادیو صدا را از امواج می‌گیرد میزان می‌کند به شما تحویل می‌دهد، همهٔ جهان با ما صحبت می‌کنند، ما سمیعیم و این شعر برای قرن هفتم است آنها خوب می‌دانستند جهان یعنی چه

ما سمیعیم و بصیریم و هشیم (هوشیار)/ با شما نامحرمانان ما خامشیم/

 اگر خدا به ما اجازه بدهد ما صدایمان را به شما می‌رسانیم، پرده از حافظه‌مان برمی‌داریم بود و نبود دورهٔ عمرتان را می‌گوییم همه چیز محفوظ است در عالم خیلی عجیب است.

 

فراموش نشدن یک ذره عمل

سه‌تا آیه در نظرم است در این زمینه یکیش را برایتان بخوانم که ببینید جهان چه خبر است واقعاً چه خبر است یکیش از آیه استفاده می‌شود در این جهان هیچ چیز گم نمی‌شود هیچ چیز، همه چیز محفوظ است لذا قرآن مجید می‌گوید: «فَمَنْ یعْمَلْ مِثْقٰالَ ذَرَّةٍ خَیراً یرَهُ» ﴿الزلزلة، 7﴾ اگر عمل شما به اندازهٔ وزن دانهٔ ارزن باشد و خوب هم باشد «یرَهُ» قیامت می‌بینیم یعنی در این نظام عظیم عالم این عمل ریز گم نشده، کم نشده، نابود نشده، روز قیامت تمام آسمان‌ها و زمین و تمام ستارگان و خورشیدها و ماه‌ها بهم می‌ریزد قرآن مجید می‌گوید: «یوْمَ تُبَدَّلُ اَلْأَرْضُ غَیرَ اَلْأَرْضِ وَ اَلسَّمٰاوٰاتُ» ﴿إبراهیم، 48﴾ اصلاً همه چیز عوض می‌شود ولی اگر عمل خیر شما به اندازهٔ دانهٔ ارزن باشد گم نمی‌شود، قیامت جلوی چشم‌تان می‌آورم، اگر عمل بد شما به وزن دانهٔ ارزن باشد گم نمی‌شود نابود هم نمی‌شود قیامت می‌آورم جلوی چشم‌تان.

 

اینکه امیرالمؤمنین (ع) می‌گوید: یک بداخلاق، یک بار مثلاً با چشم تیز تند به کسی نگاه کنید، مخصوصاً به پدر و مادرتان این نگاه می‌ماند، گم هم نمی‌شود، اگر توبه نکنید همهٔ این تند نگاه کردن‌ها را کارگردان‌های جهنم جمع می‌کنند با چشم‌هایی که قیافهٔ خود چشم وحشتناک است آدم را نگاه می‌کنند نگاه می‌کنند. هر خوبی اخلاقی که در وجودت نباشد خلأ داشته باشی به همان مقدار از رحمت پروردگار خلأ خواهی داشت، قرآن می‌فرماید: با فکر و دقت زندگی کنید خیلی مهم است نبازیم باخت ندهیم، ببریم فقط برنده باشیم، در هیچ چیز بازنده نباشیم، در هیچ چیز، اصلاً به خودتان تلقین کنید بقبولانید که هر نگاهی که می‌کنید برنده شوید، هر حرفی که می‌شنوید برنده باشید، هر دستی در جیب‌تان می‌کنید برنده باشید، هر قدمی که برمی‌دارید برنده باشید برنده. دنیا جواب می‌دهد،

پیرمرد روی تخت بیمارستان گفت: من گلایه‌ای ندارم از بس زن‌ها کنار من گریه کردند، ناله کردند گفتند چادر ما را برندار، ما به عشق رضاخان که او هم ماهی یک تومان به ما حقوق می‌داد، چه دل‌هایی را آتش زدیم حالا دل خودم را آتش زدند برگشت عمل به انسان قطعی است یقینی است یقینی.

 

 این شعر را روضه خوان‌های قدیم زیاد می‌خواندند، من بچه بودم تهران می‌شنیدم، بیشتر روضه خوان‌ها می‌خواندند هفت هشت خط شعر بود نمی‌دانم چطور بود همه‌شان بلد بودند می‌خواندند.

 از مکافات عمل غافل مشو/ گندم از گندم بروید جو ز جو/

 عدس را می‌کارند که گندم درنمی‌آید عدس درمی‌آید، گندم را می‌کارند که نخود نمی‌شود همان گندم می‌شود، همان می‌شود.

