فارسی
شنبه 23 آذر 1398 - السبت 17 ربيع الثاني 1441

خوانسار/ حسینیهٔ آیت‌الله ابن‌الرضا/ دههٔ دوم ربیع‌الثانی/ زمستان1396ه‍.ش.سخنرانی هفتم


تقوی - روز هفتم دوشنبه (11-10-1396) - ربیع الثانی 1439 - حسینیه آیت الله ابن الرضا - 8.45 MB -

خوانسار/ حسینیهٔ آیت‌الله ابن‌الرضا/ دههٔ دوم ربیع‌الثانی/ زمستان1396ه‍.ش.

سخنرانی هفتم

بسم الله الرحمن الرحیم

«الحمدلله رب العالمین الصلاة والسلام علی سید الانبیاء والمرسلین حبیب الهنا وطبیب نفوسنا ابی القاسم محمد صلی الله علیه وعلی اهل بیته الطیبین الطاهرین المعصومین المکرمین».

از زمانی که اوّلین مرد و زن زندگی‌شان را بنا به خواست خداوند در زمین شروع کردند، پروردگار عالم به آنها نوید داد که راهنمایی، هدایت و دلالت من به‌طور یقین سرِ راه شما قرار خواهد گرفت. متن سخن خدا هم این است: «فاما یأتینکم منی هدی». «هدی» از نظر ادبیات عرب مصدر است، یعنی یک هدایت جامع و کامل در حدّ همان زمان؛ هدایتی که کمبود و نقصی ندارد، هدایتی که حجت را بر هر دو تمام می‌کرد و دو سود این هدایت را هم برای این زن و شوهر بیان کرده است: «فمن تبع هدای»، هر کسی که پیرو هدایت من باشد. در الفاظ آیه دقت کنید، یعنی گول راهنمایی‌های دیگران را نخورد؛ چون راهنمایی‌های دیگران راهنمایی به‌سوی عذاب است. در سورهٔ بقره می‌خوانیم و آیات زیادی بعد از این آیه دربارهٔ راهنمایی‌های دیگران هست: «اولئک یدعون الی النار»، هر دعوتی غیر از من دعوت به‌سوی آتش است. این هشدار را در دل همین گفتارش، «اما یأتینکم منی هدی» به آن زن و شوهر داد.

«فمن تبع هدایَ»، این «یاء» متکلم است، یعنی هر کسی پیرو راهنمایی من باشد و من راهنمایی غیر را به ضررتان می‌دانم؛ البته در زمان آدم، چون خودش بنابر مشهور پیغمبر بوده، از طریق وحی به او رسیده است که چگونه زندگی کن و بعد راهنمایی خدا از سه مجرا برای انسان جریان پیدا کرد: کتاب‌های آسمانی، انبیا و ائمهٔ طاهرین که هدایتگری‌ کتاب‌ها و انبیا و ائمه همان هدایت خداست؛ اینها هدایت خدا را، ابلاغ می‌کردند و واسطهٔ رساندن پیام‌های خدا به مردم بودند. از خودشان که دین نیاورده بودند، رسول یعنی فرستاده و نبی یعنی خبرگیر و خبرده. کسی که از هدایت من پیروی کند، یعنی من هدایت کس دیگر و هیچ مکتبی را در کرهٔ زمین قبول ندارم و همهٔ آنها باطل است؛ پس رنگ و لعاب و چرب‌زبانی‌های فرهنگ‌های دیگر گولتان نزند. تمام فرهنگ‌ها قاتل هستند و این خداست که حیات می‌دهد: «يٰا أَيُّهَا اَلَّذِينَ آمَنُوا اِسْتَجِيبُوا لِلّٰهِ وَ لِلرَّسُولِ إِذٰا دَعٰاكُمْ لِمٰا يُحْيِيكُمْ»﴿الأنفال‏، 24﴾. آنچه به شما حیات عقلی، فکری و روحی می‌دهد، هدایت خداست و بقیهٔ دلال‌های کرهٔ زمین قاتل عقل و روح و هویت شما هستند. «فَمَنْ تَبِعَ هُدٰايَ»، آن که از هدایت من پیروی کند، «فَلاٰ خَوْفٌ عَلَيْهِمْ وَ لاٰ هُمْ يَحْزَنُونَ»﴿البقرة، 38﴾، نه ترسی -حداقل در وقت مرگ یا برزخ یا قیامت- به پیروی‌کنندگان از هدایت من حمله می‌کند؛ حالا ممکن است آدم در اینجا از صدای صاعقه، طیاره یا از انفجار یک محلی بترسد، اما این ترس آن ترسی نیست که خدا می‌گوید. این یک ترس طبیعی است و هم مؤمن، هم کافر می‌ترسد. وقتی به جمع مؤمنی بگویند که الآن یک شیر درّنده و مست و وحشی آمده و سر کوچه نشسته، همه می‌ترسند. این ترس خوب است، چون حفظ جان است. آن ترسی که پروردگار می‌گوید، ترس از درگیر شدن با خطرات، عذاب، بد مردن، مضیقه‌های برزخی و عذاب دوزخ است. آنان که از هدایت من پیروی کنند، دراین‌زمینهٔ هدایت از هر ترسی که مربوط به بی‌هدایتی است، در امان هستند؛ «و لا هم یحزنون»، غصه‌ای هم به آنها حمله نمی‌کند، یعنی دم مردن یا در برزخ یا در قیامت حس نمی‌کنند که چیزی را از دست داده‌اند و حالا غصه بخورند.

وگرنه طبع ازدست‌دادن امور، عنصری غصه‌ساز است. من صبح صدهزار تومان در جیبم می‌گذارم . به خانه می‌آیم، بعد در جیبم دست می‌کنم تا صد تومان را دربیاورم، اما می‌بینم نیست. جماد نیستم که ناراحت نشوم، ناراحت می‌شوم. مؤمن هستم، آیه این را نمی‌گوید که اگر کسی هدایت من را پیروی بکند، در جیبش دست کند و ببیند صد تومانش نیست، غصه نمی‌خورد! بلکه غصه می‌خورد و مدام از خودش می‌پرسد که آن را چه‌کار کردم و بعد می‌بیند در یک جیب دیگرش پیدا شد، شاد می‌شود. شما اینها را جزء آیه نگیرید، جزء آیه هم نیست و معنی هم ندارد جزء آیه باشد، آدمی که تابع هدایت خداست و در هدایت استقامت دارد، این نمی‌ترسد. از چه‌چیزی نمی‌ترسد؟ از این که با عذاب الهی درگیر بشود و آمرزش و مغفرت و رحمت و رضوان و جنت الهی را از دست بدهد. نمی‌ترسد، چون می‌داند که ایمان و پیروی او از هدایت همهٔ آنها را برایش نگه می‌دارد؛ تا مؤمن هست، آنها هم هست که البته خدا به مؤمن کمک می‌دهد و ولیّ مؤمنین است: «اَللّٰهُ وَلِيُّ اَلَّذِينَ آمَنُوا يُخْرِجُهُمْ مِنَ اَلظُّلُمٰاتِ إِلَى اَلنُّورِ»﴿البقرة، 257﴾. نمی‌شود که کسی واقعاً چهل‌سال مشتاقانه عبادت خدا و خدمت به مردم کرده، خدا و انبیا و ائمه را هم دوست دارد، پروردگار عالم هم او را رهای بکند که زیر و بالای سرمایه‌های ایمانی و عبادتی‌اش را دزدان راه انسانیت غارت بکنند.