 

داستان مکافات پسر ناصرالدین شاه

 این ناصر قاجار دیو خطرناکی بود خیلی آدم زشتی بود کارش در پنجاه سال سلطنت، فروختن مملکت یا به انگلیس بود یا به فرانسه،؛ جاده‌ها را معدن‌ها را؛ مراکز اقتصادی را فروخت، خیلی هم آدم کشت خیلی،

 این یک پسر داشت خیلی آدم بدی بود این پسر بد را حاکم اصفهان کرد بیست سال استاندار اصفهان بود ظلمی نبود که به مردم اصفهان نکند، خیلی ظلم کرد به حیوان‌ها هم رحم نمی‌کرد، یک روز یک پشه را گرفت با نوک قیچی چشم این پشه را از جا کند چشم این پشه را، پشه افتاد بال بال زد مرد، در یک شکارگاهی که با رفیق‌هایش داشتند دنبال شکار می‌دویدند و گلوله می‌انداختند یک گلوله هم به چشم خودش خورد همان چشمی که از پشه درآورده بود، گلوله همان چشمش را متلاشی کرد جهان یادش نمی‌رود.

 

قصه مرد خدا و بازگشت حسنات

 اصلاً آن وقت حسنات اخلاقی چه بازگشت جالبی دارد؟ گاهی آدم یک اخلاق خوبی را خرج می‌کند هزینه می‌کند یک بازگشت عجیبی از آن حسنهٔ اخلاقی به آدم برمی‌گردد.

خب من خیلی چیزها در دورهٔ عمرم دیدم، خیلی از اینها هم یادداشت شده، در هزار و هفتصد صفحه دارد چاپ می‌شود، در محل‌مان یک کسی بود به طور یقین از اولیاء خدا بود تمام مسائل اخلاق اسلامی را این مرد رعایت می‌کرد، خوانده بود حفظش بود رعایت می‌کرد، عالم با عمل یک مغازه هم داشت قند و چای و برنج و از این حرف‌ها می‌فروخت، یک روضه هم داشت، هفته‌ای یک روز من آن وقت مدرسه‌ای بودم، روضه‌اش می‌رفتم الان صدایش در گوشم است، در این روضه یک بار نیامد داخل خانهٔ خودش بنشیند روضهٔ خودش از هفت صبح که روضه شروع می‌شد می‌آمد بیرون در اتاق، دم کفش‌ها یک فرش کوچکی می‌انداخت آنجا رو به قبله می‌نشست، گریهٔ تنهای او برای ابی عبدالله (ع) این اتاق پر را به آسمان می‌کشید یعنی من مادر بچه مرده را هم آنطوری ندیده بودم گریه کند، هر کس هم وارد روضه می‌شد تمام قد برایش بلند می‌شد، هر کس هم گرفتار بود، به او مراجعه می‌کرد، خودش نداشت می‌گفت؛ دو روز دیگر بیا، یک روز دیگر بیا، آدرس بده من بیایم، رفیق‌هایی داشت آنها کریم بودند پول می‌دادند مشکل مردم را حل می‌کردند، گاهی هم با حسرت می‌گفت: من اگر خودم داشتم چقدر خوب بود، خدا نخواسته من داشته باشم. این جریانی که می‌گویم برای سال هزار و سیصد و چهل و پنج است،

 

یک دکتری بود در آن محل خیلی سرش شلوغ بود، زن و بچه نداشت به او هم خوب ویزیت می‌دادند این دکتر محل ما از دنیا رفت، وصیتنامه‌اش را که درآوردند آنهایی که باید کارهایش را انجام می‌دادند، نوشته بود من سی چهل سالی که کار دکتری می‌کردم، شش میلیون تومان سال چهل و پنج، شش میلیون سال چهل و پنج! الان که به شش میلیون سبزی خوردن هم نمی‌دهند، گفت: این را بدهید به فلانی، شش میلیون را آوردند دادند به ایشان، گفت: خدایا من که خودم نداشتم، می‌خواستی با دست من چهارتا کار خیر انجام بگیرد، و به این دکتر برسد، یک قرانش را برای خودش خرج نکرد همه را هزینهٔ خدا کرد همه را. آن وقت خدا چه لطف‌هایی به این آدم می‌کرد اصلاً حیرت انگیز بود این زندگی حسنات اخلاقی.