پیرمردی(مرحوم فیض کاشانی در کتاب «شافی» نقل می‌کند. روایتش مفصّل و خیلی جالب است) با قد خمیده و سن بالا برای دیدن حضرت صادق وارد اتاق شد. اتاق پر بود و جایی نبود، می‌خواست دم کفش‌ها بنشیند، اما از آنجایی که دین ما می‌گوید به بزرگ‌ترها احترام و به کوچک‌ترها محبت بکنید. خیلی روش جالبی است! بزرگ‌ترها را احترام بکنید، چون عبادت آنها از شما بیشتر و گناه کمتر است و باید احترامشان کنید. آدم نودساله از آدمی که چهل‌ساله است، خیلی عبادت و خدمت بیشتری دارد و این عقلی است که مورد احترام قرار بگیرد. به کوچک‌ترها محبت بکنید، چون هنوز ظرفیتشان برای گرفتن محبت جا دارد و الآن درونشان در حال ساخت‌وساز است؛ اگر من بخواهم با کوچک‌تر ناراحتی کنم، او را بتارانم و عصبانی بشوم و خاک تو سرت، آدم نمی‌شوی، به درد نمی‌خوری، ای‌کاش خدا تو را به من نداده بود، به او بگویم؛ اینها همه بمب تخریبی است که از زبان من وارد روان بچه می‌شود و اوّلین کاری که ناخودآگاه می‌کند، از من فاصله می‌گیرد و خوشش نمی‌آید. وقتی از من فاصله گرفت، یک آدم عوضی در کوچه، محل و مدرسه، یکبار قربان‌صدقه‌اش برود، دیگر وقف او می‌شود. حالا خدا کند آن که قربان‌صدقه‌اش می‌رود، آدم باشد و سگ نباشد که وجودش و شخصیتش را بدرّد و بچهٔ من را بعد از چندسال چه‌چیزی به من تحویل بدهد؟ یا هروئینی یا تریاکی یا عرق‌خور یا دخترباز. بی‌خودی که یک‌نفر خراب نمی‌شود، خراب‌کننده دارد! طبیعتاً کسی خراب نمی‌شود، خراب‌کننده دارد و جالب است که پیغمبر می‌فرمایند: اوّلین تخریب‌چی انسان، پدر و مادرش هستند. این خیلی مسئلهٔ مهمی است!