 

خدمت به مادر شیخ انصاری

یک کسی آمد به پیغمبر (ص) گفت: یا رسول الله! من چه کار کنم قیامت ما را؟ راحت بهشت راه بدهند به تعبیر من سخت نگیرند فرمود: به مادرت خدمت کن، گفت: مادر ندارم، فرمود: درب این خیر به رویت بسته نیست خاله داری؟ گفت بله فرمود: به اندازه‌ای که به مادرت باید محبت می‌کردی برو به خاله‌ات محبت کن جای مادرت قبول کنند، ما در این صد و پنجاه سال اخیر، مرجع تقلیدی به پرمایگی علمی شیخ انصاری نداشتیم، شیخ مرتضی در نجف شاگردهایش که معجزه بودند شاگردهای شیخ؛ یکی از شاگردهایش آخوند خراسانی است، یکیش حاج میرزا حسن شیرازی صاحب فتوای تنباکو است، خیلی چهره‌های عظیمی از درس شیخ بلند شدند، اخلاق؛ جوان‌ها! برادران! مادران! خواهران! شیخ روزهای پنج شنبه که درس تعطیل بود چون پدرش هم مرده بود، مادرش هم پادرد و کمردرد داشت،

 

شیخ یعنی رئیس الملة و الدین، بزرگ‌ترین مرجع شیعه؛ شیخ شیخ انصاری بود. امشب من از منبر آمدم پایین شما به من بگو: آقا برو دم دواخانه، یک خمیردندان برای ما بخر بیاور من؟ حالیت است به چه کسی می‌گویی؟ می‌فهمی؟ شیخ پنج شنبه صبح، مادرش را کول می‌گرفت، ماشین هم نبود که پرده‌اش را بکشد کسی نبیند، کول می‌گرفت مادر را دم حمام می‌آمد، خانم حمامی می‌دانست که شیخ چه ساعتی مادرش را می‌آورد، پشت پرده بود، به شیخ می‌گفت: من می‌روم کنار، شما مادر را بیاور پشت پرده بگذار، من او را داخل گرم خانه می‌برم صابون می‌زنم لیف می‌زنم تمیزش می‌کنم لباس‌هایش را می‌پوشانم می‌آیم خبرتان می‌کنم، شیخ مبادا مادر کارش داشته باشد یک ساعت داخل کوچه، کوچه‌های خاکی نجف قدم می‌زد زن حمامی می‌آمد می‌گفت: شیخ تمام شد کار مادر می‌گفت: بگذار پشت پرده برو کنار، نامحرمی آخر خیلی محرم نامحرمی را رعایت می‌کردند، این هم یک ویژگی مؤمن است، مادر را دوباره کول می‌گرفت خانه می‌آورد، پیرزن سواد که نداشت شیخ می‌نشست روبه‌رویش، عربی هم بلد نبود به زبان شوشتری با مادر مثل یک آدم بی‌سواد حرف می‌زد یعنی شیخ خودش را می‌گذاشت جای یک آدم بی‌سواد، با مادر شوشتری حرف می‌زد، این دل مادر شاد می‌شد این چه اخلاقی است چه محبتی است چه عمل کردنی است به اسلام؟ مادر از دنیا رفت بردند، دفنش کردند شیخ از گریه آرام نبود، به او گفتند: شما مرجع تقلیدی! باید مردم را به صبر امر کنی، برای چه خودت اینقدر بی‌صبری می‌کنی؟ گفت: من برای مادرم گریه نمی‌کنم، مادرم عمرش تمام شد پروردگار عالم او را برد، من گریه می‌کنم برای اینکه چه خیر عظیمی از دست من رفته! خدمت به مادر، من گریه‌ام برای این است که خدا یک بخش خیرش را از من جدا کرد، چقدر زیبا فکر می‌کردند، چقدر زیبا اندیشه می‌کردند، چه کسی در این مجلس است امشب که با مادرش بد است؟ سرّ اینکه حالا مادرش به زنش دوتا مطلب گفته، خب گفته که گفته، مثلاً یکی به من گفت: احمق ولایت تکوینی که به من ندارد تا به من بگوید احمق، من احمق شوم می‌شوم؟ خب گفته احمق، خب بگوید، حالا مادر حضرتعالی به علتی به خانم شما یک چیزی پراند خب بپراند، اولاً: خانم شما چرا باید دلگیر شود چرا؟ و بعد خانم شما، شما را تحریک می‌کند علیه مادر تو، چرا باید تحریک شوی؟ تو می‌دانی که پیغمبر (ص) فرموده: بوی بهشت از مسیر پانصد سال زمان قیامتی به شامه می‌رسد، ولی اگر پدر و مادری از بچه‌شان ناراضی بمیرند، این بچه را بیاورند دم در بهشت، بوی بهشت به مشامش نمی‌رسد، حالا گفت عصبانی شد، دوتا بد و بیراه هم به خودت گفت، خب بگوید، بگوید چه می‌شود؟ دنیا بهم می‌خورد؟ پیرزن دیگر دارد اعصابش رو به پایان می‌رود، سی سال است شوهرش مرده، تنها بوده، هزار جور فشار رویش است، حالا یک بد و بیراه هم به زن تو گفت، ه دوتا بد و بیراه هم به خود تو گفته، تو را به قرآن برو لبش را ببوس، بگو مامان لطف کردی، مامان ناراحت نباش، مامان دلگیر نباش، محبت کن، اخلاق به خرج بده، اگر مادر دلش بسوزد، زندگی تو و زنت را بهم می‌پیچاند، نه او بهم بپیچاند خدا بهم می‌پیچاند خدا.

 

روضه رقیه (س)


در زمینهٔ اخلاق خیلی من حرف دارم.

گر بماندیم زنده بردوزیم/ جامه‌ای که از فراق چاک شده/

ور بمردیم عذر ما بپذیر/ ای بسا آرزو که خاک شده/

حسین جان چه بودی؟ چه کسی بودی؟

تا ابد جلوه‌گه حق و حقیقت سر توست/ معنی مکتب تفویض علی اکبر توست/

ای حسینی که تویی مظهر آیات خدا/ این صفت از پدر و جد تو در جوهر توست/

درس مردانگی عباس به عالم آموخت/ زان که شد مست از آن باده که در ساغر توست/

ای که در کرب و بلا، بی کس و یاور ماندی/ خیز و بنگر که همه خلق جهان یاور توست/

 آن روزی که با بدن مجروح روی اسب صدا زد «هل من ناصر ینصرنی» کسی جوابت را نداد! اما ما از بچگی جوابت را تا حالا دادیم، به خودت قسم تا ملک الموت بیاید باز هم جوابت را می‌دهیم، ما گول ماهواره‌ها را نمی‌خوریم، گول سایت‌ها را نمی‌خوریم، گول تبلیغات دشمن را نمی‌خوریم، دست از دامن تو برنمی‌داریم، طفل شش ماهه تبسم نکند پس چه کند/ آنکه بر مرگ زند خنده علی اصغر توست/

خواهر غم زده‌ات دید سرت بر نی و گفت/ آنکه باید به اسیری برود خواهر توست/

 

 شب سوم جلسه است در شهری که شیعه موج می‌زند، در شهری که عاشق ابی عبدالله (ع) ...

 با همدیگر چند لحظه برویم خرابهٔ شام، هر کاری کردند بچه را ساکت کنند نشد، شما همه بچه داشتید، نوه دارید، بعضی‌هایتان دیدید، بچه وقتی زیاد گریه می‌کند بغلش می‌کنند، راهش می‌برند، زینب کبری سه ساله را بغل کرد، در خرابه راهش می‌برد، می‌گفت: عمه بابایم را می‌خواهم، عمه بابایم کجاست؟ دیدند آرام نمی‌شود، رباب آمد بغلش کرد، می‌گفت: من بابایم را می‌خواهم! سکینه آمد بغلش کرد می‌گفت: من بابایم را می‌خواهم! آخرین نفری که بغلش کرد زین العابدین بود، سر بچه را روی شانه‌اش گذاشت، نوازشش می‌کرد می‌گفت: داداش! من را ببر پیش بابایم، بابایم را می‌خواهم! اینقدر گریه کرد که همه به گریه افتادند،

وقتی سر ابی عبدالله (ع) را به او دادند، یک نگاه به سر کرد گفت: بابا حالا که آمدی من سه‌تا سؤال از تو دارم: اول «من الذی ایتمنی علی صغر سنی» من که وقت یتیمیم نبود، بابا چه کسی من را یتیم کرد؟

سؤال دوم: محاسنت را چه کسی غرق خون کرده؟ اگر می‌شد بابا با او حرف بزند به او می‌گفت: دخترم آن تیری که به پیشانیم زدند، محاسنم را خونین کرد سؤال سوم: بابا چه کسی رگ‌های گلویت را برید؟

 

خوی بقعه شیخ نوایی دهه دوم محرم 98 جلسهٔ سوم

 

مطالب مرتبط
سخنرانی های مرتبط
پربازدیدترین
پر بازدید ترین مطالب سال
پر بازدید ترین مطالب ماه
پر بازدید ترین مطالب روز