رسول خدا 1500سال پیش زندگی می‌کرده و حرف زده، اما جلوتر از همهٔ زمان‌ها زندگی کرده و جلوتر از همه روزگارها حرف زده است. اولین خراب‌کنندهٔ انسان پدر و مادرش هستند و راست هم هست، این را تجربه هم ثابت کرده است. این گفتار پیغمبر است و هم سنی‌ها و هم از ما  نقل کرده‌اند: «کل مولود یولد علی الفطرة». «کل» یعنی در آسیا، اروپا، آفریقا، اقیانوسیه و آمریکا، «کل مولود» هر بچه‌ای که متولد می‌شود، جهت‌گیری سازمان خلقتش به‌طرف پروردگار است. خدا او را ساخته و وقتی گِل او را خمیر کرده و او را در رحم مادر می‌ساخته، او را برای خودش ساخته است؛ یعنی جهت خلقت بچه را به‌طرف خودش داده و این معنی فطرت است. «فابواه»، پدر را هم تنها نمی‌گوید، پدر و مادرش، «یهودانه و ینصرانه و یمجسانه»، او را از نظر روحیه و فکر و تربیت، یهودی‌مسلک و مسیحی‌مسلک و مجوسی‌مسلک بار می‌آورند. پدر و مادر، آن عقربهٔ جهت‌دهی وجود طفل به‌طرف پروردگار را به‌طرف ابلیسیان برمی‌گردانند. چرا خیلی‌ها به‌طرف این مجالس نمی‌آیند؟ چرا خیلی‌ها به‌طرف اهل علم نمی‌روند؟ کل اهل علم که خراب نیستند، مطلق‌گویی که دروغ‌گویی است! من بگویم هرچه سلمانی در ایران است، عوضی است؛ هرچه برنج‌فروش در ایران است، متقلب است؛ هرچه تاجر در ایران است، کذاب است؛ این‌جور نیست! از زمان قدیم و قدیم‌تر در هر طایفه‌ای آدم بد هم پیدا شده است. چرا آنهایی که آدم‌های خیلی خوبی در هر لباسی -در بازار، کاسب‌ها یا اساتید دانشگاه- هستند، همه‌جا آدم خوب هست، چرا بعضی‌ها جلب‌ و جذب آنها نمی‌شوند؟ چون پدر و مادر عقربهٔ جهت‌دهی به‌طرف درستی و فضیلت را به‌طرف دیگر داده‌اند، جذب نمی‌شوند و خوششان نمی‌آید. عقربه باید جهت را نشان بدهد تا آن هدفی را که عقربه نشان می‌دهد، از آن خوشش بیاید، ولی نشان نمی‌دهد و جای دیگر را نشان می‌دهد؛ لذا میل این طفل و جوان تخریب‌شدهٔ پدر و مادر به‌طرف دین و اهل دین و اهل خدا نمی‌آید. پدر و مادرش او را تخریب کرده‌ و بی‌تقوایی بدی نسبت به بچه‌شان کرده‌اند، حالا باید یک انسان دلسوزِ آگاه فهمیده‌ای پیدا بشود تا اوّل عقربهٔ انحراف‌داده شده را سر جای خودش برگرداند. اوّل که نمی‌شود به این جوان بی‌دین گفت بیا تا امشب به مسجد برای نماز جماعت برویم، می‌گوید: مسجد چیست؟ نماز جماعت کدام است؟ یا نمی‌شود گفت که الآن به خانهٔ یک عالم برویم و پنج‌دقیقه با او حرف بزن. عالم کیست؟ من از ریخت اینها اصلاً خوشم نمی‌آید و می‌خواهم سر به تنشان هم نباشد! اوّل باید آن عقربهٔ فطرت را که پروردگار در رحم مادر به‌طرف خودش جهت داده و پیغمبر می‌گویند پدر و مادر در جهت‌دهی این عقربه اخلال ایجاد کرده‌اند و عقربه دارد بچه را به‌طرف بی‌دینی، اعتیاد، هوا و هوس، نفس اماره و پول‌پرستی جهت می‌دهد. اول یک آدمِ عاقلِ عالمِ عارفِ بیدارِ آگاهِ هنرمند باید جهت آن را درست بکند. پیغمبر چند سال مکه بود؟ سیزده‌سال! یک‌بار به مردم نگفتند ماه رمضان است و روزه بگیرید، چون می‌خندیدند؛ یعنی ما قبل از اذان(حالا آن‌وقت که اذان نبود) و قبل از طلوع فجر صادق تا غروب آفتاب نخوریم؟ عجب حرف بی‌ربطی است! پس این شکم برای چه در بدن ماست؟ خب برای خوردن است. نخوردن یعنی چی؟ لذا به پیغمبر می‌گفتند: دروغگو شکم برای خوردن است و تو می‌گویی نخور. مردم را سیزده‌سال در مکه به ماه رمضان دعوت نکرد، چون نمی‌شد! مردم را به نماز عمومی و خصوصی دعوت نکرد، چون نمی‌شد! مردم به زکات و خمس دعوت نکرد، چون نمی‌شد! سیزده‌سال در مکه بود و مردم را به انجام حج دعوت نکرد، چون نمی‌شد! پیغمبر سیزده‌سال جان کَند تا این عقربهٔ فطرت را که نسل گذشتهٔ عرب در جهت‌دهی آن اختلال ایجاد کرده بود و عقربهٔ بت، قتل و غارت و زنای عمومی را نشان می‌داد؛ یعنی هرچه خانه دایره‌وار دور مسجدالحرام بود، در سرِ پشت‌بام خانه‌ها پرچم قرمز بود؛ یعنی مسافر مکه‌ای، قریش، کاسب، دلال، این پرچم نشان‌دهندهٔ این است که اینجا زنِ آزادِ زنادهنده هست، داخل بیا. چطوری می‌شد که به این مردم بگوید روزه بگیرید، نماز بخوانید و حج به‌جا بیاورید. اینکه به‌نظر من فرموده از این 124هزار پیغمبر، هیچ‌کدامشان به‌اندازهٔ من آزار نکشیده‌اند، آزار بدنی نبوده است. پیغمبر اکرم را چندبار با چوب زدند یا در طائف خیلی زدند، اما دایمی نبود. این آزاری که می‌گویند، آزار روحی بود؛ یعنی جان پیغمبر برای برگرداندن جهت فطرت به‌طرف خدا هر روز به لبش رسید. اوّل باید این عقربه را اصلاح کرد که پدر و مادر تخریب کرده‌اند. پیغمبر می‌فرمایند: اولین تخریب‌چی انسان پدر و مادر او هستند.

من به جوانی که حدود 24-25ساله بود و اصلاً نماز نمی‌خواند(رفیقش به من گفت)، خیلی با محبت گفتم: چرا نماز نمی‌خوانی؟ گفت: از نماز بدم می‌آید و خوشم نمی‌آید. گفتم: چرا بدت می‌آید؟ چه شده که بدت آمده است؟ گفت: برای اینکه پدر من از هفت-هشت‌سالگی صبح‌ها مرا با کتک بیدار کرد و به زور آورد و گفت نماز بخوان. از آن‌وقت نماز در ذائقهٔ من بسیار تلخ شده و نمی‌خوانم؛ یعنی عقربه‌ای که به‌طرف خدا بوده، پدر با اشتباه در کارش جهت آن را برگردانده است. یک‌وقتی نشسته بودم، دیدم یکی از بچه‌هایم با یک‌نفر دیگر حرف می‌زند. نمی‌دانم متوجه بود که من هم می‌شنوم یا نه، ولی خیلی زیبا حرف زد! دخترم به او می‌گفت: من اصلاً نمی‌توانم از نماز جدا بشوم و نمازهایم را اوّل وقت می‌خوانم؛ به جماعت هم بشود، روبه‌روی خانه‌مان برای نماز جماعت می‌روم. گفت: چطور خیلی برای تو از نماز تعریف کرده‌اند؟ گفت: نه! من از چهار-پنج سالگی در اتاقی که با خواهر کوچک‌ترم خوابیده بودیم، پدرم برای نماز صبح می‌آمد و یواش درِ اتاق ما را باز می‌کرد و در اتاق ما با تن صدای خیلی نرم نماز می‌خواند و قنوت و سجود مي‌گفت؛ ما هم خواب و بیدار بودیم و این صدای دل‌نواز نماز همین‌طور از گوش ما وارد جان ما می‌شد. این صدا هنوز در ما هست و ما را رها نمی‌کند.

اما آن شخص گفت که من نماز را دوست ندارم! یک بچه هم می‌گوید من نماز را دوست دارم؛ چون آن که می‌گوید من نماز را دوست ندارم، راه به نماز کشیدنش راه شیطانی بوده است. پیغمبر می‌گویند: غضب، عصبانیت و با لگد بچه را برای نماز بیدارکردن، جرقهٔ آتش دوزخ است و بچه را سوزانده، یعنی عقربهٔ جهت‌گیر به‌طرف خدا را سوزانده است. حال یک بزرگوار هنرمندی –کت‌وشلواری یا روحانی- به تور این بچه بخورد، اوّل مکانیکی دقیق بکند و موتور فطرت را تعمیر کند تا عقربه به‌طرف خدا برگردد؛ حالا به او بگو بیا نماز بخوان، می‌گوید نوکرت هستم، چقدر بخوانم؟ چند تا بخوانم؟

جوان گفت: نماز برای من تلخ است. گفتم: رفاقت من با تو چه، آن‌هم تلخ است؟ گفت: نه اتفاقاً من از آخوند بدم می‌آمده و با آخوندی هم تا حالا نبودم، ولی از برخورد با تو خوشم آمد. گفتم: خیلی خب، نمی‌خواهد نماز بخوانی! فردا شب پای منبر می‌آیی؟ گفت: با کلّه می‌آیم. چند شب بعد به او گفتم: نماز می‌خوانی؟ گفت: انگار دارد تلخی‌اش یک‌خرده رد می‌شود، حاج‌آقا نکند داری من را جادو می‌کنی؟ گفتم: نه، آن عقربه‌ای که اخلالش برای بابایت بوده، آن دارد سر جای خودش می‌آید. حالا هم نمی‌گویم نماز بخوان، دلت می‌خواهد بخوان و دلت می‌خواهد نخوان! بعد نمازخوان شد و نمازهایش هم با گریه بود. تمام شد، یعنی درمان شد.

پدران و مادران(حالا که بیشتر شما پدربزرگ و مادربزرگ هستید، اما آنهایی که پدر و مادر هستند) مواظب باشند که خدایی‌نکرده با رفتار بد، تلخ و سوء، موتور این عقربه‌ای که خدا در رحم مادر و در وجود و فطرت بچه به‌طرف خودش جهت داده، خراب نشود؛ مثل ساعتی که موتور آن خراب می‌شود، همهٔ ساعت‌هایی که مردم در جلسه در دستشان است، می‌گوید یک‌ربع به پنج و ساعت او می‌گوید ده‌دقیقه به دو بعدازظهر! اخلال در موتور ایجاد شده و این را باید پیش ساعت‌ساز ببرد که تمام جهت‌گیری‌های موتور را درست بکند.

اوّل، «ابواه یهودانه و ینصرانه و یمجسانه»، نقش پدر و مادر، یا یک نقش سنگین تخریبی یا یک نقش سنگین سازندگی است. یک مسئله‌ای یادم آمد، خوب است که برایتان بگویم. خیلی زیباست! من در آن‌وقت شاید بیست‌ساله یا هجده‌ساله بودم. ماشین در تهران کم بود و ما گاهی با دوستان پیاده از محله‌مان راه می‌افتادیم و به شاه عبدالعظیم برای زیارت می‌آمدیم، بعد ابن‌بابویه می‌رفتیم و به خانه‌مان برمی‌گشتیم. یکی از مهم‌ترین قبرستان‌‌های مهم تهران در آن‌وقت، ابن‌بابویه بود که شیخ صدوق دفن است. یک‌روز ساعت ده بود و جمعیت زیادی در ابن‌بابویه بود. حالا آدم فکر می‌کرد که یک روحانی مهم تهران مرده، خب آدم می‌پرسد که آقا چه خبر است؟ چرا اینجا خیلی شلوغ است؟ گفتند: یک جوان 22-23ساله، خیلی خوش‌تیپ و خوش‌اندام از دنیا رفته است، دارند او را غسل می‌دهند. خب گریهٔ خانم‌ها و خواهرها و مردها هم خیلی زیاد بود. پدرش کیست؟ یک آقای خیلی باوقار و باادب در بیرون غسال‌خانه ایستاده بود و داخل نمی‌رفت، خیلی آرام از دو گوشهٔ چشمش روی صورتش اشک می‌ریخت. قیافه‌اش خیلی قیافهٔ باز و الهی و ملکوتی بود. بچه را غسل دادند و کفن کردند و تا کنار قبرش تشییع کردند، پدر او آخر از همه می‌آمد، وقتی که جوان را در قبر گذاشتند و تلقینش را خواندند، پدر گفت: در قبر و صورتش را نبندید تا من بیایم. جلوی قبر آمد و نگاهی در قبر کرد، خب آن چهرهٔ یوسف‌مانند جوانش را روی خاک دید، سرش را جلوی همه بلند کرد و گفت: خدایا! دربارهٔ تربیت این بچه، دیندارشدن، نمازخواندن، روزه‌گرفتن و اینکه کدام مدرسه برود، من به دستورات تو و پیغمبرت و ائمه عمل کردم؛ خدایا من در خانه‌ام بی‌نمازی، روزه‌خوری، عمل بد و کار زشت از این بچه‌ام سراغ ندارم؛ این بچه را که امانت تو بوده است، متدین بار آورده‌ام و الآن هم متدین به تو سپردم. این برای من؛ اما اگر گناهانی بین تو و این جوان من هست که من خبر ندارم، خدایا! من بالاخره داغ‌دیده و دل‌سوخته هستم و آدم حرف دل‌سوخته را گوش می‌دهد؛ خدایا! این بچهٔ من را ببخش و بیامرز. خب فردای قیامت، این پدر و مادر همراه این بچه در بهشت کنار هم هستند. آیه در سورهٔ رعد و سورهٔ مؤمن و غافر است: «وَ مَنْ صَلَحَ مِنْ آبٰائِهِمْ وَ أَزْوٰاجِهِمْ وَ ذُرِّيّٰاتِهِمْ»﴿الرعد، 23﴾، این پدرها با خانم‌هایشان و با نسلشان در بهشت کنار همدیگر هستند. چه‌چیزی اینها را دور هم جمع کرده است؟ ایمان و تقوا! آنجا که دیگر پول و مغازه و ثروت جمع نکرده، بلکه ایمان است که مردان و زنانشان را با بچه‌هایشان در کنار هم در بهشت جمع می‌کند.

تخریب‌چی دوم، پیغمبر می‌فرمایند: معلمان بی‌تقوا و بدکار هستند. آنها ممکن است اثرات بدی روی بچه بگذارند و این عقربهٔ جهت‌گرفته به‌طرف فطرت را برگردانند. ما اساتید بسیار عالی و مؤمنی در دانشگاه‌ها داریم که خیلی‌ از آنها را من می‌شناسم. ماه رمضان به پای منبر می‌آیند، احیاها می‌آیند، محرم می‌آیند، خیلی آدم‌های خوبی هستند؛ ولی بعضی استادها هم هستند که پدرها پیش من می‌آیند و می‌گویند بچه‌مان را متدین به دانشگاه تحویل دادیم، الآن بی‌دین تحویل گرفته‌ایم.

این نالهٔ پیغمبر و سومین عاملی که این عقربه را تغییر می‌دهد، جامعه است. جامعهٔ فاسد، فطرت و جهت آن را برمی‌گرداند. یک کلنگ بسیار سنگین و خراب‌کننده‌ای هم که قدرت تخریبی‌اش خیلی زیاد است، مال حرام است که پیغمبر می‌فرمایند: اثرش به این زودی برچیده نمی‌شود. دانشمندان آلمانی‌ها می‌گویند: آنهایی که مشروب‌خور هستند(من چون خیلی با مسائل بیرون سروکار دارم)، آثار سوء مشروب تا هفت نسلشان ادامه پیدا می‌کند و نمی‌توانند کاری هم بکنند و این جریان دارد. عباس عموی پیغمبر یک رباخور بود که تا روز فتح مکه ربا می‌خورد، یعنی 22سال از بعثت پیغمبر را رباخوری کرد و ششصدسال نسلِ ظالمِ قاتلِ غارتگرِ دزد او بر جامعه و امت اسلامی حکومت می‌کرد. کلید حل همهٔ اینها تقواست. امیرالمؤمنین می‌فرمایند: «جماع الخیر التقوا»، کل خیرها با تقوا در کنار همدیگر جمع می‌شوند.

 

کلیپ های منتخب این سخنرانی
مطالب مرتبط
سخنرانی های مرتبط
پربازدیدترین
سخنرانی هفتم خوانسار حسینیه آیت‌الله ابن‌الرضا ربیع الثانی1396 خوانسار/ حسینیهٔ آیت‌الله ابن‌الرضا/ دههٔ دوم ربیع‌الثانی/ زمستان1396ه‍.ش.سخنرانی هفتم
پر بازدید ترین مطالب سال
پر بازدید ترین مطالب ماه
پر بازدید ترین مطالب روز